|
سرگذشت دانشمندان و مراکز دانش در حمله مغول |
|
|
|
|
نویسنده : نورالله كسائي
|
|
۲۷ بهمن ۱۳۸۸ |
|
  در این نوشته برآنیم که تنها از سرگذشت دانشیان ونهادهاى دانش و آموزش در ماجراى حمله مغول آنهم از دیدهها و نوشتههاى کسانى سخن بگوئیم که در این روزگار وا اسفا زیسته،از متن حوادث نیمجانى به در بردهاند. با این همه کوتاه سخنى از اوضاع سیاسى و زندگى اجتماعى مردم و سرزمینهایى که قربانى این مصیبت جانکاه شدهاند ضرورى مىنماید و نیز یادآور مىشویم که ایران در گذرگاه حیات پرمخاطره سیاسى خود هیچگاه در رویارویى با سپاهى سازمانیافته و بزرگ و جنگى فراگیر شکست نخورده و خود را نباخته است، بلکه رواج تدریجى جهل و بىخردى، زمینهساز بىخبرىها و به دورماندن از واقعیات، و نیز شکاف بین دولت و ملت، فرسودگى درونى دستگاه حاکمه و گسستن پیوندهاى اعتقادى مردم با حکمرانان و سرخوردگى آنان از حکمرانان شده و این خود نفوذ و هجوم نیروهایى را در پى داشته که نه چندان چشمگیر بودهاند و نه چندان خطرناک، اما ناباورانه و آهسته به درون راه یافته و کار ملک و ملت را ساختهاند. این مقاله همچنین پاسخى است به آنها که تنها گفتند: «تاتار آمدند و کشتند و سوختند و بردند و رفتند»، اما نگفتند چرا؟ بیان برخى از آشفتگىهاى سیاسى اجتماعى سرزمینهاى شرقى آسیا، و نفاق حکمرانان و نیرنگ خلیفگان و نیز بخشهایى که از سوانح حمله مغول مصون مانده و پناهگاه دانش و دانشمندان آسیب دیده از این مصیبت دردناک شده و رجال با دانش و درایت ایرانى که در این مرحله خطیر با نفوذ معنوى و سیاسى در دستگاه حکمرانان تاتار منشأ خدمات علمى و اجتماعى شدند از دیگر گزارشها در این مقاله است.
مساجد شده خندق پارگین منابر شده هیزم شوربا سگ مرده افتاده در موضعى که بُد جاى پیشانى اولیا چو اوتاد در مسجد افتاده سقف چو ابدال گشته ستونها دوتا امامان چو قندیل آویخته چو سجاده افکنده محرابها نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم نه آزرم خلق و نه ترس خدا
کمال الدین اسماعیل اصفهانى کشور ایران از فروپاشى ساسانیان تا این زمان چندین بار مغلوب مهاجمان بیرونى و درونى شده که شیرازه زندگیش را دریده و سررشته کار را از دست زمامداران آن خارج ساختهاند. این کشور روزگارى را به آشفتگى گذرانیده تا باز نابسامانىها اندک سامانى یافته است. «مهلتى بایست تا خون شیر شد».
ایرانیان، سلطه اعراب را از آن رو پذیرا شدند که پیام آوران آیین آسمانى اسلام و منادیان برادرى، برابرى و دادگرى بودند، و چنین بود که اسلام را نیک نگاه داشتند و در اعتلا و بارورى علمیش به جان کوشیدند، اما به حکمرانى تازیان خودکامه و نژادگرایان عرب تن در ندادند.
ورود ترکان نیز به صحنه سیاسى ایران که از پایان روزگار سامانیان آغاز شد، آهنگى آهسته و پیشرفتى محدود داشت آنهم از سوى غزنویانِ هوادار فرهنگ فارسى، همچنین ترکتازى سلجوقیان از آن روز فراگیر و دیرپا شد که از یکسو آنها نگاهبانان خلافت و حامیان پیروان مذاهب اهل سنت یعنى مذهب مورد اعتقاد اکثر جامعه ایرانى بودند و از دیگر سو پیشبرد امور و اداره سرزمینهاى گستردهاى که سلجوقیان بر آن دست یافته بودند در دست دبیران و وزیران ایرانى بود که از دیر باز با آیین کشوردارى آشنایى داشتند و کارگزاران کشور در واقع نخبگانى از طبقه دهقانان و دبیران این آب وخاک بودند که شاهان ترک نژاد استقرار دولت و انتظام امور ملت را در پرتو دانش و درایت آنان مىدانستند.
ایلغار وحشتبار تاتار که از آغاز سده هفتم هجرى و سیزدهم میلادى رعدآسا بر سر این مرز و بوم فرودآمد و کمتر از دهسال از خاوران تا باختران ایران زمین را درنوردید و ویرانى و کشتار و ناهنجارىهاى بسیار بر جاى نهاد و سرانجام در 656 ه گریبان دارالخلافه عباسیان را گرفت و بساط دیرپا اما فرسوده خلافت را در پیچید، گذشته از نابسامانىهاى اجتماعى در جاى جاى ماورا النهر، ایران و عراق و خطاهاى فاحش سیاسى نظامى محمدخوارزمشاه (596ـ617 ه)، نتیجه نیرنگى بود که چند دههاى پیش ناصر خلیفه عباسى با فراخواندن چنگیزیان براى برانداختن خوارزمشاهیان بهکار برد و با این خیانت خلافت دیرین خاندان خویش را نیز بر باد داد (ابناثیر، 12 / 440). غلبه مغول بر ایران را نیز به گونهاى دیگر باید نگریست، درست است که این قوم نه مؤمنان بلکه کافرانى درندهخو، کینهجو و خونریز بودند، اما بر سرزمینها و جامعهاى حملهور شدند که در موارد بسیار به رغم رفاه نسبى، غرق در افتراق و تشتت آرا و افکار و تضادهاى فرقهاى و اختلافات عقیدتى و فساد و تباهى و فسق و فجور بود. پیداست که از رعیت خرافهگرا و خفته در بىخبرى و راعیان خائن و شهوتران، نه امیدى به وحدت ملت مىتوان داشت و نه نشانى از غیرت دولت مىتوان جست و چنین بود که گروهى نشان خشم خداى را دست برآمدهاش از آستین چنگیز مىپنداشتند. به گفته «ابنالعبرى»، چنگیز پس از غلبه بر بخارا به سال 617 ه به درون شهر رفت و در مقابل جامع ایستاد و گفت: اینجا دربار سلطان است؟ گفتند: خانه یزدان است. پیا به درون رفت و بر بالاى منبر شد و امامان و مشایخ و علما و سادات را که تضرعکنان درخواست پیشگیرى از ویرانى و کشتار راداشتند گفت: خداى که مالک و ضابط همه چیز است مرا فرستاد که زمین را از فساد و سرکشى شاهان ستمکار و فاسق پاک کنم و کارى را که امیر اترار به فرمان خوارزمشاه با بازرگانان مغول کرده بود بر زبان راند، آنگاه دستور داد تا توانگران را از بینوایان جدا کنند و در زیرزمین دفینهها را بکاوند که بر روى زمین هیچ نمانده بود، آنگاه شهر را به آتش کشیدند (ابن العبرى، بىتا، 233ـ234). بنابراین آنان که گفتند: تاتار آمدند و کشتند و سوختند و بردند و رفتند، از خود نپرسیدند که چرا و چه بود که چنین شد و اینها معلول کدام علتها بود. اینجاست که رسالت مورخان و وقایعنگاران سطحىنگر در اداى امانت تاریخ و گزارش تحلیل گونه رویدادها رنگ باخته و بسیارى از گفتنىها همچنان ناگفته مانده است. گرچه در این فاجعه دردناک که ابعاد ویرانى و کشتار و آوارگى و پریشانى آن، از اندازه بیرون بوده است، ایران و ایرانى آن دید که جامعه بشرى تا این زمان مانندش را نه دیده و نه شنیده است، اما اغراقها در نقل رویدادها نیز گاه ناباورانه مىنماید، چنانکه گویى تعبیر «احسنها اکذبها» از شعر به تاریخ راه یافته است. در این رنجنامه برآنیم که از این مصیبت فراگیر و بىمانند تنها درباره سرگذشت دانشیان و نهادهاى دانش و آموزش آنهم با استفاده از نوشتهها و گزارشهاى کسانى سخن گوییم که در آن روزگار مصیبتبار زیسته و از متن حوادث نیمجانى بهدر بردهاند. با این همه کوتاه سخنى از اوضاع سیاسى و زندگى اجتماعى سرزمینهایى که مردم وآبادانیش قربانى این فاجعه دلخراش شدهاند ضرورى مىنماید. نیز یاد آور مىشویم که ایران در گذرگاه حیات پرنشیب و فرازش هیچگاه در رویارویى با سپاهى سازمانیافته و بزرگ و جنگى از پیش تعیین شده و فراگیر شکست نخورده و خود را نباخته است بلکه رواج تدریجى جهل و بىخبرى و بىخردىها زمینهساز بهدورماندن مردم از واقعیات و شکاف بین دولت و ملت، فرسودگى دستگاه حاکمه، سست شدن مبانى اعتقادى، گسستن پیوندهاى مردم باحکمرانان و سرخوردگى آنان از حکمرانان و در نتیجه نفوذ و ورود نیروهایى شده است که نخست نه چندان چشمگیر بودهاند و نه نگران کننده، اما ناباورانه و آهسته آهسته به درون راه یافته، با برخى از سازشکاران درونى همدست شده، کار ملک و ملت را ساختهاند. در ایران پیش از اسلام، جنگها بیشتر بیرونى بوده است تا درونى (آنهم با دو نیروى بزرگ رومیان در غرب و تورانیان در شرق). ظهور اصلاحگرانى دینى چون مانى و مزدک نیز ناشى از بروز اختلافات درونى دینمداران زردشتى با شاهان ساسانى و گاه افزون طلبىهاى یکى از این دو قدرت بر دیگرى بوده است. بروز هرج ومرجهاى درونى در ساختار امپراتورى ساسانى در خروج بهرام چوبینه به روزگار هرمز پسر انوشیروان نیز به نوعى با ناسازگارى مؤبدان زردشتى پیوند داشته است، چرا که انوشیروان که در آغاز پادشاهى بلواى مزدکیان را برانداخت بر آن بود که با نظارت بر قدرت روزافزون روحانیت، عدالتى را که در دستگاه فرمانروایى خود عنوان کرده بود در عمل نشان دهد. پذیرفتن فلاسفه رانده و تبعید شده از دیار روم و سامان دادن آنان در مرکز علمى درمانى جندىشاپور در کنار دیگر اصلاحات اجتماعى، اقتصادى او، این طبقه بااقتدار را نسبت به دودمان ساسانى بدگمان و بداندیش کرد و این امر سرآغاز کارشکنىهایى شد که اساس استوار «المک والدین توأمان» را خدشهدار ساخت، به نحوى که سرانجام به سقوط ساسانیان و سلطه نومسلمانان عرب بر ایران انجامید (کریستین سن، 290، 363، 367، 445). گرایش ایرانیان به اسلام هر چند امید به زندگى آزاد را در پناه این آئین دادگستر در دل انبوهى از تودههاى محرومان بارور ساخت اما با ورود اعراب به ایران اختلافات دیرینه شمالى و جنوبى یا عدنانى و قحطانى و دشمنایگىهاى قبیلهاى آنان نیز به این سرزمین راه یافت و چندى نگذشت که آرمانهاى اسلامى از سوى حکمرانان عرب به قومىگرى و