لینکستان
صفحه اصلی
تماس با ما
 

صفحه اصلی arrow تاريخ تمدن اسلامي arrow تاريخ تمدن اسلامي arrow سرگذشت دانشمندان و مراکز دانش در حمله مغول
سرگذشت دانشمندان و مراکز دانش در حمله مغول ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده : نورالله كسائي   
۲۷ بهمن ۱۳۸۸

 amvaj%20sendدر این نوشته برآنیم که تنها از سرگذشت دانشیان ونهادهاى دانش و آموزش در ماجراى حمله مغول آن‏هم از دیده‏ها و نوشته‏هاى کسانى سخن بگوئیم که در این روزگار وا اسفا زیسته،از متن حوادث نیم‏جانى به در برده‏اند. با این همه کوتاه سخنى از اوضاع سیاسى و زندگى اجتماعى مردم و سرزمین‏هایى که قربانى این مصیبت جانکاه شده‏اند ضرورى مى‏نماید و نیز یادآور مى‏شویم که ایران در گذرگاه حیات پرمخاطره سیاسى خود هیچ‏گاه در رویارویى با سپاهى سازمان‏یافته و بزرگ و جنگى فراگیر شکست نخورده و خود را نباخته است، بلکه رواج تدریجى جهل و بى‏خردى، زمینه‏ساز بى‏خبرى‏ها و به دورماندن از واقعیات، و نیز شکاف بین دولت و ملت، فرسودگى درونى دستگاه حاکمه و گسستن پیوندهاى اعتقادى مردم با حکمرانان و سرخوردگى آنان از حکمرانان شده و این خود نفوذ و هجوم نیروهایى را در پى داشته که نه چندان چشمگیر بوده‏اند و نه چندان خطرناک، اما ناباورانه و آهسته به درون راه یافته و کار ملک و ملت را ساخته‏اند. این مقاله همچنین پاسخى است به آن‏ها که تنها گفتند: «تاتار آمدند و کشتند و سوختند و بردند و رفتند»، اما نگفتند چرا؟ بیان برخى از آشفتگى‏هاى سیاسى اجتماعى سرزمین‏هاى شرقى آسیا، و نفاق حکمرانان و نیرنگ خلیفگان و نیز بخش‏هایى که از سوانح حمله مغول مصون مانده و پناهگاه دانش و دانشمندان آسیب دیده از این مصیبت دردناک شده و رجال با دانش و درایت ایرانى که در این مرحله خطیر با نفوذ معنوى و سیاسى در دستگاه حکمرانان تاتار منشأ خدمات علمى و اجتماعى شدند از دیگر گزارش‏ها در این مقاله است.

مساجد شده خندق پارگین     منابر شده هیزم شوربا
سگ مرده افتاده در موضعى     که بُد جاى پیشانى اولیا
چو اوتاد در مسجد افتاده سقف     چو ابدال گشته ستون‏ها دوتا
امامان چو قندیل آویخته     چو سجاده افکنده محراب‏ها
نه بر طفل رحمت نه از پیر شرم     نه آزرم خلق و نه ترس خدا

کمال الدین اسماعیل اصفهانى
کشور ایران از فروپاشى ساسانیان تا این زمان چندین بار مغلوب مهاجمان بیرونى و درونى شده که شیرازه زندگیش را دریده و سررشته کار را از دست زمامداران آن خارج ساخته‏اند. این کشور روزگارى را به آشفتگى گذرانیده تا باز نابسامانى‏ها اندک سامانى یافته است. «مهلتى بایست تا خون شیر شد».

ایرانیان، سلطه اعراب را از آن رو پذیرا شدند که پیام آوران آیین آسمانى اسلام و منادیان برادرى، برابرى و دادگرى بودند، و چنین بود که اسلام را نیک نگاه داشتند و در اعتلا و بارورى علمیش به جان کوشیدند، اما به حکمرانى تازیان خودکامه و نژادگرایان عرب تن در ندادند.

ورود ترکان نیز به صحنه سیاسى ایران که از پایان روزگار سامانیان آغاز شد، آهنگى آهسته و پیشرفتى محدود داشت آن‏هم از سوى غزنویانِ هوادار فرهنگ فارسى، همچنین ترکتازى سلجوقیان از آن روز فراگیر و دیرپا شد که از یک‏سو آن‏ها نگاهبانان خلافت و حامیان پیروان مذاهب اهل سنت یعنى مذهب مورد اعتقاد اکثر جامعه ایرانى بودند و از دیگر سو پیشبرد امور و اداره سرزمین‏هاى گسترده‏اى که سلجوقیان بر آن دست یافته بودند در دست دبیران و وزیران ایرانى بود که از دیر باز با آیین کشوردارى آشنایى داشتند و کارگزاران کشور در واقع نخبگانى از طبقه دهقانان و دبیران این آب وخاک بودند که شاهان ترک نژاد استقرار دولت و انتظام امور ملت را در پرتو دانش و درایت آنان مى‏دانستند.

ایلغار وحشتبار تاتار که از آغاز سده هفتم هجرى و سیزدهم میلادى رعدآسا بر سر این مرز و بوم فرودآمد و کمتر از دهسال از خاوران تا باختران ایران زمین را درنوردید و ویرانى و کشتار و ناهنجارى‏هاى بسیار بر جاى نهاد و سرانجام در 656 ه گریبان دارالخلافه عباسیان را گرفت و بساط دیرپا اما فرسوده خلافت را در پیچید، گذشته از نابسامانى‏هاى اجتماعى در جاى جاى ماورا النهر، ایران و عراق و خطاهاى فاحش سیاسى نظامى محمدخوارزمشاه (596ـ617 ه)، نتیجه نیرنگى بود که چند دهه‏اى پیش ناصر خلیفه عباسى با فراخواندن چنگیزیان براى برانداختن خوارزمشاهیان به‏کار برد و با این خیانت خلافت دیرین خاندان خویش را نیز بر باد داد (ابن‏اثیر، 12 / 440).
غلبه مغول بر ایران را نیز به گونه‏اى دیگر باید نگریست، درست است که این قوم نه مؤمنان بلکه کافرانى درنده‏خو، کینه‏جو و خون‏ریز بودند، اما بر سرزمین‏ها و جامعه‏اى حمله‏ور شدند که در موارد بسیار به رغم رفاه نسبى، غرق در افتراق و تشتت آرا و افکار و تضادهاى فرقه‏اى و اختلافات عقیدتى و فساد و تباهى و فسق و فجور بود. پیداست که از رعیت خرافه‏گرا و خفته در بى‏خبرى و راعیان خائن و شهوتران، نه امیدى به وحدت ملت مى‏توان داشت و نه نشانى از غیرت دولت مى‏توان جست و چنین بود که گروهى نشان خشم خداى را دست برآمده‏اش از آستین چنگیز مى‏پنداشتند. به گفته «ابن‏العبرى»، چنگیز پس از غلبه بر بخارا به سال 617 ه به درون شهر رفت و در مقابل جامع ایستاد و گفت: این‏جا دربار سلطان است؟ گفتند: خانه یزدان است. پیا به درون رفت و بر بالاى منبر شد و امامان و مشایخ و علما و سادات را که تضرع‏کنان درخواست پیشگیرى از ویرانى و کشتار راداشتند گفت: خداى که مالک و ضابط همه چیز است مرا فرستاد که زمین را از فساد و سرکشى شاهان ستمکار و فاسق پاک کنم و کارى را که امیر اترار به فرمان خوارزمشاه با بازرگانان مغول کرده بود بر زبان راند، آن‏گاه دستور داد تا توانگران را از بینوایان جدا کنند و در زیرزمین دفینه‏ها را بکاوند که بر روى زمین هیچ نمانده بود، آن‏گاه شهر را به آتش کشیدند (ابن العبرى، بى‏تا، 233ـ234). بنابراین آنان که گفتند: تاتار آمدند و کشتند و سوختند و بردند و رفتند، از خود نپرسیدند که چرا و چه بود که چنین شد و این‏ها معلول کدام علت‏ها بود. این‏جاست که رسالت مورخان و وقایع‏نگاران سطحى‏نگر در اداى امانت تاریخ و گزارش تحلیل گونه رویدادها رنگ باخته و بسیارى از گفتنى‏ها هم‏چنان ناگفته مانده است.
گرچه در این فاجعه دردناک که ابعاد ویرانى و کشتار و آوارگى و پریشانى آن، از اندازه بیرون بوده است، ایران و ایرانى آن دید که جامعه بشرى تا این زمان مانندش را نه دیده و نه شنیده است، اما اغراق‏ها در نقل رویدادها نیز گاه ناباورانه مى‏نماید، چنان‏که گویى تعبیر «احسنها اکذبها» از شعر به تاریخ راه یافته است.
در این رنج‏نامه برآنیم که از این مصیبت فراگیر و بى‏مانند تنها درباره سرگذشت دانشیان و نهادهاى دانش و آموزش آن‏هم با استفاده از نوشته‏ها و گزارش‏هاى کسانى سخن گوییم که در آن روزگار مصیبت‏بار زیسته و از متن حوادث نیم‏جانى به‏در برده‏اند. با این همه کوتاه سخنى از اوضاع سیاسى و زندگى اجتماعى سرزمین‏هایى که مردم وآبادانیش قربانى این فاجعه دلخراش شده‏اند ضرورى مى‏نماید. نیز یاد آور مى‏شویم که ایران در گذرگاه حیات پرنشیب و فرازش هیچ‏گاه در رویارویى با سپاهى سازمان‏یافته و بزرگ و جنگى از پیش تعیین شده و فراگیر شکست نخورده و خود را نباخته است بلکه رواج تدریجى جهل و بى‏خبرى و بى‏خردى‏ها زمینه‏ساز به‏دورماندن مردم از واقعیات و شکاف بین دولت و ملت، فرسودگى دستگاه حاکمه، سست شدن مبانى اعتقادى، گسستن پیوندهاى مردم باحکمرانان و سرخوردگى آنان از حکمرانان و در نتیجه نفوذ و ورود نیروهایى شده است که نخست نه چندان چشمگیر بوده‏اند و نه نگران کننده، اما ناباورانه و آهسته آهسته به درون راه یافته، با برخى از سازشکاران درونى همدست شده، کار ملک و ملت را ساخته‏اند.