برترىدادن عرب بر عجم و زدوخوردهاى قبیلهاى تبدیل شد. پیدایش فرقههاى گوناگون مذهبى و جانبدارى خلیفگان از پیشوایان مذاهب، رقابتهاى مسلکى و درگیرىهاى عقیدتى را به درون شهرها کشانید، زد و خوردهاى روزافزون سنىمذهبان باشیعیان، فرقههاى کلامى، معتزله، اشعریان، قیامهاى شیعیان و علویان، خروج خوارج، پیدایى شعوبىگرى و افکار استقلال طلبى، رواج دعوت قرمطیان و اسماعیلیان تحرکات راوندیان و خرمدینان نه تنها جنگهاى ایالتى و شهرى را دامن زد، بلکه نفوذ درگیرىها به درون شهرها و موضعگیرىهاى محلهاى بین پیروان مذاهب مخالف، مردم را سرگرم تعصبات و دشمنانگىها و نابخردىها ساخت و اندک اندک فضاى فکرى و خردگرایى و درستاندیشى را از جامعه ایرانى زدود، درستى، آئین راستى، ستم ستیزى، آزادىخواهى، ایستادگى در برابر بیگانگان و دفاع از ناموس و آب و خاک کمرنگ و بىاهمیت شد و مردم غرقِ در خرافات به حکمرانى اشغالگرانى تن دردادند و خوگرفتند که نه درد دین داشتند و نه درد میهن و درست در هنگامه این نابسامانىها بود که نغمه ناساز هجوم تاتار در اذهانى با این باورها طنین انداز شد. در این سیاه روزگار سلطان محمد خوارزمشاه (596ـ617 ه) که با برانداختن قراختاییان ترکستان و برداشتن سد دفاعى ماوراءالنهر و خراسان در برابر مغولان خطر همسایگى با تاتار را به هیچ گرفته بود، مىکوشید تا مرزهاى حکمرانى خود را در خاوران از حدود چین و در باختران از عراق در گذراند و با تحت الحمایه کردن حکومتهاى محلى در مناطق ایران چنان اقتدارى بهدست آورد که نام خلیفه عباسى (ناصر)را از خطبه و سکه فرو اندازد و یکى از سادات علوى ترمذى را به خلافت گمارد. امادخالتهاى نابهجاى مادرش ترکانخاتون و تحریکات دارالخلافه عباسى ناگاه او را درگیر هجوم تاتارى کرد که نخست نیرویشان را ناچیز شمرده بود و درست در زمانى کمتر از سه سال چنان چشم زخمى از آنان دید که هراسناک از ماوراءالنهر و خراسان به جبال و طبرستان عقب نشینى کرد. سلطان غرق در غرورى که تحمل آنرا نداشت که چنگیز از روى تحبیب و برترى سنى، او را فرزند خواند و در خواستهاى پیاپى او را در پیوندهاى بازرگانى و سیاسى پاسخ نداده بود، سرانجام گریزان از چنگ انتقام او و سپاهش با آخرین لحظات ناکام زندگى در آبسکون دریاى خزر وداع گفت (زیدرى نسوى، 68ـ70 / حموى، 1388 ه ، 5 / 47). این شاه آواره و نگونبخت با آن خود کامگىها و خطاهاى فاحش، آنچنان شهرها و سرزمینهاى آبادان و مردم بىدفاع را در ماوراءالنهر قربانى غرورهاى بىجاى خود کرد که به هیچ روى مستوجب آن عذاب نبودند. یاقوت حموى که سال 616 ه هنگام فرار از حمله مغول به مرو از آنجا به خوارزم رفته گفته است: من گمان ندارم در دنیا به بزرگى و زیبایى و فراوانى خیرات و برکات و انبوهى جمعیت ماوراءالنهر وجود داشته باشد. مردم ماوراءالنهر همه دوستدار عمران و آبادانى و وقف دارایى خود در امور خیریهاند، چنانکه غیر از مساجد، مدارس و کتابخانهها، ده هزار خانگاه در این دیار دایر است (حموى، 1 / 179 و 2 / 123، 396 و 5 / 47، 331ـ332). محمد خوارزمشاه گذشته از دشمنان خطرناک بیرونى با دشمنى کارىتر مواجه بود و آن همانا نفاق و تعصبات فرقهاى جامعهاى بود که بر آن حکم مىراند. او که خود گرایشهاى معتزلى داشت با مذاهب اهل سنت چندان سازگار نبود و بیشتر از شیوههاى فکرى امام فخررازى (م 606 ه) متأثر بود که به رغم عقاید اشعرى شافعى، متکلمى فیلسوف منش بود و از ترس درگیرى و گرفتارى در غوغاى ضد فلسفى پیشوایان مذاهب در بیان استدلالات فلسفى از روشهاى کلامى مدد مىجست. از دیگر سو خوارزمشاه در حق درویشان و صوفىگرایان ارادتى درخور نداشت و پیداست که جامعه غرق در گرایشهاى سنىگرى و صوفىمنشى نمىتوانست با افکار چنین حکمرانى سازش داشته باشد (امین ریاحى، 40). ابناثیر (م 630 ه) مورخ معاصر خوارزمشاه، از دانش، درایت، فضل، فقه، علمدوستى، دانشپرورى، شکیبایى و روىگردانى او از لهوو لعب و گرایش وى به کارهاى نیک سخنهایى سرداده است که با آنچه با ندانمکارىهاى او بر سر خود و قلمروش آورد و گزارشهایى که این مورخ از نابسامانىهاى روزگار خوارزمشاه داده به هیچ وجه سازگار نمىنماید. با این همه خیانتِ کارساز ناصر خلیفهعباسى در فراخوانى چنگیز به سرزمینهاى تحت سلطه خوارزمشاهیان را نمىتوان نادیده انگاشت (ابن اثیر، 12 / 371ـ372). پس از سلطانمحمد، پسرش جلالالدین خوارزمشاه (617ـ628 ه) بر مرده ریگى دست یافت که شهرهایش ویران و مردمانش قربانیان یا داغدارانى بودند که قحط و غلا و وبا نیز از این بازماندگان پریشان روزگار قربانى مىگرفت. وى که زمانى در رویارویى با تاتار کر وفرى کرد و ایستادگىها و رشادتها به خرج داد، اما این همه تاخت و تازهاى او از سند تا آسیاى صغیر در قبال عیاشىها و غلامبارگىها و بادهگسارىهایش وزنى نداشت. «شهمستوجهانخرابودشمندرپیش پیداستکزینمیانچهبرخواهدخاست» در این دوره چهلساله خلفاىعباسى که خود را امیرالمؤمنین مسلمانان مىدانستند، از آنچه بر سر اسلام و سرزمینهاى اسلامى آمد آنان را تنبهى دست نداد. ناصر (575ـ622ه) که دوران دیرپاى خلافتش به کبوتربازى براى جاسوسى و خبرچینى و دستاربندى به بهانه فتوت مىگذشت به گفته ابناثیر، مورخ معاصر او: «با اینکه سه سال آخر خلافتش بیمار و زمینگیر بود، چیزى از ستمکارىها نکاست، در حق رعیت، بدسیرت و ستمگر بود، عراق در روزگارش ویران شد و اموال مردم را چندان گرفت که آواره شدند و هم او بود که براى دفع خطر خوارزمشاه با مغولان مکاتبه کرد و پاى آنان را به سرزمینهاى اسلامى کشانید» (ابناثیر، 12/ 440). آتشى که ناصر در برافروختن آن سهمى بسزا داشت چندان نپایید که به بغداد زبانه کشید و در 656 ه ، بغدادِ عباسیان نیز آن دید که شهرهاى بخت برگشته ماوراءالنهر و خراسان و آذربایجان و جبال و گرجستان دیده بود. خلیفگانى که از گاه ناصر تا این زمان درخواستهاى مکرر و اخطارها و استمدادهاى خوارزمشاهیان و دیگر حکمرانان را در دفع بلاى عالمگیر مغول بىپاسخ گذاشته بودند (ابن فوطى، 220 / ابن العبرى، 269ـ272)، سرنوشت وفرجامى بدتر ازخوارزشاهیان یافتند. مستعصم (640ـ656 ه) آخرین خلیفه حرم نشین و سست عنصر عباسى، بىتوجه به آن همه هشدارها در تدارک رویارویى یاکنار آمدن با مغولان، اوقات را به سماع اغانى و خوشباش دلقکان و خواجه سرایان و نیز گذران بیهوده در کتابخانه هدر مىداد. در آن هنگامه سیاه به بدرالدینلؤلؤ (م، 657 ه) حکمران موصل نامه نوشته و از او مطربان خواسته بود، و درست همزمان فرستادگان هولاگو دررسیدند و از او منجنیق و آلات حصار طلب کردند. بدر الدین گفت: به این دو خواسته بنگرید، بر حال مسلمانان بگرئید. خلیفه غافل را هرچه گفتند خطر جدى است، جنگ یا صلح یکى را تدارک بین، گفت: «چون باقى ملک به آنان سپارم بغداد را برمن واگذارند» (ابنالطقطقا، 334ـ336 / ابن العبرى، 254ـ255). گذشته از دو قدرت درگیر عباسى و خوارزمشاهى، سلسله سلجوقیان روم که هنوز بر بخشهاى گستردهاى از آسیاى صغیر فرمان مىراندند، این منطقه را از ایلغار مغولان مصون داشتند. شکست سخت جلالالدین خوارزمشاه از علاءالدین کیقباد سلجوقى (616ـ634 ه ) در منطقه رزازنجان کار او را چنان ساخت که دیگر نتوانست کمر راست کند و پس از این شکست بود که آواره و تنها به قتل رسید (ابنبىبى، نودوهشت) و چنانکه خواهیم گفت آسیاى صغیر جزو معدود مناطق امنى بود که شمارى از دانشمندان و برخى از آثار علمى را از خطر نابودى نجات داد. بر موصل و نواحى آن، بدرالدین لؤلؤ نخست از سوى ایوبیان و بعد به استقلال حکم مىراند و شهر موصل در نیمه نخست سده هفتم از پرتو درایت و دانش دوستى این امیر با تدبیر از مراکز پر رونق علوم و معارف اسلامى بود (ابن فوطى، 337). اتابکان سلغورى فارس نیز که با دوراندیشى و دانایى به تحتالحمایگى خوارزمشاهیان و ایلى چنگیزیان تن در دادند، منطقه بالنسبهآرامى در خطه فارس و سواحل جنوب ایجاد کردند که مأمن فراریان خاصه دانشمندانى شد که از دم تیغ مغولان مىگریختند. بخشهاى عمدهاى از دره سند و شبه قاره هند نیز چنین سرنوشتى داشت و شاهان مملوک یا غلامشاهیان که از 602 تا 689 ه بر مناطق گستردهاى از این دیار حکمرانى داشتند، نگاهبانان فرهنگ و ادب ایران و اسلام آسیب دیده از حملات مغولان بودند (بوسورث، 275ـ278). سخن آخر در این بخش از سرنوشت سیاسى دنیاى اسلام، زبان حال ابناثیر تاریخنگار این دوره است که : «اسلام و مسلمانان در این هنگامه، گرفتار مصیبتى شدند بىمانند؛ یکى حمله تاتار که خدایشان لعنت کناد در شرق و دیگر خروج فرنگان از غرب به سوى شام و مصر و تصرف سرحدات دمیاط مشرف بر مصر و شام، که اگر لطف خدا نبود سراسر این بلاد بلامدافع و خالى از ناصر و معین، سرنوشتى بس ناهنجار داشت، در شرق نیز که محمد خوارزمشاه حکمرانان محلى را کشته بود خود از ترس مغولان به هرسو مىگریخت» (ابناثیر، 12 / 360ـ361). در این سالهاى سیاه، ناامنىهاى فکرى ناشى از اغتشاشهاى اجتماعى بیش از آشفتگىهاى سیاسى بود. رقابتها، کینهها، فرقهگرایىهاى مذهبى، درگیرىهاى پیشوایان و پیروان مذاهب سنت و موضعگیرىهاى متقابل شیعیان با آنان، حملات نهان و آشکار اسماعیلیان و ترورها و ناامنىهایى که آنان ایجاد مىکردند و تسرى آن در بین تودهها خاصه عوامالناس، جامعهاى پدید آورده بود از درون پوسیده که به اندک بادى بر مىافتاد چنانکه برافتاد. خراسان که بیش از دیگر نقاط، قربانى این نابخردىها شد، در فاصله حمله و کشتار غزان و در پى شکست و اسارت سلطانسنجر (548 ه) تا چند دهه بعد یعنى تا زمان دستیابى خوارزمشاهیان بر آن، همچنان میدان تاخت وتاز غوریان و سرداران سلجوقى و خوارزمشاهیان بود و مردم نیز خود بر شدت و دامنه این آشوب و عذاب مىافزودند. ظهیرالدین نیشابورى که خود در این زمان و مکان مىزیسته، گفته است: «مردم نیشابور را به سبب اختلاف مذاهب، حقاید قدیم و ضغاین عظیم بود، هر شب فرقهاى از محلهاى حشر مىکردند و آتش در محله مخالفان مىزدند تا خرابىها که از غزان مانده بود اطلال شد و قحط و غلا و وبا ظاهر... و شهرى بدان آراستگى چنان شد که کسى محله و سراى خود باز نمىشناخت وآنجا که مجامع انس و محافل صدور بود، مراعى اغنام و مکامن وحوش و بهایم شد» (ظهیرالدین نیشابورى، 50ـ51). در ایالت جبال نیز شهرهاى رى و اصفهان و همدان روزگارى تیرهتر داشت. یاقوت حموى که اندکى پیشتر از حمله مغول به رى از این شهر دیدن کرده، گفته است: «اتفاق چنین افتاد که من در حال گریز از حمله تاتار به سال 617 ه از آنجا گذشتم. شهر ویرانه و از خرابههاى آن تنها دیوارها با نقش و نگارها و منبرها باقى مانده بود. از یکى از خردمندان شهر پرسیدم سبب خرابى چیست؟ گفت: مردم شهر سه گروهاند، اقلیتى شافعى، اکثریتى حنفى و شیعیان که بیشتر و چشمگیرترند. چنانکه نیمى از شهر و بیشتر مرکزش شیعى و اندکى حنفىاند و احدى شافعى در بینشان نیست. نخست دشمنى بین سنیان و شیعه بالا گرفت. حنفیان و شافعیان به یارى هم برخاستند، جنگها به درازا کشید، چنانکه از شیعه فردشناختهاى باقى ننهادند، آنگاه دشمنى بین حنفیان و شافعیان بالا گرفت که فرجام جنگ به سود شافعیان بود و جنگ و گریز بین بازماندگان حنفى و شافعى همچنان جارى بود.اماکن شیعه و حنفیان ویران و محله آباد باقیمانده از آنِ شافعیان است که در اقلیت بودهاند و از شیعه و حنفیه هرکه باقى مانده مذهب خویش از ترس پنهان مىدارد...» (حموى، 3 / 117). در اصفهان که روزگارى پایتخت سلجوقیان و از آبادترین شهرهاى جهان بود از همان روزگار تأسیس مدرسه نظامیه شافعیه، درگیرى، تعصب و رقابت بین دوخاندان متعصب و متنفذ خجندیان شافعى مذهب ساکن دردشت و مورد حمایت خواجه نظامالملک وفرزندانش و صاعدیان حنفى مذهب ساکن در محله جوباره و حمایت شده از سوى شاهان سلجوقى گاه و بیگاه شهر را صحنه شدیدترین جنگهاى محلهاى کرده بود و حملات انتقامجویانه اسماعلیان و صباحیان و شیعیان نیز بر هرج و مرجها مىافزود. این زد و خوردها که گاه بخشى از شهر را در تعصبات فرقهاى به آتش مىکشید تا حمله مغول ادامه داشت. اصفهان که تا روزگارى پس از خرابى دیگر شهرهاى ماوراءالنهر و خراسان و جبال و ... از حمله و ویرانى مغول مصون مانده بود، در زمان جلالالدین خوارزمشاه که پس از بازگشت از دیار هند و وارد کردن چندین شکست بر سپاه تاتار، توانى تازه یافته بود، رونق از سر گرفت، چنانکه شاه خوارزمى در آن شهر مدرسهاى ساخت و کسان فرستاد تا استخوانهاى پوسیده پدرش را از آبسکون به اصفهان آورند تا آن مدرسه را آرامگاه خاندان خوارزمشاهى کند اما در جنگ سختى که مىتوانست کافران تاتار را شکست دهد، خیانت برادرش غیاثالدین، امید نهایى را برباد داد و شهر همچنان آسیب دیده اما تسلیم ناشده باقى ماند تا اینکه سرانجام از قتل سلطان جلالالدین، بىمدافع به تصرف مغولان در آمد (زیدرى نسوى، 169ـ171 و 207) و شگفتا که در سراسر این گیرودارها، دشمنایگى پیروان مذاهب همچنان برجا بوده است چنانکه کمالالدیناسماعیل ـ شاعر آزاده و مقتول به دست مغولان به سال 635 هجرى ـ سالها پیش از این واقعه، از زدوخوردها و رواج ناامنى بین شافعیان و حنفیان به تنگ آمده و از خدا چیزى آرزو کرده که گریبان خود او را نیز گرفته است. تا دردشت هست وجوباره نیست از کوشش و کشش چاره اى خداوند هفت سیاره کافرى را فرست خونخواره تاکه دردشت را چو دشت کند جوى خون راند او زجوباره «کمال الدین اسماعیل اصفهانى» (دولتشاه سمرقندى، 168ـ169). پس از کشت و کشتارها و ویرانىهاى حمله مغول، تعصبات بهگونهاى عمیق بود که زدوخوردها جزو زندگى روزمره شده بود. ابنبطوطه مغربى که در نیمه نخست سده هشتم و قریب به صدسالى پس از حمله مغول از اصفهان دیدن کرده، نوشته است: «قسمت زیادى از شهر در نتیجه اختلافاتى که بین سنیان و شیعیان آن شهر بهوقوع مىپیوندد به ویرانى افتاده، این اختلاف هنوز هم ادامه دارد و مردم شهر دائم در منازعه و کشتار بهسر مىبرند» (ابنبطوطه، 190 / کسایى، 221ـ225). در دیگر شهرها نیز وضع کم و بیش بر این منوال بود. چنانکه اگر دلائل و عوامل سقوط بسیارى از شهرهاى بزرگ را در دوره حمله مغول ریشهیابى کنیم، عامل اصلى، دشمنى بین پیشوایان مذاهب و تبانى و ارتباط نهانى یکى از فریقین با مغولان مبنى بر تسلیم یا گشودن یکى از دروازههاى شهر بوده است (ابناثیر، 12 / 380ـ381 / اشپولر، 239). اوضاع سطح افکار عمومى و میزان آگاهى مردم از واقعیت، بسیار بدتر از ناامنىهاى سیاسى و نظامى بود. انبوه مدارسى که از سده پنجم به بعد در قلمرو سلجوقیان و حوزه خلافت و موصل و جزیره و شام و مصر و قلمرو زنگیان و ایوبیان و ... تأسیس شده بود به جاى تقویت فکر و تغذیه روح و تربیت دانشمندان آگاه، پایگاه مجادلات فرقهاى و نفى عقاید مخالفان بود. مدرسه مستنصریه بغداد با آن همه عظمت و پشتوانههاى مالى، ملزم و موظف به اجراى اهداف و نظرات کورکورانه دارالخلافه بود. در این مدرسه ویژه مذاهب چهارگانه اهل سنت، به روزگار مستعصم عباسى (640ـ656 ه) پیشوایان مذاهب که همه از استادان برجسته اهل سنت بودند، احضار و متعهد شدند که در مجالس درس از خود سخن نگویند و تنها به گفتههاى پیشینیان بسنده کنند و به این ترتیب باب اجتهاد را در بزرگترین دانشگاههاى اسلامى آن زمان بستند و افکار و اذهان را به نشخوار گفتههاى پیشینیان وادار مىکردند. پیش از این ناصرعباسى براى مبارزه با افکار و اندیشههاى آزاد، کتابهاى فلسفى را یا به آتش مىکشید یا در دجله مىانداخت. در هرات، خواجه عبداللهانصارى (م، 481 ه) عارف سنى مذهب و فقیه مشرب متنفذ، به جان ادیب اسماعیل ـ طبیب بزرگ آن دیار که در علوم عقلى دستى قوى داشت و از فلسفه سخن مىگفت ـ افتاده بود. در موصل باوجود همه فرصتهاى مطلوبى که در نیمه اول سده هفتم از پرتو درایت و دانش دوستى بدرالدینلؤلؤ، حاکم آن دیار یافته بود، در مدارس بسیارش از دانشهاى چارهساز خبرى نبود، به نحوى که دانشمند پرمحتوا و جامعالاطراف، کمالالدین ابوالفتحموسىبن یونس موصلى (م 639 ه) که در بسیارى از فنون دانش از عالمان بىمانند زمان خویش بود، فلسفه را با خود به گور برد و جز تربیت معدود شاگردانى در این فن نتوانست فضایى در زمینه دانش فلسفه و آزادى افکار پدید آورد. در شام، تنگ نظرىها در محدود ساختن دامنه دانشهاى عقلى از این بدتر بود. پس از کشته شدن شیخشهابالدینسهروردى (یحیىبنحبش) به جرم افکار آزادىخواهانهاى که داشت، به محض اطلاع از ورود سیفالدین آمدى ـ عالم جامع آن زمان ـ به حوزه فقاهت شام، او را از تدریس در مدارس آن دیار ممنوع و تبعید و طرد کردند و به همینمنظور از سوى ملک اشرف ایوبى ـ حکمران شام ـ فرمانى صادر شد مبنى بر اینکه دروس مدارس به فقه و حدیث و تفسیر قرآن محدود شود (غنیمه، 242 / نظامى سمرقندى، 94 / کسایى، 142ـ144 / ابنخلکان، 5 / 411). در فارس نیز که منطقهاى امن و آرام براى دانشمندان فرارى از آسیب مغولان بود، تنها پرداختن به شعر و ادب و فقه و اصول و صوفىگرى آزاد، و در مقابل سخن از مباحث عقلى و فلسفى مردود و محکوم بود. اتابکمظفرالدینسعدبنزنگى (599ـ623 ه) و پسر و جانشینش اتابک ابوبکر بن سعد (623ـ658 ه)، حکمرانان دانا و موقع شناسى بودند که به ایلى مغولان و نیز طاعت خوارزمشاهیان تندرداده، در سراسر فارس، مساجد، مدارس، خانقاهها، مزارها، بیمارستانها با موقوفات بسیار تأسیس کرده و از دانشمندان آن دیار و نیز کسانى که از صحنههاى جنگى مغولان گریخته بودند، مانند شمسقیسرازى (م ح 628 ه) صاحب کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم و دیگران حمایت مىکردند، اما چندان که باید در حق صاحبان فکر و دانشمندان دانا، ارادتى نداشتند و به گفته وصافالحضره شیرازى: «اتابک ابوبکر را در حق زهاد و متصوفه، اعتقادى راسخ بود و ابلهان و ساده لوحان را اولیاى خدا مىدانست که از نفوس ملکى برخوردار و از حیله و نیرنگ بیزار بودند و در عوض از خداوندان هوش و خرد و صاحبان فضیلت، خایف بود. لاجرم گروهى از ایشان را به گناه آنکه به تعلیم حکمت مشغولند، بیازرد و از شیراز براند که از آن جمله، امام صدرالدیناشنهى که گذشته از اصول و فروع و الهیات و طبیعیات و هندسه و هیئت و حساب و