در ایران پیش از اسلام، جنگ‏ها بیشتر بیرونى بوده است تا درونى (آن‏هم با دو نیروى بزرگ رومیان در غرب و تورانیان در شرق). ظهور اصلاح‏گرانى دینى چون مانى و مزدک نیز ناشى از بروز اختلافات درونى دین‏مداران زردشتى با شاهان ساسانى و گاه افزون طلبى‏هاى یکى از این دو قدرت بر دیگرى بوده است. بروز هرج ومرج‏هاى درونى در ساختار امپراتورى ساسانى در خروج بهرام چوبینه به روزگار هرمز پسر انوشیروان نیز به نوعى با ناسازگارى مؤبدان زردشتى پیوند داشته است، چرا که انوشیروان که در آغاز پادشاهى بلواى مزدکیان را برانداخت بر آن بود که با نظارت بر قدرت روزافزون روحانیت، عدالتى را که در دستگاه فرمانروایى خود عنوان کرده بود در عمل نشان دهد. پذیرفتن فلاسفه رانده و تبعید شده از دیار روم و سامان دادن آنان در مرکز علمى درمانى
جندى‏شاپور در کنار دیگر اصلاحات اجتماعى، اقتصادى او، این طبقه بااقتدار را نسبت به دودمان ساسانى بدگمان و بداندیش کرد و این امر سرآغاز کارشکنى‏هایى شد که اساس استوار «المک والدین توأمان» را خدشه‏دار ساخت، به نحوى که سرانجام به سقوط ساسانیان و سلطه نومسلمانان عرب بر ایران انجامید (کریستین سن، 290، 363، 367، 445).
گرایش ایرانیان به اسلام هر چند امید به زندگى آزاد را در پناه این آئین دادگستر در دل انبوهى از توده‏هاى محرومان بارور ساخت اما با ورود اعراب به ایران اختلافات دیرینه شمالى و جنوبى یا عدنانى و قحطانى و دشمنایگى‏هاى قبیله‏اى آنان نیز به این سرزمین راه یافت و چندى نگذشت که آرمان‏هاى اسلامى از سوى حکمرانان عرب به قومى‏گرى و برترى‏دادن عرب بر عجم و زدوخوردهاى قبیله‏اى تبدیل شد. پیدایش فرقه‏هاى گوناگون مذهبى و جانبدارى خلیفگان از پیشوایان مذاهب، رقابت‏هاى مسلکى و درگیرى‏هاى عقیدتى را به درون شهرها کشانید، زد و خوردهاى روزافزون سنى‏مذهبان باشیعیان، فرقه‏هاى کلامى، معتزله، اشعریان، قیام‏هاى شیعیان و علویان، خروج خوارج، پیدایى شعوبى‏گرى و افکار استقلال طلبى، رواج دعوت قرمطیان و اسماعیلیان تحرکات راوندیان و خرمدینان نه تنها جنگ‏هاى ایالتى و شهرى را دامن زد، بلکه نفوذ درگیرى‏ها به درون شهرها و موضع‏گیرى‏هاى محله‏اى بین پیروان مذاهب مخالف، مردم را سرگرم تعصبات و دشمنانگى‏ها و نابخردى‏ها ساخت و اندک اندک فضاى فکرى و خردگرایى و درست‏اندیشى را از جامعه ایرانى زدود، درستى، آئین راستى، ستم ستیزى، آزادى‏خواهى، ایستادگى در برابر بیگانگان و دفاع از ناموس و آب و خاک کم‏رنگ و بى‏اهمیت شد و مردم غرقِ در خرافات به حکمرانى اشغال‏گرانى تن دردادند و خوگرفتند که نه درد دین داشتند و نه درد میهن و درست در هنگامه این نابسامانى‏ها بود که نغمه ناساز هجوم تاتار در اذهانى با این باورها طنین انداز شد.
در این سیاه روزگار سلطان محمد خوارزمشاه (596ـ617 ه) که با برانداختن قراختاییان ترکستان و برداشتن سد دفاعى ماوراءالنهر و خراسان در برابر مغولان خطر همسایگى با تاتار را به هیچ گرفته بود، مى‏کوشید تا مرزهاى حکمرانى خود را در خاوران از حدود چین و در باختران از عراق در گذراند و با تحت الحمایه‏ کردن حکومت‏هاى محلى در مناطق ایران چنان اقتدارى به‏دست آورد که نام خلیفه عباسى (ناصر)را از خطبه و سکه فرو اندازد و یکى از سادات علوى ترمذى را به خلافت گمارد. امادخالت‏هاى نابه‏جاى مادرش ترکان‏خاتون و تحریکات دارالخلافه عباسى ناگاه او را درگیر هجوم تاتارى کرد که نخست نیرویشان را ناچیز شمرده بود و درست در زمانى کمتر از سه سال چنان چشم زخمى از آنان دید که هراسناک از ماوراءالنهر و خراسان به جبال و طبرستان عقب نشینى کرد. سلطان غرق در غرورى که تحمل آن‏را نداشت که چنگیز از روى تحبیب و برترى سنى، او را فرزند خواند و در خواست‏هاى پیاپى او را در پیوندهاى بازرگانى و سیاسى پاسخ نداده بود، سرانجام گریزان از چنگ انتقام او و سپاهش با آخرین لحظات ناکام زندگى در آبسکون دریاى خزر وداع گفت (زیدرى نسوى، 68ـ70 / حموى، 1388 ه ، 5 / 47).