جدلیات و طب و علم انساب و تأویل و تفسیر و وجوه قرائت و احادیث و ادبیات، از لغت و معانى و بیان و صرف و نحو و عروض، یگانه روزگار بود، هر سؤال علمى را به ارتجال پاسخ مىگفت و نیز به پیشواى علامه، شهابالدینتورپشتى و مولانا عزالدین قیسى (کیشى) که او نیز در علوم فنون اعجوبه روزگار بود، همه را از آن دیار دور ساخت. حکایت کنند که روزى جاهلى در لباس مشایخ صوفیه به بارگاه دولت او آمد و اتابک او را تکریم بسیار کرد و از انفاسش مددجست، چون هنگام نماز شام فرا رسید، اتابک اشاره کرد تا به امامت ایستد، بیچاره معرفت مخارج حروف نداشت و آیه «اهدنا الصراط المستقیم» را به غلط ادا کرد، اتابک در اعتقاد مقلدانه خود در حق او راسختتر گشت و بر اکرامش بیفزود» (آیتى، 94ـ95). در خراسان و ماوراءالنهر نیز چنانکه گفتیم وضع بر اینگونه بود و محمد خوارزمشاه برخلاف تصور وصاف شیرازى که مجلس وى را آکنده از خربندگان پشمینهپوش وصف کرده است، گرایش به اعتدال داشت و گاه هوادار افکار آزاد و تشیع. وى به سبب حمایت از امام فخررازى ـ متکلم فیلسوف منش زمان خویش ـ در دل پیشوایان مذاهب اهل سنت و انبوه پیروانشان چندان که شاید جایى نداشت و عدم اطاعت روحانى از خلیفه عباسى و درگیرى با امیر المؤمنین اهل سنت، او را به سرنوشتى دچار کرد که پیش از آن ابومسلم خراسانى و آلبرمک و بابک وافشین و یعقوبلیثصفارى و ملکشاه سلجوقى و ... گرفتار آن شده بودند. در جامعهاى که سررشته کار از یکسو در دست حکمرانان عوام پرور و نادان نواز و خردستیز و از دیگر سو دردست اکثریت عوامالناسى قرار داشت که همشان، علفشان بود و آبشخور فکرى و تغذیه روحى آنان، پیشوایان روحانى مطیع و منقاد حکمرانان و خلفا بودند، هیچگاه نمىتوان امید رستگارى داشت. در چنین جامعهاى است که شاعر جامعهشناس و جهانگردش، سعدىشیرازى که نبض فکرى زمان و مکان مردمان و حاکمان زمانه را در دست دارد، رندانه و آگاهانه جز به زبان نصیحت و تمثیل سخن نمىگوید و خارج از معقولات شعر نمىسراید، مىگوید: «اقلیم پارس را غم از آسیب دهرنیست تا بر سرش بود چو تویى سایه خدا» این سخن او از آنجا ناشى مىشود که سعدبنزنگى ـ ممدوح او ـ درویشنواز بود و مقلد و حامى فقیهان و سازشکار با تازیان و ترکان و تاتاران و همین سعدى که به واقع یا در دنیاى خیال و تمثیل و تعبیر، از حدود چین و هند (در خاور) تا طرابلس و دیار فرنگ (در باختر) را گشته و همه دگرگونىها، نابسامانىها، جنگ و جدالها، قحط و وبا و مرگ و میرها را به چشم وگوش خود دیده یا شنیده و یورشهاى ویرانگر مغول را در حولوحوش خود لمس کرده و از آوارگى و تیرهروزى مردم خبرها یافته و عالىترین اشعار را در احساس آدمى سروده و از قحطسالى فرضى دمشق یا فتنه شام سخن گفته، اما بلاى بنیان برانداز مغول را به هیچ گرفته است و شادىهاى خویش را به زمانى محدود مىکند که مستعصم، خلیفه سست عنصر عباسى و امیرالمؤمنینِ مذهب معتقدِ اهلِ سنت را بر کرسى خلافت مىبیند. مىگوید: «در آن ساعت که ما را وقت خوش بود زهجرت ششصد و پنجاهو شش بود» و آنگاه که این خلافت مزمن و بیمارگونه و فرسوده او را در زوال مىبینید، چشم مىدارد که آسمان به حق برزمین خون بارد: «آسمانرا حق بود گر خون ببارد برزمین بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین» البته اینها اهانتى به ساحت والاى سعدى نیست که او در جاى جاى نظم و نثر شیرین و شیوایش زبان به پندواندرزهاى بسیار گشوده، عاقبت داد و بیدادها را بیان و فرجام حاکمان جور و فرمانروایان دادگر را نیک نشان داده است. «ابوعبداللّه یاقوت بنعبداللّه حموى» (575ـ626 ه)، ازنظر زمانى و مکانى از نزدیکترین نویسندگان و گزارشگران دهه نخست حمله مغولان به ماوراءالنهر و خراسان است. وى که تاسال 617 ه در شهرهاى خراسان به امر تحقیق و تدوین و نیز تجارت کتاب رفتوآمد داشته و تا سال 616 ه یعنى یکسال پیش از ایلغار تاتار به مرو در آن شهر مىزیسته، آنجا را به گرمى بازار دانش و وجود بیش از ده کتابخانه موقوفه حاوى کتابهاى نفیس و بىمانند در دنیا ستوده و گفته است: «انس به این کتابها و کتابخانهها چنان سراسر وجود مرا گرفته بود که یاد شهر و دیار و کسوکار را از خاطرم زدوده بود و آرزو مىکردم که تا زندهام در آنجابمانم، همه آنچه را که در تألیف این کتاب (معجمالبلدان) گرد آوردهام حاصل خوشههاست که از خرمن دانش این گنجینههاى کتاب چیدهام، همواره در خانهام بیش از دویست کتاب که دویست دینار ارزش داشت بىهیچ گروى به امانت بود. افسوس که حمله تاتار امان نداد و شهر را با اندوه و آه وداع گفتم و سالى بعد مغولان بر آن تاختند و برهیچ چیزش ابقا نکردند» (حموى، 5 / 114 / ابن خلکان، 6 / 134ـ139). یاقوت در جایى دیگر گوید: «من در مروشاهجان یعنى مروى که جان شاه بود، روزگار مىگذراندم، در آنجا از کتابهاى علمى و ادبى و نوشتههاى دانایان و فرزانگان دانشها یافتم که در دنیا بىمانند بود مرا از خانه و خویشان باز مىداشت و یاد یار و دیار را از خاطرم مىزدود، بسان کسى بودم که گمشدهاش را یافته و به آرزوى برباد رفتهاش رسیده. چون گرسنهاى آزمند چنان به این گنجینهها رونهادم که هیچ عاملى نمىتوانست مرا از آن باز دارد، در بوستان این دانشها مىچریدم و از نوبرها و خوبىها نایابش بهرهها مىبردم و بر آن بودم که تا زندهام در آنجا بمانم... اما دریغ که ویرانى بر خراسان روى نمود و نابسامانى بر سرزمین تاختن آورد که به خدا سوگند سراسر سازگار و آبادان بود، با باغهاى خرم و هواى پاک که پرندگانش نغمه خوان و شاخسارش پایکوبان و جویبارش زمزمه کنان و شکوفههایش خندان آب و خاکش پاک و درست بود... کوتاه سخن اینکه خراسان نمونهاى از بهشتبرینى بود که دیدگان در آن شادان و دلها بدان آرام داشت و همه خوبىها و خیرات جهان، یکسر به سویش سرازیر و بسیار دانشمندانى که سرآمد روزگار بودند و پیشوایان دانشى که آوازه آنان جهان را فراگرفته بود آثار دانشهاشان در لوح زمان مکتوب و فضایل و محاسنشان در دین و دنیا محسوب بود. خردسالانشان بسان پیران، جوانانشان خوى پهلوانان و استادانشان ابدال و لبیبان شواهد مناقبشان درخشان و دلایل مجدشان نمایان بود و از شگفتىهاى بزرگ اینکه سلطان مالک را تَرک این مایملک آسان آمد و ناباورانه از آن دیار دست بداشت. پس کافران سررسیدند و سراسر این دیار را کاویدند و دشمنان ویرانگر بر ویرانههاى آن حکم راندند». بخشى از این گزارشها، مشاهدات یاقوت و خبرهایى است که از مرو و خراسان داده و دیگر نامهاى است که پس از فرار از مرو و خوارزم به هنگام حمله تاتار و رسیدن به موصل در سال 617 ه به جمالالدین ابوالحسن علىبنیوسف قفطى، وزیر دانشمند و حکمران شام و مقیم در حلب نوشته است. بدیهى است تا آنگاه که نویسنده در مقام تحلیل و بیان علت و معلول رویدادها نباشد، البته بروز هر حادثهاى بر او عجیب مىنماید، لذا کافى بود یاقوت، آبادانى و عمران و رونق اقتصادى این شهرها را به یکسو مىنهاد، و در مقابل، آنچه را که از تضادهاى فکرى و اغتشاشات اجتماعى این شهرها توسط خود او گزارش شده بود، پیش چشم مىداشت تا به هیچ وجه شگفتزده نمىشد. «ابناثیر جوزى» (م 630 ه) مورخ نامدار آغاز عصر مغول نیز که غالب اوقات را در موصل مىزیسته و رویدادهاى رقت بار و هولانگیزى را دنبال مىکرده، کسى است که یاقوتحموى به هنگام فرار از خراسان در سال 617 ه در موصل بر وى وارد شده، او را وصى خود کرده، کتابهایش را به او سپرده تا به کتابخانه مسجد زیدى بغداد وقف کند (ابن خلکان، 6 / 134ـ139). بدیهى است ابناثیر با اینکه به ملاقاتش با یاقوت اشارهاى نکرده، نخستین گزارشها را در حمله مغول به خراسان از طریق یاقوت به دست آورده است، چنانکه ذکر حوادث سال 617 ه را به گزارش حمله تاتار به بلاد اسلام اختصاص داده و گفته است: «رویداد چندان بزرگ و هولناک بود که سالها از بیانش روىگردان و ناخشنود بودم. پایى پیش و پایى پس مىنهادم، کیست که نوشتن مرگ اسلام و مسلمانان بر وى آسان آید. کاش مرده و پیش از بروز این بلا از یاد رفته بودم. برخى از دوستان مرا بر آن داشتند که رویداد را بنگارم. فاجعه به حدى عظیم و مصیبت چنان بزرگ است که روزگار مانندش را ندیده، گریبان جهانیان خاصه مسلمانان را گرفته و از هنگام آفرینش آدم تا این زمان مانند نداشته است... بلا چون ابرى که باد دنبالش کند صاعقهآسا از حدود چین و بلاد ترکستان و کاشغر و بلاساغول و سمرقند و بخارا در ماوراءالنهر و خراسان و رى و همدان در جبال و آذربایجان و اران را در نوردید و ویران کرد و کشت و در کمتر از سالى جز آوارگانى اندک کسى جان به در نبرد... مغولان آبادانترین سرزمینها و بهترین آفریدگان خدا را نابود کردند. بازماندگان هر آن برخود مىلرزیدند که اکنون از راه میرسند ... در بخارا منبرها و ربعهاى قرآن را در خندق افکندند و شهر را خالى و خراب کردند. امام فقیه رکنالدین امامزاده و پسرش که از تجاوز به نوامیس مردم در آتش غیرت مىسوختند، جنگیدند تا کشته شدند و چنین کرد قاضى صدرالدینخان... سرانجام آتش در شهر زدند و مدارس و مساجد را پاک