این شاه آواره و نگون‏بخت با آن خود کامگى‏ها و خطاهاى فاحش، آن‏چنان شهرها و سرزمین‏هاى آبادان و مردم بى‏دفاع را در ماوراءالنهر قربانى غرورهاى بى‏جاى خود کرد که به هیچ روى مستوجب آن عذاب نبودند. یاقوت حموى که سال 616 ه هنگام فرار از حمله مغول به مرو از آن‏جا به خوارزم رفته گفته است: من گمان ندارم در دنیا به بزرگى و زیبایى و فراوانى خیرات و برکات و انبوهى جمعیت ماوراءالنهر وجود داشته باشد. مردم ماوراءالنهر همه دوستدار عمران و آبادانى و وقف دارایى خود در امور خیریه‏اند، چنان‏که غیر از مساجد، مدارس و کتابخانه‏ها، ده هزار خانگاه در این دیار دایر است (حموى، 1 / 179 و 2 / 123، 396 و 5 / 47، 331ـ332).
محمد خوارزمشاه گذشته از دشمنان خطرناک بیرونى با دشمنى کارى‏تر مواجه بود و آن همانا نفاق و تعصبات فرقه‏اى جامعه‏اى بود که بر آن حکم مى‏راند. او که خود گرایش‏هاى معتزلى داشت با مذاهب اهل سنت چندان سازگار نبود و بیشتر از شیوه‏هاى فکرى امام فخررازى (م 606 ه) متأثر بود که به رغم عقاید اشعرى شافعى، متکلمى فیلسوف منش بود و از ترس درگیرى و گرفتارى در غوغاى ضد فلسفى پیشوایان مذاهب در بیان استدلالات فلسفى از روش‏هاى کلامى مدد مى‏جست. از دیگر سو خوارزمشاه در حق درویشان و صوفى‏گرایان ارادتى درخور نداشت و پیداست که جامعه غرق در گرایش‏هاى سنى‏گرى و صوفى‏منشى نمى‏توانست با افکار چنین حکمرانى سازش داشته باشد (امین ریاحى، 40). ابن‏اثیر (م 630 ه) مورخ معاصر خوارزمشاه، از دانش، درایت، فضل، فقه، علم‏دوستى، دانش‏پرورى، شکیبایى و روى‏گردانى او از لهوو لعب و گرایش وى به کارهاى نیک سخن‏هایى سرداده است که با آن‏چه با ندانم‏کارى‏هاى او بر سر خود و قلمروش آورد و گزارش‏هایى که این مورخ از نابسامانى‏هاى روزگار خوارزمشاه داده به هیچ وجه سازگار نمى‏نماید. با این همه خیانتِ کارساز ناصر خلیفه‏عباسى در فراخوانى چنگیز به سرزمین‏هاى تحت سلطه خوارزمشاهیان را نمى‏توان نادیده انگاشت (ابن اثیر، 12 / 371ـ372).
پس از سلطان‏محمد، پسرش جلال‏الدین خوارزمشاه (617ـ628 ه) بر مرده ریگى دست یافت که شهرهایش ویران و مردمانش قربانیان یا داغدارانى بودند که قحط و غلا و وبا نیز از این بازماندگان پریشان روزگار قربانى مى‏گرفت. وى که زمانى در رویارویى با تاتار کر وفرى کرد و ایستادگى‏ها و رشادت‏ها به خرج داد، اما این همه تاخت و تازهاى او از سند تا آسیاى صغیر در قبال عیاشى‏ها و غلامبارگى‏ها و باده‏گسارى‏هایش وزنى نداشت.
«شه‏مست‏وجهان‏خراب‏ودشمن‏درپیش     پیداست‏کزین‏میان‏چه‏برخواهدخاست»
در این دوره چهل‏ساله خلفاى‏عباسى که خود را امیرالمؤمنین مسلمانان مى‏دانستند، از آن‏چه بر سر اسلام و سرزمین‏هاى اسلامى آمد آنان را تنبهى دست نداد. ناصر (575ـ622ه) که دوران دیرپاى خلافتش به کبوتربازى براى جاسوسى و خبرچینى و دستاربندى به بهانه فتوت مى‏گذشت به گفته ابن‏اثیر، مورخ معاصر او:
«با این‏که سه سال آخر خلافتش بیمار و زمین‏گیر بود، چیزى از ستمکارى‏ها نکاست، در حق رعیت، بدسیرت و ستمگر بود، عراق در روزگارش ویران شد و اموال مردم را چندان گرفت که آواره شدند و هم او بود که براى دفع خطر خوارزمشاه با مغولان مکاتبه کرد و پاى آنان را به سرزمین‏هاى اسلامى کشانید» (ابن‏اثیر، 12/ 440).