بسوختند. در سمرقند نیز بسان بخارا همه را کشتند و جامع را به آتش کشیدند» (ابن اثیر، 12 / 358ـ360، 366ـ367). با این همه کشتار و ویرانى، سرنوشت دانش و دانشمندان در مراکز دانش خود پیداست. «شهابالدین زیدرى نسوى» (م 647 ه) نویسنده سیرت جلالالدین که بیشتر عمر را در متن زمان و مکان حمله تاتار بهسر برده و بسیارى از این جنایات را به چشم دیده، از کشتار و خرابى نِسا ـ از شهرهاى خراسان ـ و نیز شهادت شهابالدین خیوقى ـ پیشوا و دانشمند بزرگ خوارزمیان ـ چنین نوشته است: «شهابالدین فقیهى بود مبرز و فاضل و دانا و بر مذهب شافعى صاحب فتوى، بیرون از علم فقه از لغت و طب و خلاف و تمامت علوم دیگر خبیر، در فصاحت و تقریرِ بلیغ و تدبیرِ بدیع بىنظیر ... و در نزد سلطان به مرتبتى رسیده بود که برتر از آن در اندیشه نگنجیدى و مرغ فکر بدان جایگاه اعلى که او را بودى هرگز نرسیدى، و سلطان را با وى در امور جلیل مفاوضت بودى و در سهام ملکى مشاورت کردى... او به عادت مألوف به درس گفتن مشغول بود و حال آن بود که تدریس امامان در پنج مدرسه خوارزم بدو محول بودى، درس را قطع نمىکرد و به صاع تمام و پیمانه پر مىپیمود. آنگاه که فارغ مىشد حاجبان او حاجت هر یک از بزرگان و ارباب مراتب را عرض مىکردند و شهابالدین در خوارزم در جامع شافعیان کتبخانهاى ایجاد کرد که مانند آن دیده نشده بود و چون به خروج از خوارزم عازم گردید و از بازگشتن بدان نومید بود دریغش آمد آن کتبخانه را به خوارزم به جا گذاشتن. نفایس آن را به همراه برد و بعد از آنکه در نسا مقتول شد، آن کتب به دست عوام و سوقه افتاد و من [شهابالدین زیدرى] درپى جمع آن نسخ از میان مردمان بودم و کتابهاى نفیس و ممتاز از آن زمره مرا به دست افتاد و چون در کشاکش دست غربت افتادم، راهم گهى به خاور گهى به باختر، آن نفایس را با آنچه از ذخائر موروث و مکتسب داشتم در قلعه به جا گذاشتم و از براى هیچ چیز از اندوخته خویش، آن حسرت و افسوس ندارم که بر آن کتابها اندوه مىخورم». نَسَوى در سرنوشت قلعه نسا گوید: «و اما شهابالدین پس از آنکه به همراهى گروهى انبوه از مردم خوارزم به شهر نسا واصل گردید، در انتظار اینکه اخبار سلطان تازه شود بنشست تا بهخدمت شتابند و چون خبر آمد که سلطان به نیشابور وارد شد، بىدرنگ به راه افتاد. شهابالدین در کار خود متحیر گشت و رأى او برکارى قرار نمىگرفت تا بهاءالدین محمد بن ابىسهل که امیرى از امیران نسا بود آنجا رسید. او گفت: سلطان که از برابر تاتار روى مىبگردانید مرا فرمود به شهر نسا بیایم و خلق را انذار و تحذیر کرده باایشان بگویم که این لشکر خصم چون عساکر دیگر نیست و مصلحت آنست که به ترک شهرگویید و در کوه و بیابان پراکنده شوید... اما اگر ساختن قلعه را دوست دارید و مىتوانید، رخصت مىدهیم که آن را عمارت کنید و در آن متحصن شوید». «... و آن قلعه را سلطان خود خراب کرده بود...[!] و زمین را با بیل، مسطح... و تشفى خاطر را فرمود تا در آن جو کاشتند» (نیک بنگرید وقتى حکمران خود کامهاى با دژهاى دفاعى خود چنین کند از دشمن مهاجم او چه انتظارى مىتوان داشت. گویى ویرانکردن و جوکاشتن و آب بستن بر نیشابور را مغولان از خوارزمشاه آموخته بودند). «... و این قلعه از عجایب قلاعى بود که به تلال تعبیه کردهاند. سخت پهن و فراخ و سترگ و گنجایش خلق بسیار داشت و از اهل شهر، فقیر و غنى احدى نبودى که او را در قلعه، خانه و سکنى نبودى و در میان آن قلعهاى دیگر از آن برتر براى سلطان ساخته بودند و آب از آن به زیر جارى بود... و این بنا در عهد گشتاسب پادشاه ایرانیان روى داده بود آنگه که نسا ثغر مملکت گردید و به تنهایى میان ترکان و ایرانیان حایل و مانعى شد...» «آرى اهل نسا چون پیام سلطان... بشنودند تجدید بناى قلعه را بر جلاى وطن مرجح شناختند... و خلق، اندر آن تحصن گزیدند و شهابالدینخیوقى و جماعت خوارزمیان نزد ایشان مقیم و چند کس دیگر از امراى خراسان...». زیدرى پس از گزارش جانکاه تسلیم نسا و قتل عام مردم که ذکرش به درازا مىکشد نوشته است: «... شهابالدینخیوقى و فرزند فاضل او تاجالدین را دستبسته به نزدیک تقاچار نویان و برکا کشیدند و صندوقهاى خزاین او را آوردند و در پیش روى ایشان برخاک خالى همى کردند تا پشتهاى از زر فیمابین ایشان حایل گردید، آنگاه هر دو را شهید کردند و او اکنون در نسا در مزارى مسمى به میلجفته مدفونست... آن بزرگ دین و دنیا که در علوم بحرى بود و در مکارم اخلاق نظیر نداشت...» (زیدرى نسوى، 71ـ79). ناگفته نماند که این شهابالدینخیوقى همان عالم عالىقدرى بود که محمد خوارزمشاه در چگونگى رویارویى با مغولان با وى رایزنى کرد و او گفت: «به صلاح است که مغولان را امان ندهیم که از آن سوى جیحون به این سو آیند. چون از مسافتى دور به کرانه جیحون رسند بامال و جان، کارشان را یکسره کنیم. اما فرماندهان سپاه به خلاف او گفتند: آنان را مجال دهیم تا از رود بگذرند، در راه کوهها و تنگههاى بسیار است که آنان ندانند و ما دانیم. بر آنان چیره شویم و احدى را زنده نگذاریم» (ابناثیر، 12 / 362ـ363). به هرروى قضایا بر عکس شد؛ مغولان از آن سو آمدند و در این سو کسى را زنده نگذاشتند و چنانکه زیدرى گفته است: «فى الجمله تاتاران تا خراسان را تمام نرُفتند جایى نَرَفتند...». وى پس از کشتار و ویرانى نیشابور که ذکرش به درازا مىکشد یادآور شده است که: ... و چون سلطان جلالالدین از هند به در آمد (618 ه) و اقلیم خراسان را بگرفت، و بر عراق و مازندران با وجود خرابى مستولى شد دفاین نشاور را هر سال بسى هزار دینار از وى به ضمان گرفتند و بودى که در یک روز همین مقدار بلکه زیاده حاصل مىشد. چه مالها با اصحاب در سردابها مانده بود، و این قیاس در سایر خراسان و خوارزم و مازندران و اران و آذربایجان و غور و غزنى و بامیان و سیستان تا حدود هند مطرد است. اگر شرح خرابىها که در این اقلیم رفت به تفصیل یاد کرده شود، تفاوتى که باشد در اختلاف اسامى محصوران شهرها؛ و محاصران کفار خواهد بودن فَحَسْب، والا در شمول ابادت و اهلاک و احراق هیچ فرقى نیست. پس معلوم شد که بر اجمال اقتصار اولى بود» (زیدرى نسوى، 80ـ82). از مجموع گزارشها راجع به قتل عام مغول در نیشابور و ویرانىهاى پیاپى پیداست که سالهاى سال پرداختن به آموزش و دلبستگى به دانش از آن دیار رخت بربسته وآن همه مدارس و مساجد و کتابخانهها سوخته و از بین رفته است و بسیارى از دانشیان گریخته یاجان باختهاند. در این روزگار وا اسفا، سوانح ایام صوفیانِ با نام و نشان، نماینده برخورد چنگیزیان با عالمان ربانى و عارفانى است که غوغاى فقیهان و همهمه پیشوایان مذاهب و نیز نزدیکى زورمداران و سالوسان را به یکسو نهاده و در برزخ آن دوزخ، بهشتى از تسلیم و رضا تدارک دیده بودند. اما مغولان نه بر مراد و نه بر مرید آنان ابقا نکردند. عطار پیر که در واپسین ایام حیات، نفحات انس را بر گوش مولاناى جوان بلخى دمید تا عرفان آزرده از بلایاى حوزه بلخ را به دیار روم برد، خود در قتلگاه نیشابور جان داد (ح، 618 ه) (دولتشاه سمرقندى، 212). در واقعه خوارزم که مغولان محله به محله و سراى به سراى شهر را گرفتند و سوختند و سرانجام همه را کشتند واموال را تاراج کردند، چنگیز که آوازه شیخنجمالدینکبرى، بزرگصوفیان و معروف به شیخ ولىتراش را شنیده بود کس فرستاد که چون خوارزم را قتلعام خواهم کرد باید که آن بزرگمرد از میان ایشان بیرون آید و به ما پیوندد. شیخ آزاده گفت: «هفتاد سال با تلخ و شیرین روزگار در خوارزم و با خوارزمیان بهسر بردهام. اکنون که هنگام نزول بلاست اگر بگریزم از مروت دور باشد» (جامى، 423 / مستوفى، 669) و به سان هنگام رقص و سماع، با جمعى از مریدان مردانه جنگید و کشت تا کشته شد». «شیخ نجمالدین رازى» معروف به دایه (م، 654 ه) از عارفان بزرگ سده هفتم و مرید و شاگرد بهنام شیخ نجمالدینرازى بود که در هنگامه حمله وکشتار تاتار از خوارزم به همدان و از آنجا به آذربایجان شد وسرانجام هراسناک سر از بلاد روم در آورد و در آن دیار به علاءالدینکیقباد سلجوقى (615ـ634 ه) پیوست و کتاب ارزشمند عرفانى مرصادالعباد را به نام این سلطان سلجوقى روم نوشت. چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، سرزمین روم شرقى قلمرو حکمرانان سلجوقى دارالامان و پناهگاه آن دسته از دانشمندانى بود که از تیغ مغولان نیمجانى به در برده و به آن دیار گریخته و مشغول انعام و نواخت شاهان دانشدوست و ادبپرور سلجوقى بودند. این امر از جمله عوامل مؤثر در انتشار و حفظ میراث فرهنگ و زبان و ادب فارسى و تمدن اسلامى و نیز تجمع نامآورانى چون مولانا جلال الدین محمد بلخى (م، 672 ه)، صدرالدین قونوى (م، 673 ق) و اوحدالدین کرمانى (م، 635 ه)و... به شمار مىرود. نجمالدین رازى از روزگار پریشان خراسان و احوال نابسامان خود چنین گفته است: «تا این ضعیف در بلاد خراسان گاه در سفر و گاه در حضر بود، از تعویقات و آفات و فتنههاى گوناگون فراغت و فرصت نمى یافت... چه هر روز فتنهاى به نوعى دیگر ظاهر مىشد که موجب تفرقه دل و توزع خاطر بود، خود گویى فتنه در آن دیار وطن دارد... قضاى آسمانى و تقدیر ربانى را گردن ننهادیم و به صبر و تسلیم پیش نیامدیم و شکر نعمت دین اسلام نگزاردیم.... و کفران نعمت مسلمانى کردیم تا لاجرم ناگاه صدماتِ سطواتِ «ولئن کفرتم ان عذابى لشدید» در آن دیار و به اهل آن دیار رسید و به شومى فسق فساق و ظلم ظلمه ... دمار از آن ولایت و اهل آن ولایت بر آورد». القصه هرآنچ کرد گردون ز جفا حق باید گفت بود دون حق ما شکرانه نعمتش نمىکردم هیچ تا لاجرمم فکند در رنج و عنا «در تاریخ (617) لشکر مخذول کفار تتار استیلا یافت بر آن دیار و آن فتنه و فساد و قتل و اسر و هدم و حرق که از آن ملاعین ظاهر گشت در هیچ عصر و دیار کفر و اسلام، کس نشان نداده است و در هیچ تاریخ نیامده. الاّ آنچه خواجه علیهالصلوة والسلام از فتنههاى آخرالزمان خبر باز داده است... قتل ازین بیشتر چگونه بود که از یک شهر رى که مولد و منشأ این ضعیف است و ولایت آن قیاس کردهاند کما بیش پانصد هزار آدمى به قتل آمده است و اسیر گشته». «فتنه و فساد آن ملاعین بر جملگى اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیز عبارت گنجد... خطر وخوف آنست که از مسلمانى آنقدر اسمى و رسمى که مانده بود به شومى معامله با مدعیان بىمعنى چنان برخیزد که نه اسم ماند و نه رسم...». نجم الدین پس از برشمارى بلایا و گرفتارىها سرانجام به دربار سلاجقه روم پناه برد و درباره این حکمرانان و این پناهگاه امن در آن روزگار ناامن چنین گفت: «وچون امید از وطن و مسکن مألوف منقطع شد صلاح دینودنیا در آن دید که مسکن در دیارى سازد که درو اهل سنت و جماعت باشند و از آفت و بدعت و هوا و تعصب پاک بود و به امن و عدل آراسته باشد و رخص اسعار وخصب معیشت بود و در آن دیار پادشاهى دیندار دینپرور عالم عادل منصف ممیز باشد که قدر اهل دین داند و حق اهل فضل شناخته... و بلادى بدین خاصیات در این وقت، بلاد روم است که هم به مذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم به عدل و انصاف و امن و رخص پیراسته... پادشاهى در آن دیار از بقیت آل سلجوق و یادگار آن خاندان... و آن خیرات و مبرات که در عهد میمون آن پادشاهان دیندار دینپرور بوده است از غزوات و فتوحات... و بناى مدارس و خانقاهات و مساجد و منابر و جوامع و پلها و رباطها و بیمارستانها و دیگر مواضع خیر و توقیر و تربیت علما و تبرک و اعزاز زهاد و عباد و شفقت و رحمت بر رعایا و انواع تقربات به حضرت عزت در هیچ عهد نبوده است» (نجمالدین رازى، 16ـ21). این بود گزارش صوفى غرق در تعصبات مذهبى که بلاى مغول را نتیجه کفران نعمت الهى و نشان عذاب شدید خداوند، و پادشاه ممدوح خویش را نمونه ادب دوستى، و قلمرو حکمرانى او را سرزمینى آباد به مدارس، بیمارستانها، خانقاهها و... دانسته است. «علاءالدینعطاملکجوینى» (م، 681 ه) که سالها خود و خاندانش درعهد فرزندان و نوادگان چنگیز، خاصه به روزگار هلاگو، وزارت و امارت داشته، به رغم خدمت در دستگاه این خاندان و اینکه تاریخ جهانگشاى خود را به سرگذشت آنان اختصاص داده، از رسالت تاریخنگارى روى نگردانیده، در هر فرصت و به هر ترفند از پریشانى احوال و تیرگى روزگار دانش و دانشیان سخنها سروده است از جمله اینکه: «... به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس گشته و طبقه طلبه آن در دستِ لگدکوب حوادث پایمال زمانه غدار و روزگار مکار شدند و به صنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار، معرض سیوف آبدار شدند و در حجاب تراب متوارى ماندند». «هنر اکنون همه در خاک طلب باید کرد زانکه اندر دل خاکند همه پرهنران» «... و اکنون بسیط زمین عموماً و بلاد خراسان خصوصاً که مطلع سعادات و مبرات و موضع مراودات و خیرات بود و منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع کفاة و مکرع دهاة از پیرایه وجود متجلببان جلباب علوم و متحلیان به حلیت هنر و آداب خالى شد و...». جوینى پس از شکوهها از نابخردىها و اینکه «هر مزدورى دستورى و هر مزورى وزیرى و... هر شاگرد پایگاهى خداوند حرمت و جاهى... و هر دستاربندى بزرگوار دانشمندى ...» شده است، از دیدگاه دیگر راجع به این تحول (که آئین اسلامى نیز از طریق آن و توسط تاتار در سرزمین چین رواج یافت) سخن گفته است (جوینى، 2ـ5، 9 / مستوفى، 669). و اما آنچه با موضوع این مقال در ارتباط است این است که در سقوط سرزمینهاى ماوراءالنهر، خراسان، طبرستان، جبال و آذربایجان که به خرابى تمام بخشهاى زیادى از شهرهاى آباد منجر شد و جمع زیادى از ساکنانش کشته یا آواره شدند، کار موقوفات و پشتوانه مالى مدارس، مساجد و کتابخانهها علاوه بر ویرانى به اختلال کشید و امید به زندگى، آرامش فکرى، امنیت جانى و استقلال مالى که از لوازم تحرک و پویایى حوزههاى علمى و نهادهاى آموزشى است، از سراسر این سرزمینها رخت بربست و بقیه دانشمندانى نیز که باکولهبارى از کتابها به مناطق امن گریختند، تا سالها حال گوسفندان زخم خورده از گرگان حملهور به رمهاى را داشتند که باقى روزگار را درغربت به دهشت و وحشت سپرى ساختند. دانشمندان، عارفان، فقیهان و شاعرانى که به تیغ جهلوجفاى تاتار جان دادند، بیشمارند و با این گزارش که : «اگر تا هزار سال دیگر هیچ آفتى و بلایى نرسد و عدل و داد باشد جهان با آن قرار نرود که در آن وقت بود» (مستوفى، 582)، دیگر ابعاد فاجعه را حاجت به بیان نیست. به گفته ابنالعبرى، دیگر مورخ این عصر : «در بامیان به جرم تیرخوردن یکى از فرزندان جغتاى، حیوانات و حتى جنینها را در شکم مادران کشتند» (ابنالعبرى، 235) و به قول شمس قیسرازى «از کنار جیحون تا در اصفهان بل تا اقاصى ابخاز و اران همه را کشتند و جز اطلال را باقى نگذاشتند» (قیس رازى، 97). در اشغال بغداد که در سال 656 ه ، یعنى چهار دهه پس از اشغال شهرهاى خراسان و ماوراءالنهر اتفاق افتاد، هرچند از شدت و سطوت حملات کاسته و تاحدودى قلم جایگزین شمشیر شده بود، اما اگر آشفتگى اوضاع سیاسى ـ اجتماعى دارالخلافه نبود وضع بهتر از آن مىشد و مىتوانست از بسیارى بلاها که بر سر شهر و شهروندان آمد بکاهد. مستعصم که از غفلت و عدم لیاقتش قبلاً سخن به میان آمد، بىخبر از خطر، کار ملک را به ابنالعلقمى، وزیر شیعى و با کفایتش سپرده بود که با همه درایت دیگر نمىتوانست کارى از پیش برد. سپاه هولاگو روز به روز به بغداد نزدیکتر مىشد و درخواستهاى مکرر هولاگو در استمداد از خلیفه براى برکندن ریشه فساد صباحیان بىپاسخ مىماند. از این گذشته در سال 654 ه بین کرخیان شیعهنشین در جانب غربى دجله و سنیان شرق دجله در بغداد زدوخوردها شد که پسر خلیفه باگروهى از اوباش و ایادیش برکرخ تاختند، خونها ریختند، ناموسها بردریدند و آن محله را به آتش و خون کشیدند. این حادثه دلخراش علاوه بر اینکه از چشم شیعیان بغداد دور نماند، از دیدگاه ابنالعلقمى وزیر و خواجه نصیرالدین طوسى شیعى که در آن زمان سر رشته امور را در دستگاه هولاگو به دست گرفته بودند نیز پنهان نبود. برخى مورخان عرب، وجود این عناصر شیعى دست اندرکار حکومت و خلافت را عامل تبانى آنان با حکمران مغول در اشغال بغداد و برچیدن بساط خلافت مىدانند. عناصر ایرانى هوادار خلافت و پیرو مذاهب اهل سنت (نظیر خاندان متنفذ جوینیان) در آن زمان و در آن دستگاه کم نبودهاند، چنانکه پیش از این از شدت تأثر سعدى، از سقوط خلافت و قتل مستعصم سخن گفته شد. به هر روى اگر رجال باکفایتى چون خواجهنصیرالدینطوسى (م 672 ه) و ابنالعلقمى وزیر (م 657 ه) و نیز برادران با کفایت جوینى و... در دستگاه خلافت و اردوى هولاگو نبودند، بى شک ابعاد فاجعه و نیز آن خرابى و کشتار، گسترده تراز این بود که شد (کسایى، 110). نوشتهاند که هولاگو به هنگام اشغال بغداد از علماى شهر استفتا کرد که سلطان کافر عادل افضل است یا سلطان مسلم جایر؟ علماى مذاهب چهارگانه مستنصریه به اجماع از جواب خوددارى کردند تا اینکه رضىالدینبن طاووس، یکى از علماى شیعى مقدم و محترم علما که در مجلس حاضر بود، چون خوددارى علما را دید به تفضیلِ کافر عادل بر مسلمانان جایر فتوا نوشت (ابن الطقطقا، 17). در واقعه اشغال بغداد، شیعیان دانشمندان وفقیهان شیعى مقیم در حله چون مجدالدینمحمدبنحسنطاووسحلى و سدیدالدینیوسفبنمطهر و شمسالدینمحمد أبنالعز را با مکتوبى به سفیرى نزد ایلخانان مغول فرستادند که «ما همه ایل و مطیعیم وپیروزى تاتار و اخبار ایلخان را در اخبار اجداد خویش از امامان اثناعشر شنیدهایم. هولاگو آنان را بنواخت وحله و نجف از خرابى در امان ماند» (آیتى، 28). به این ترتیب در حمله هولاگو به عراق، عصبیت عرب و عنصر خلافت و مذاهب اهل سنت بیش از شیعه آسیب دید. اما با همه خرابى و ویرانى و کشتارى که در بغداد روى داد، حکمرانى دیرپاى علاءالدین عطاملک جوینى بر این شهر که از 657ه تا 681 ه یعنى سال وفاتش استمرار یافت، خرابىها بهگونهاى ترمیم شد که گفتند: «بغداد به روزگار حکمرانى علاء الدین از عهد خلفا آبادتر شد» (قزوینى، 1/ ص (لج) / کتبى، 2/ 75). این حکمران به دستیارى خواجهنصیر که سررشتهدار کلیه امور خاصه و اختیاردار تمامى موقوفات قلمروایلخانان مغول بود، بهزودى موقوفات آسیب دیده: همه مدارس، کتابخانهها، مساجد، بیمارستانها، خانقاههاى بغداد و بهخصوص دو مدرسه بزرگ نظامیه و مستنصریه را احیاء کرد و زندگى و گذران روزى دانشمندان و طلاب از نو سامان یافت (ابن الفوطى، 35 / کسایى، 115ـ116). گرچه وسعت و دامنه کشتار و ویرانى ناشى از حمله مغول به حدى بود که روند زندگى را در بخش وسیعى از جهان اسلام برهم زد و مدت زمانى طولانى مسلمانانِ تحت سلطه کافران مغول را بىآرام قرار کرد، و علاوه بر اینکه در این سرزمین فراخ، گاه روزنه امید و فرجى پدیدار مىشد و حامیان دانش ودادگران و دوستداران آبادانى در گوشه و کنار رخ مىنمودند و نقاط امن و اماکن آرامى را به دور از جار و جنجال تدارک مىدیدند، اما نکته اصلى این بود که این بار نیز چون دفعات پیش ایرانِ مغلوب در جنگ، پس از فرونشستن غبار کشتار و خرابى، بار دیگر در میدان فرهنگ غالب شد و بزرگمردانى از طراز برادران جوینى، خواجهنصیرالدینطوسى، رشیدالدینفضلاللّه همدانى و فرزندانش در عرصه دانش و سیاست درخشیدند که آب رفته را به جویبار خشکیده فرهنگ و تمدن ایران و اسلام بازگردانیدند و حکمرانان و امیرانى که از سوى این عناصر با فرهنگ، متصدى امور در هر سوى این قلمرو وسیع شدند در احیاى آبادانى والتیام زخمها نقش بهسزا داشتند. البته هنوز پس از گذشت هفتصدسال از این حادثه هولناک چنانکه شاید سهم بهسزا و رسالت خطیر و انسانى خواجهنصیرالدین طوسى ـ این عالم متفکر و آزاده ایرانى ـ در تاریخ سیاسى ـ اجتماعى و علوم و معارف بشرى شناخته وارزیابى نشده است. این مرد بزرگ و نابغه بىمانند از پرتو درایت و درک عمیق خود آنگاه که ایستادگى در برابر سیل بنیانبرانداز مغولان را خردمندانه نمىدانست به مأمن اسماعیلیان در کُهستان خراسان پناه برد و به جاى آوارگى و دریوزگى و تن به مخاطره دادن، آزاد و فارغ، از منابع مادى و معنوى محتشمان کُهستان کام گرفت و کتابهاى نفیس و آثار علمى موجود در آنجا را یکایک مطالعه کرد تا آنگاه که ستاره اقبالِ اسماعیلیان ایران را در شرف افول دید و خود را به اردوى هلاگو رسانید (آیتى، 25) و در تسلیم صباحیان و نجات بخشى از کتابخانههاى نفیس آنان و پیشگیرى از خونریزىها، مسئولانه عمل کرد. وى به هنگام سقوط بغداد، (به رغم برخى گزارشهاى به دور از انصاف و واقعیات) تا آنجا که توانست دامنه ویرانى و آتشسوزى و کشتار را محدود کرد، موقوفات نابسامان را سامان بخشید، بالاتر از همه کتابهاى به تاراج رفته را از کتابخانههاى مشرق اسلام تا عراق ، تا سرحد امکان گردآورى کرد و از خطر نابودى نجات بخشید و با بذل جان و مال از حاصل این پراکندگىها کتابخانه بزرگ چهارصدهزار مجلدى مراغه را تأسیس کرد و به هر سوى جهان اسلام کس فرستاد و آوارگان و زخم خوردگان و در زاویه خزیدگان دانشمند را از هر سنخ و مرام به مناطق امن بازگردانید، رصدخانه بزرگ مراغه را براى احیاء علوم دقیقه بنیاد کرد و از دانشمندان علوم، نجوم و ریاضى و نیز از فضلاى زمان، همچون نجمالدین قزوینى، مؤیدالدین عرضى، فخرالدین مراغى، قطبالدین شیرازى، محىالدین عربى، فخرالدین اخلاطى طبیب، تقىالدین حشایشى، نفیسالدین طبیب دمشقى و پسرش صفىالدین نصرالدین ملکى بهره گرفت. «خلاصه آن کرد که باید وجودش را در این روزگار وااسفا از الطاف و عنایات خداوندى در حقِّ مخلوقى دانست که از ادامه حیات دل بریده و بازگشت به زندگى معتاد را محال مىدانستند» (ابنالعبرى، 287). این بخشایش الهى نیز شامل حال بندگان شد که تاتار نیز چون نومسلمانان عرب و ترکان و دیگر بیگانگانى که بر این مرزو بوم تاختهاند این درک و درد را داشتهاند که ایرانى، عنصرى است که مىتوان از دانش، درایت و هنر کشوردارى او در اداره قلمروى که به شمشیر گشوده شد بهره گرفت. شگفتا از بازى قدرت و نغربازىهاى روزگار! بیگانگانى به ایران تاختند و بر آن غالب شدند که به گاه حکمرانى اندک اندک ایرانى شدند و شرف و غیرت ایرانى یافتند و کوشیدند که خود ونیاکان خود را به گذشته پرافتخار ایران پیوند دهند واز ذخایر مادى و معنوى و فرزانگان این ملک بهرهگیرند، و نیز گاه خودىهایى از درون همین جامعه جوشیدند و زمام امور را به دست گرفتند که باگذشته و تاریخ ایران بیگانه شدند، نیروهاى کار آمد را کنار زدند و سرمایههاى انسانى را طرد و تبعید کردند، با اخافه و ارعاب، امید به زندگى را از اذهان جامعه ربودند و با تجسس و تفتیش عقاید و تهدید در جوى آکنده از اختناق و خفقان بر مردم حکم راندند. بلاى تفرقه، تعصب، فرقهگرایى و شکاف عمیقى که پیشوایان مذاهب و سیاست به نام دینمدارى و حفظ اسلام و... بر سر جامعه آوردند، بیش از هربلاى جنگى جامعه را گرفتار جهل و بىخردى و درون ستیزى کرده بود. ایرانى که در بیشترین ادوار تاریخش درلایه دو سلطه حکمرانان و دینمداران، استقلال فکرى و تشخص انسانى خود را خرد شده دیده بود، در حمله مغولان کافر دست کم تا مدت زمانى از سلطه مدعیان دیانت بیاسود. این مغولان که غرور و خودکامگى حاکمان خوارزمشاهى و جهل و تعصب عوامالناس، پاى آنان را به درون ایران کشانید، نخست با جامعه مارواءالنهرى، خراسانى، طبرستانى و آذربایجانى کارى نداشتند و لذا نوامیس مردم مصون و محفوظ بود. اینان که خود از خبرچینى بیزار بودند، چه بسیار از خیانت خاینان بهره مىگرفتند اما بلافاصله سزاى خیانتشان را خود مىدادند (مرتضوى، 157ـ162). اینان این شعور را داشتند که در بسیارى از شهرها پیش از دستزدن به قتل و غارت، هنرمندان و صاحبان صنایع را یکسو زدند و آنان را به سمرقند بردند و از وجودشان در عمران و آبادانى بهره گرفتند (قیس رازى، 7ـ9 / ابن العبرى، 235 / جوینى، 1 / 101، 127، 140 / آیتى، 301، 306ـ307 / همدانى، 1 / 373). هرکس بناى عظیم گنبد سلطانیه و برخى دیگر از بناهاى بازمانده از عصر ایلخانان را به دیده انصاف بنگرد مىپذیرد که در این ایلغار چنانکه گفتهاند درخت تناور تمدن و دانش یکباره نخشکید. البته که آسیبها دید و بسیار هم پژمرد، اما اگر پس از آن جامعه ایرانى بار دیگر بسان روزگار سلجوقیان و خوارزمشاهیان و خلیفگان عباسىِ مقارن آنان گرفتار عفریت تعصب نمىشد کافى بود که آن همه تلاشهاى خواجهنصیر و رشیدالدین فضلاللّه همدانى و... را پاس مىداشت و بامرگ یک متفکر و یک حامى دانش و سازنده مراکز علمى یکباره شیرازه برنامههاى علمى و فرهنگى کشور از هم نمىگسست. یاساى غازانخانى را نمىتوان تنها محصول و نتیجه فکرى مغولانى دانست که آن همه از توحش و درندهخویىشان سخن گفتهاند، اینها ثمرات تلاشهاى بزرگمردانى است از سنخ فضل اللّه همدانى وزیر و نظایر او. با مطالعه وقفنامه ربعرشیدى و مقایسه شرایط زمانى و مکانى آن روزگار تیره با امروز مىتوان به این نتیجه رسید که امروز در هیچ یک از دانشگاهها و شهرکهاى دانشگاهى حتى در کشورهاى پیشرفته جهان نمىتوان جامعیت ربعرشیدى و شنبغازان و مجتمع سلطانیه را با آن همه پشتوانههاى مالى و برنامههاى وسیع علمى و تحقیقاتى و خدمات مردمى مشاهده کرد (آیتى، 210). چنانکه اشاره شد حکمرانان مغول از فرزندان چنگیز به بعد بهتدریج با فرهنگ اسلامى ایران خو گرفتند و دلبستگى در آبادکردن آنچه خود یا پدرانشان ویران کرده بودند، در وجودشان پیدا شد. دیگر ایران را مرده ریگ پدران خود مىدانستند که مىخواستند بر آبادان آن حکم برانند، از این رو مدارس درس از نو دایر و موقوفات براى مدرسان و به قرار پیشین معین شد. چنانکه نوشتهاند حتى به هنگام قشلاق به ییلاق مدارس سیار دایر کردند و کتابها در خورجینها نهادند تا به وقت ماندن درجایى طالبان دانش کتابها را بگشایند و همواره ابزار علم در اختیار داشته باشند. انتشار اسلام را در بسیارى از سرزمینهاى شرقى از جمله چین و خاور دور مرهون فرار یا انتقال بسیارى از ایرانى مىدانند که در این حادثه نارواى تاریخ، جلاى وطن کرده، در آن دیار به تجارت، پیشهورى یا مشاغل سیاسى در رکاب ایلخانان مغول اشتغال یافتند و اسلام، آیین ایران را با خود به آن سرزمینها بردند و مساجد، مدارس، کتابخانهها، خانقاها و بیمارستانهاى بسیارى را دایر کردند و به این ترتیب موجب رونق دوباره بازار دانش شدند. اما افسوس که جامعه ایرانى سررشته فکر کارگر و رهایىبخش و تمدنساز را همچون یکى دوسده پیش از حمله مغول از دست داده بود (و تسلیم در برابر تاتار نیز یکى از نشانههاى آن بود) و در دوره پس از مغول هم نتوانست از اندک فرصتهایى که پیشآمد، بهره برگیرد و افکار تیره نفاق و بىخبرى همچنان بر افق جهان اسلام سایه افکنده بود وگرنه از آن هنگامه تا این هنگام، گاه و بیگاه حکومتهایى بر سر کار آمدهاند که در سازندگى و عمران و تأمین نیازهاى مادى گامهاى ولو آهسته برداشتهاند اما روند فکرى همان بود، که بود همه رویدادها را به قضا و قدر حوالت دادن جزو عادات خاص و عام شد. «منهاج سراج» مورخ عصر مغول مىنویسد: «در سال 621 ه پس از آنکه خراسان از لشکر مغول خالى شد به سبب نایافت جامه و مایحتاج اندک... و در ضیق معیشت مانده به قلعههاى