آتشى که ناصر در برافروختن آن سهمى بسزا داشت چندان نپایید که به بغداد زبانه کشید و در 656 ه ، بغدادِ عباسیان نیز آن دید که شهرهاى بخت برگشته ماوراءالنهر و خراسان و آذربایجان و جبال و گرجستان دیده بود. خلیفگانى که از گاه ناصر تا این زمان درخواست‏هاى مکرر و اخطارها و استمدادهاى خوارزمشاهیان و دیگر حکمرانان را در دفع بلاى عالمگیر مغول بى‏پاسخ گذاشته بودند (ابن فوطى، 220 / ابن العبرى، 269ـ272)، سرنوشت وفرجامى بدتر ازخوارزشاهیان یافتند. مستعصم (640ـ656 ه) آخرین خلیفه حرم نشین و سست عنصر عباسى، بى‏توجه به آن همه هشدارها در تدارک رویارویى یاکنار آمدن با مغولان، اوقات را به سماع اغانى و خوشباش دلقکان و خواجه سرایان و نیز گذران بیهوده در کتابخانه هدر مى‏داد. در آن هنگامه سیاه به بدرالدین‏لؤلؤ (م، 657 ه) حکمران موصل نامه نوشته و از او مطربان خواسته بود، و درست همزمان فرستادگان هولاگو دررسیدند و از او منجنیق و آلات حصار طلب کردند. بدر الدین گفت: به این دو خواسته بنگرید، بر حال مسلمانان بگرئید. خلیفه غافل را هرچه گفتند خطر جدى است، جنگ یا صلح یکى را تدارک بین، گفت: «چون باقى ملک به آنان سپارم بغداد را برمن واگذارند» (ابن‏الطقطقا، 334ـ336 / ابن العبرى، 254ـ255).
گذشته از دو قدرت درگیر عباسى و خوارزمشاهى، سلسله سلجوقیان روم که هنوز بر بخش‏هاى گسترده‏اى از آسیاى صغیر فرمان مى‏راندند، این منطقه را از ایلغار مغولان مصون داشتند. شکست سخت جلال‏الدین خوارزمشاه از علاءالدین کیقباد سلجوقى (616ـ634 ه ) در منطقه رزازنجان کار او را چنان ساخت که دیگر نتوانست کمر راست کند و پس از این شکست بود که آواره و تنها به قتل رسید (ابن‏بى‏بى، نودوهشت) و چنان‏که خواهیم گفت آسیاى صغیر جزو معدود مناطق امنى بود که شمارى از دانشمندان و برخى از آثار علمى را از خطر نابودى نجات داد.
بر موصل و نواحى آن، بدرالدین لؤلؤ نخست از سوى ایوبیان و بعد به استقلال حکم مى‏راند و شهر موصل در نیمه نخست سده هفتم از پرتو درایت و دانش دوستى این امیر با تدبیر از مراکز پر رونق علوم و معارف اسلامى بود (ابن فوطى، 337).
اتابکان سلغورى فارس نیز که با دوراندیشى و دانایى به تحت‏الحمایگى خوارزمشاهیان و ایلى چنگیزیان تن در دادند، منطقه بالنسبه‏آرامى در خطه فارس و سواحل جنوب ایجاد کردند که مأمن فراریان خاصه دانشمندانى شد که از دم تیغ مغولان مى‏گریختند. بخش‏هاى عمده‏اى از دره سند و شبه قاره هند نیز چنین سرنوشتى داشت و شاهان مملوک یا غلامشاهیان که از 602 تا 689 ه بر مناطق گسترده‏اى از این دیار حکمرانى داشتند، نگاهبانان فرهنگ و ادب ایران و اسلام آسیب دیده از حملات مغولان بودند (بوسورث، 275ـ278).
سخن آخر در این بخش از سرنوشت سیاسى دنیاى اسلام، زبان حال ابن‏اثیر تاریخ‏نگار این دوره است که :
«اسلام و مسلمانان در این هنگامه، گرفتار مصیبتى شدند بى‏مانند؛ یکى حمله تاتار که خدایشان لعنت کناد در شرق و دیگر خروج فرنگان از غرب به سوى شام و مصر و تصرف سرحدات دمیاط مشرف بر مصر و شام، که اگر لطف خدا نبود سراسر این بلاد بلامدافع و خالى از ناصر و معین، سرنوشتى بس ناهنجار داشت، در شرق نیز که محمد خوارزمشاه حکمرانان محلى را کشته بود خود از ترس مغولان به هرسو مى‏گریخت» (ابن‏اثیر، 12 / 360ـ361).
در این سال‏هاى سیاه، ناامنى‏هاى فکرى ناشى از اغتشاش‏هاى اجتماعى بیش از آشفتگى‏هاى سیاسى بود. رقابت‏ها، کینه‏ها، فرقه‏گرایى‏هاى مذهبى، درگیرى‏هاى پیشوایان و پیروان مذاهب سنت و موضع‏گیرى‏هاى متقابل شیعیان با آنان، حملات نهان و آشکار اسماعیلیان و ترورها و ناامنى‏هایى که آنان ایجاد مى‏کردند و تسرى آن در بین توده‏ها خاصه عوام‏الناس، جامعه‏اى پدید آورده بود از درون پوسیده که به اندک بادى بر مى‏افتاد چنان‏که برافتاد. خراسان که بیش از دیگر نقاط، قربانى این نابخردى‏ها شد، در فاصله حمله و کشتار غزان و در پى شکست و اسارت سلطان‏سنجر (548 ه) تا چند دهه بعد یعنى تا زمان دست‏یابى خوارزمشاهیان بر آن، هم‏چنان میدان تاخت وتاز غوریان و سرداران سلجوقى و خوارزمشاهیان بود و مردم نیز خود بر شدت و دامنه این آشوب و عذاب مى‏افزودند. ظهیرالدین نیشابورى که خود در این زمان و مکان مى‏زیسته، گفته است:
«مردم نیشابور را به سبب اختلاف مذاهب، حقاید قدیم و ضغاین عظیم بود، هر شب فرقه‏اى از محله‏اى حشر مى‏کردند و آتش در محله مخالفان مى‏زدند تا خرابى‏ها که از غزان مانده بود اطلال شد و قحط و غلا و وبا ظاهر... و شهرى بدان آراستگى چنان شد که کسى محله و سراى خود باز نمى‏شناخت وآن‏جا که مجامع انس و محافل صدور بود، مراعى اغنام و مکامن وحوش و بهایم شد» (ظهیرالدین نیشابورى، 50ـ51).