اسماعیلیان در قهستان رفتم، فرمانده آنجا در آن وقت، محتشم شهاب منصور ابوالفتح بود. او را دریافتم در غایت دانایى به علم و حکمت و فلسفه، چنانکه در بلاد خراسان مثل او فلسفى و حکیمى در نظر نیامده بود، غربا را بسیار تربیت مىکرد و مسلمانان خراسان که به نزدیک او رسیده بودند جمله را اعزاز فرموده بود و نیکو داشت کرده، چنانچه تقریر کردند که در آن دو سه سال فترات نخست خراسان یکهزار وهفتصد تشریف و هفتصد اسب تنگ بست از خزانه وافر او به علما و غربا رسیده بود. چون شفقت و انعام و مجالستِ بر مکالمت آن محتشم با مسلمانان بسیار شد جماعت ملاحده آن قصهها به الموت فرستادند که نزدیک است تا محتشم شهاب تمام اموال دعوتخانه را به مسلمانان دهد. از الموت فرمان رسید تا او به طرف الموت رود...» (منهاج سراج، 183) و این نمونهاى است از ضربههاى درونى و آنچه از عناد خلق برسر خلق رفته است. با این همه نوشتهاند که به روزگار اوکتاى و منکوپسران و جانشینان چنگیز، کارهاى کشور بر طریق دادگرى و رعیتپرورى قرار گرفت. بسیارى از ویرانىها را آبادان کردند و به نزدیک خوارزم شهرى بزرگ بنیاد نهادند. مسلمانان ملک، مرفه و با حرمت شدند و در شهرهاى شرق از دیار کفر تا تبت و چین مساکن و مساجد ساختند و نمازهاى جمعه اقامه کردند و مسلمانان که از روزگار حمله به ماوراءالنهر و خراسان به پیشهورى و تجارت و حشم دارى و سیاحت به مشرق زمین مىرفتند، مقیم و متأهل آن دیار شدند و در مقابلِ بتخانهها مدارس و مساجد ساختند و به افادت و تعلیم پرداختند (منهاج سراج، 151ـ153 / جوینى، 1 / 9ـ11، 159 / مستوفى، 583 / ابنخلدون، 4 / 756ـ757). در عهد منکو در بخارا مدرسهاى با پشتوانه مالى بسیار ساختند. بهفرمان او شیخالاسلام باخرزى را متولى و مدیر آن کردند و مدرسان و طالبان علم را در آن ساکن گردانیدند (جوینى، 3 / 9). به هرروى رویکرد بسیارى از پسران و نوادگان چنگیز از کشتار و ویرانى به آبادانى وایجاد رفاه و رعیتپرورى و دانش دوستى و بنا نهادن مدارس و مساجد و دیگر مراکز علمى و آموزشى واقعیاتى است که نباید نادیده انگاشت که این رفتار اندک التیامى بود به آن همه زخمها و سوز و گدازها که بر اندام جامعه ایرانى وارد شده بود. اما از بررسى سرگذشت دانشها و دانشمندان و روند فکرى جامعه ایرانى به این واقعیات تلخ نیز مىرسیم که این بلاى بزرگ و حادثه سترگ نتوانست چنانکه شاید ساختار فکرى مردم را از بىراهه به راه راست سوق دهد و آنها را وادارد تا از آنچه بر آنان و سرزمینشان رفته بود درس عبرتى گیرند و تنبهى حاصل کنند و به کارنامه اعمال گذشته خود نظرى دوباره افکنند. نوشتهاند که به روزگار شیخ سعدالدینحمویه (م 651 یا 658 ه) که ایران گرفتار بیداد بسیار بود به خراسان حاکمى عادل فرمان مىراند. خراسانیان در خدمت شیخ شکر حاکم کردند. شیخ گفت: «زود برافتد». گفتند: «شیخا در این روزگار که مردمان از ظلم حاکمان به بلایاى بزرگ گرفتارند حق تعالى خراسان را که چنین حاکمى عادل داده بایستى که شیخ در حق او دعاى خیر فرماید تا موجب آسایش خلق بوده، چه سر است که شیخ چنین فرماید» گفت: «او مخالفت اقتضاى زمان کند و کس به آن پسندیده نباشد» (مستوفى، 670ـ671). از آنچه گذشت در مىیابیم که ایران و دیگر سرزمینهاى اسلامى پیش از آنکه گرفتار این حمله بنیان برانداز شود، تفکر عمیق عقلى و درستاندیشى و وحدت دینى و ملى را از دست داده، سطحىنگر و خرافهگرا و خردستیز شده بود. این عوامل با بىکفایتى حکمرانان زمان که خود مسبب بسیارى از این نابسامانىها شده بودند درآمیخت و راه را براى هجوم مغولان و تسلیم ناباورانه هر شهر و شهروندى هموار ساخت. شکى نیست که سرزمینهایى گسترده و مردمى بسیار از این ایلغار مصون ماندند و مایههاى دانش و معرفت یکباره نابود نشد و بزرگمردانى از سنخ کسانى که نام بردیم آب رفته را هر چند ناچیز به جویبار ایران بازگردانیده، چراغ نیممرده محافل علمى را اندک فروغى بخشیدند، چنانکه درخشش دوباره دانش و هنر و ادب در عصر تیموریان خاصه در خراسان و مارواءالنهر نشانه همان مایههاى بازمانده از روزگار پیش از مغول بود که دوباره بر درخت تناور اما نیمخشک علوم و معارف جوانه زد، به همین دلیل این گفته ابنخلدون مغربى را که با ویرانى شهرهاى ایران و ماوراءالنهر و عراق در حمله مغول، کاروان دانش بشرى از این بخش از سرزمینهاى اسلامى کوچید و در قاهره بار انداخت، چندان مقبول نمىنماید (ابنخلدون، 2 / 1033، 1148، 1152)، چراکه بهرغم اندک روشنایىهایى که در پرتو حکومت ممالیک برافق تیره شام و مصر پدید آمد و دانشمندانى نه چندان چشمگیر در زمینه علوم انسانى درخشیدند اما در موارد بسیارى خود و آثارشان از آنچه در همان دوران در ماوراءالنهر و ایران آسیبدیده و دانشمندان و آثارشان چهره نمود چندان وزنى نداشت و از آن بعد جامعه اسلامى در قلمرو بابریان دانش دوست هند و در سرزمینهاى تحتالسلطه عثمانیان سنت گرا یا ایران شیعى عصر صفوى از آنچه در اروپاى مسیحى در حال شکل گیرى بود طرفى نسبت و اگر نیک بنگریم در کل جهان اسلام از نظر فکرى و توجه به واقعیات علمى بین مردم و سرزمینهاى آسیب دیده از حمله مغول و بخشهاى مصونمانده تفاوت چندانى به چشم نمىخورد.
منابع و مآخذ ـ آیتى، عبدالمحمد. تحریر تاریخ وصاف، تألیف وصاف الحضرة شیرازى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372خ.
ـ ابنأثیر، ابوالحسن عزالدین. الکاملفىالتاریخ، بیروت: 1386 ه / 1966 م.
ـ ابنالطقطقا، محمد بن على بن طباطبا. الفخرى، بیروت: دار صادر 1386 ه/ 1966م.
ـ ابنالعبرى، ابوالفرج. مختصر تاریخ الدول، افست لندن: بىتا. نامه پژوهش » شماره -4 (صفحه 320)
ـ ابنبطوطه، ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه محمد بن ابراهیم طنجى. سفرنامه، ترجمه محمدعلى موحد، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337 خ.
ـ ابنبىبى، ناصرالدین یحیى بن مجدالدین محمد. اخبار سلاجقه روم، به اهتمام محمد جواد مشکور، تهران: 1350 خ.
ـ ابنخلدون، عبدالرحمن. تاریخ العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1368 خ.
ـ ابنخلدون، عبدالرحمن. مقدمه، ترجمه پروین گنابادى، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم.
ـ ابنخلکان، شمس الدین ابوالعباس احمد بن ابراهیم اربلى شافعى. وفیات الاعیان، تحقیق احسان عباس، قم: شریف رضى، 1364خ.
ـ ابنفوطى، کمالالدین. الحوادث الجامعه، تصحیح مصطفى جواد، بغداد: 1351 ه .
ـ اشپولر، برتولد. تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1368 خ.
ـ اقبال آشتیانى، عباس. تاریخ مغول، تهران: امیرکبیر، 1365 خ.
ـ امین ریاحى، محمد. مرصادالعباد، تألیف نجم الدین رازى معروف به دایه، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1366 خ.
ـ بوسورث، کلیفورد. سلسلههاى اسلامى، ترجمه فریدون بدرهاى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1371 خ.
ـ جامى، عبدالرحمن. نفحات الأنس، تصحیح مهدىتوحیدىپور، تهران: انتشارات محمودى.
ـ جوینى، عطاملک. تاریخ جهانگشا، تصحیح محمد قزونى، تهران: نشرکتاب، 1367خ.
ـ دولتشاه، ابن علاء الدوله سمرقندى. تذکرة الشعراء، تصحیح محمدعباسى، تهران: بارانى، 1337ش.
ـ رشیدالدین، فضلاللّه همدانى. جامع التواریخ، ج1.
ـ زیدرى نسوى، شهابالدین. سیرت جلالالدین منکبرنى، تصحیح مجتبىمینوى، تهران: انتشارات علمىوفرهنگى، 1365 خ. نامه پژوهش » شماره -4 (صفحه 321)
ـ شمسالدین محمدبن قیس رازى، المعجم فى معاییراشعارالعجم، تصحیح محمد قزوینى، مدرس رضوى، تهران: رشدیه.
ـ ظهیرالدین نیشابورى. سلجوقنامه، کلاله خاور، 1332 ش.
ـ غنیمه، عبدالرحیم. تاریخ دانشگاههاى برزگ اسلامى، ترجمه نوراللّه کسایى، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1372 خ.
ـ قزوینى، محمد. مقدمه تاریخ جهانشگا، ج1.
ـ کتبى، محمد بن شاکر. فوات الوفیات، تحقیق محمد محىالدین عبدالحمید، قاهره: 1951م.
ـ کریستینسن. ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشیدیاسمى، تهران: ابنسینا، چاپ دوم.
ـ کسایى، نوراللّه. مدارس نظامیه، تهران: امیرکبیر، 1363خ.
ـ مرتضوى، منوچهر. مسائل عصر ایلخانان، تهران: انتشارات نگاه، 1370 خ.
ـ مستوفى، حمداللّه. تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایى، تهران: امیرکبیر، 1364 خ.
ـ منهاج السراج، ابو عمر منهاج الدین عثمان بن سراج الدین جوزانى. طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)، تصحیح عبدالحىحبیبى، تهران: دنیاى کتاب، چاپ دوم، 1363.
ـ نجم الدینرازى، شیخ عبداللّه بن محمد (مکنى به ابوبکر و معروف به شیخ نجم الدین دایه). مرصاد العباد، تصحیح محمد امین ریاحى.
ـ نظامى عروضى، ابوالحسن نظام الدین (نجم الدین احمد بن عمر بن على سمرقندى). چهارمقاله، تصحیح محمد معین، تهران: ابنسینا.
ـ یاقوت حموى، شهابالدین ابوعبداللّه یاقوت بن عبداللّه حموى بغدادى. معجم البلدان، بیروت: دارصادر، 1388 ه / 1968 م. |
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ )
|