در ایالت جبال نیز شهرهاى رى و اصفهان و همدان روزگارى تیره‏تر داشت. یاقوت حموى که اندکى پیشتر از حمله مغول به رى از این شهر دیدن کرده، گفته است:
«اتفاق چنین افتاد که من در حال گریز از حمله تاتار به سال 617 ه از آن‏جا گذشتم. شهر ویرانه و از خرابه‏هاى آن تنها دیوارها با نقش و نگارها و منبرها باقى مانده بود. از یکى از خردمندان شهر پرسیدم سبب خرابى چیست؟ گفت: مردم شهر سه گروه‏اند، اقلیتى شافعى، اکثریتى حنفى و شیعیان که بیشتر و چشم‏گیرترند. چنان‏که نیمى از شهر و بیشتر مرکزش شیعى و اندکى حنفى‏اند و احدى شافعى در بینشان نیست.
نخست دشمنى بین سنیان و شیعه بالا گرفت. حنفیان و شافعیان به یارى هم برخاستند، جنگ‏ها به درازا کشید، چنان‏که از شیعه فردشناخته‏اى باقى ننهادند، آن‏گاه دشمنى بین حنفیان و شافعیان بالا گرفت که فرجام جنگ به سود شافعیان بود و جنگ و گریز بین بازماندگان حنفى و شافعى هم‏چنان جارى بود.اماکن شیعه و حنفیان ویران و محله آباد باقیمانده از آنِ شافعیان است که در اقلیت بوده‏اند و از شیعه و حنفیه هرکه باقى مانده مذهب خویش از ترس پنهان مى‏دارد...» (حموى، 3 / 117).
در اصفهان که روزگارى پایتخت سلجوقیان و از آبادترین شهرهاى جهان بود از همان روزگار تأسیس مدرسه نظامیه شافعیه، درگیرى، تعصب و رقابت بین دوخاندان متعصب و متنفذ خجندیان شافعى مذهب ساکن دردشت و مورد حمایت خواجه نظام‏الملک وفرزندانش و صاعدیان حنفى مذهب ساکن در محله جوباره و حمایت شده از سوى شاهان سلجوقى گاه و بیگاه شهر را صحنه شدیدترین جنگ‏هاى محله‏اى کرده بود و حملات انتقامجویانه اسماعلیان و صباحیان و شیعیان نیز بر هرج و مرج‏ها مى‏افزود. این زد و خوردها که گاه بخشى از شهر را در تعصبات فرقه‏اى به آتش مى‏کشید تا حمله مغول ادامه داشت. اصفهان که تا روزگارى پس از خرابى دیگر شهرهاى ماوراءالنهر و خراسان و جبال و ... از حمله و ویرانى مغول مصون مانده بود، در زمان جلال‏الدین خوارزمشاه که پس از بازگشت از دیار هند و وارد کردن چندین شکست بر سپاه تاتار، توانى تازه یافته بود، رونق از سر گرفت، چنان‏که شاه خوارزمى در آن شهر مدرسه‏اى ساخت و کسان فرستاد تا استخوان‏هاى پوسیده پدرش را از آبسکون به اصفهان آورند تا آن مدرسه را آرامگاه خاندان خوارزمشاهى کند اما در جنگ سختى که مى‏توانست کافران تاتار را شکست دهد، خیانت برادرش غیاث‏الدین، امید نهایى را برباد داد و شهر هم‏چنان آسیب دیده اما تسلیم ناشده باقى ماند تا این‏که سرانجام از قتل سلطان جلال‏الدین، بى‏مدافع به تصرف مغولان در آمد (زیدرى نسوى، 169ـ171 و 207) و شگفتا که در سراسر این گیرودارها، دشمنایگى پیروان مذاهب هم‏چنان برجا بوده است چنان‏که کمال‏الدین‏اسماعیل ـ شاعر آزاده و مقتول به دست مغولان به سال 635 هجرى ـ سال‏ها پیش از این واقعه، از زدوخوردها و رواج ناامنى بین شافعیان و حنفیان به تنگ آمده و از خدا چیزى آرزو کرده که گریبان خود او را نیز گرفته است.
تا دردشت هست وجوباره     نیست از کوشش و کشش چاره
اى خداوند هفت سیاره     کافرى را فرست خونخواره
تاکه دردشت را چو دشت کند     جوى خون راند او زجوباره
«کمال الدین اسماعیل اصفهانى» (دولتشاه سمرقندى، 168ـ169).
پس از کشت و کشتارها و ویرانى‏هاى حمله مغول، تعصبات به‏گونه‏اى عمیق بود که زدوخوردها جزو زندگى روزمره شده بود. ابن‏بطوطه مغربى که در نیمه نخست سده هشتم و قریب به صدسالى پس از حمله مغول از اصفهان دیدن کرده، نوشته است:
«قسمت زیادى از شهر در نتیجه اختلافاتى که بین سنیان و شیعیان آن شهر به‏وقوع مى‏پیوندد به ویرانى افتاده، این اختلاف هنوز هم ادامه دارد و مردم شهر دائم در منازعه و کشتار به‏سر مى‏برند» (ابن‏بطوطه، 190 / کسایى، 221ـ225).
در دیگر شهرها نیز وضع کم و بیش بر این منوال بود. چنان‏که اگر دلائل و عوامل سقوط بسیارى از شهرهاى بزرگ را در دوره حمله مغول ریشه‏یابى کنیم، عامل اصلى، دشمنى بین پیشوایان مذاهب و تبانى و ارتباط نهانى یکى از فریقین با مغولان مبنى بر تسلیم یا گشودن یکى از دروازه‏هاى شهر بوده است (ابن‏اثیر، 12 / 380ـ381 / اشپولر، 239).
اوضاع سطح افکار عمومى و میزان آگاهى مردم از واقعیت، بسیار بدتر از ناامنى‏هاى سیاسى و نظامى بود. انبوه مدارسى که از سده پنجم به بعد در قلمرو سلجوقیان و حوزه خلافت و موصل و جزیره و شام و مصر و قلمرو زنگیان و ایوبیان و ... تأسیس شده بود به جاى تقویت فکر و تغذیه روح و تربیت دانشمندان آگاه، پایگاه مجادلات فرقه‏اى و نفى عقاید مخالفان بود.
مدرسه مستنصریه بغداد با آن همه عظمت و پشتوانه‏هاى مالى، ملزم و موظف به اجراى اهداف و نظرات کورکورانه دارالخلافه بود. در این مدرسه ویژه مذاهب چهارگانه اهل سنت، به روزگار مستعصم عباسى (640ـ656 ه) پیشوایان مذاهب که همه از استادان برجسته اهل سنت بودند، احضار و متعهد شدند که در مجالس درس از خود سخن نگویند و تنها به گفته‏هاى پیشینیان بسنده کنند و به این ترتیب باب اجتهاد را در بزرگ‏ترین دانشگاه‏هاى اسلامى آن زمان بستند و افکار و اذهان را به نشخوار گفته‏هاى پیشینیان وادار مى‏کردند. پیش از این ناصرعباسى براى مبارزه با افکار و اندیشه‏هاى آزاد، کتاب‏هاى فلسفى را یا به آتش مى‏کشید یا در دجله مى‏انداخت. در هرات، خواجه عبدالله‏انصارى (م، 481 ه) عارف سنى مذهب و فقیه مشرب متنفذ، به جان ادیب اسماعیل ـ طبیب بزرگ آن دیار که در علوم عقلى دستى قوى داشت و از فلسفه سخن مى‏گفت ـ افتاده بود. در موصل باوجود همه فرصت‏هاى مطلوبى که در نیمه اول سده هفتم از پرتو درایت و دانش دوستى بدرالدین‏لؤلؤ، حاکم آن دیار یافته بود، در مدارس بسیارش از دانش‏هاى چاره‏ساز خبرى نبود، به نحوى که دانشمند پرمحتوا و جامع‏الاطراف، کمال‏الدین ابوالفتح‏موسى‏بن یونس موصلى (م 639 ه) که در بسیارى از فنون دانش از عالمان بى‏مانند زمان خویش بود، فلسفه را با خود به گور برد و جز تربیت معدود شاگردانى در این فن نتوانست فضایى در زمینه دانش فلسفه و آزادى افکار پدید آورد. در شام، تنگ نظرى‏ها در محدود ساختن دامنه دانش‏هاى عقلى از این بدتر بود. پس از کشته شدن شیخ‏شهاب‏الدین‏سهروردى (یحیى‏بن‏حبش) به جرم افکار آزادى‏خواهانه‏اى که داشت، به محض اطلاع از ورود سیف‏الدین آمدى ـ عالم جامع آن زمان ـ به حوزه فقاهت شام، او را از تدریس در مدارس آن دیار ممنوع و تبعید و طرد کردند و به همین‏منظور از سوى ملک اشرف ایوبى ـ حکمران شام ـ فرمانى صادر شد مبنى بر این‏که دروس مدارس به فقه و حدیث و تفسیر قرآن محدود شود (غنیمه، 242 / نظامى سمرقندى، 94 / کسایى، 142ـ144 / ابن‏خلکان، 5 / 411).
در فارس نیز که منطقه‏اى امن و آرام براى دانشمندان فرارى از آسیب مغولان بود، تنها پرداختن به شعر و ادب و فقه و اصول و صوفى‏گرى آزاد، و در مقابل سخن از مباحث عقلى و فلسفى مردود و محکوم بود. اتابک‏مظفرالدین‏سعدبن‏زنگى (599ـ623 ه) و پسر و جانشینش اتابک ابوبکر بن سعد (623ـ658 ه)، حکمرانان دانا و موقع شناسى بودند که به ایلى مغولان و نیز طاعت خوارزمشاهیان تن‏درداده، در سراسر فارس، مساجد، مدارس، خانقاه‏ها، مزارها، بیمارستان‏ها با موقوفات بسیار تأسیس کرده و از دانشمندان آن دیار و نیز کسانى که از صحنه‏هاى جنگى مغولان گریخته بودند، مانند شمس‏قیس‏رازى (م ح 628 ه) صاحب کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم و دیگران حمایت مى‏کردند، اما چندان که باید در حق صاحبان فکر و دانشمندان دانا، ارادتى نداشتند و به گفته وصاف‏الحضره شیرازى:
«اتابک ابوبکر را در حق زهاد و متصوفه، اعتقادى راسخ بود و ابلهان و ساده لوحان را اولیاى خدا مى‏دانست که از نفوس ملکى برخوردار و از حیله و نیرنگ بیزار بودند و در عوض از خداوندان هوش و خرد و صاحبان فضیلت، خایف بود. لاجرم گروهى از ایشان را به گناه آن‏که به تعلیم حکمت مشغولند، بیازرد و از شیراز براند که از آن جمله، امام صدرالدین‏اشنهى که گذشته از اصول و فروع و الهیات و طبیعیات و هندسه و هیئت و حساب و جدلیات و طب و علم انساب و تأویل و تفسیر و وجوه قرائت و احادیث و ادبیات، از لغت و معانى و بیان و صرف و نحو و عروض، یگانه روزگار بود، هر سؤال علمى را به ارتجال پاسخ مى‏گفت و نیز به پیشواى علامه، شهاب‏الدین‏تورپشتى و مولانا عزالدین قیسى (کیشى) که او نیز در علوم فنون اعجوبه روزگار بود، همه را از آن دیار دور ساخت. حکایت کنند که روزى جاهلى در لباس مشایخ صوفیه به بارگاه دولت او آمد و اتابک او را تکریم بسیار کرد و از انفاسش مددجست، چون هنگام نماز شام فرا رسید، اتابک اشاره کرد تا به امامت ایستد، بیچاره معرفت مخارج حروف نداشت و آیه «اهدنا الصراط المستقیم» را به غلط ادا کرد، اتابک در اعتقاد مقلدانه خود در حق او راسخت‏تر گشت و بر اکرامش بیفزود» (آیتى، 94ـ95).
در خراسان و ماوراءالنهر نیز چنان‏که گفتیم وضع بر این‏گونه بود و محمد خوارزمشاه برخلاف تصور وصاف شیرازى که مجلس وى را آکنده از خربندگان پشمینه‏پوش وصف کرده است، گرایش به اعتدال داشت و گاه هوادار افکار آزاد و تشیع. وى به سبب حمایت از امام فخررازى ـ متکلم فیلسوف منش زمان خویش ـ در دل پیشوایان مذاهب اهل سنت و انبوه پیروانشان چندان که شاید جایى نداشت و عدم اطاعت روحانى از خلیفه عباسى و درگیرى با امیر المؤمنین اهل سنت، او را به سرنوشتى دچار کرد که پیش از آن ابومسلم خراسانى و آل‏برمک و بابک وافشین و یعقوب‏لیث‏صفارى و ملکشاه سلجوقى و ... گرفتار آن شده بودند.
در جامعه‏اى که سررشته کار از یک‏سو در دست حکمرانان عوام پرور و نادان نواز و خردستیز و از دیگر سو دردست اکثریت عوام‏الناسى قرار داشت که همشان، علفشان بود و آبشخور فکرى و تغذیه روحى آنان، پیشوایان روحانى مطیع و منقاد حکمرانان و خلفا بودند، هیچ‏گاه نمى‏توان امید رستگارى داشت.
در چنین جامعه‏اى است که شاعر جامعه‏شناس و جهانگردش، سعدى‏شیرازى که نبض فکرى زمان و مکان مردمان و حاکمان زمانه را در دست دارد، رندانه و آگاهانه جز به زبان نصیحت و تمثیل سخن نمى‏گوید و خارج از معقولات شعر نمى‏سراید، مى‏گوید:
«اقلیم پارس را غم از آسیب دهرنیست     تا بر سرش بود چو تویى سایه خدا»
این سخن او از آن‏جا ناشى مى‏شود که سعدبن‏زنگى ـ ممدوح او ـ درویش‏نواز بود و مقلد و حامى فقیهان و سازشکار با تازیان و ترکان و تاتاران و همین سعدى که به واقع یا در دنیاى خیال و تمثیل و تعبیر، از حدود چین و هند (در خاور) تا طرابلس و دیار فرنگ (در باختر) را گشته و همه دگرگونى‏ها، نابسامانى‏ها، جنگ و جدال‏ها، قحط و وبا و مرگ و میرها را به چشم وگوش خود دیده یا شنیده و یورش‏هاى ویرانگر مغول را در حول‏وحوش خود لمس کرده و از آوارگى و تیره‏روزى مردم خبرها یافته و عالى‏ترین اشعار را در احساس آدمى سروده و از قحطسالى فرضى دمشق یا فتنه شام سخن گفته، اما بلاى بنیان برانداز مغول را به هیچ گرفته است و شادى‏هاى خویش را به زمانى محدود مى‏کند که مستعصم، خلیفه سست عنصر عباسى و امیرالمؤمنینِ مذهب معتقدِ اهلِ سنت را بر کرسى خلافت مى‏بیند. مى‏گوید:
«در آن ساعت که ما را وقت خوش بود     زهجرت ششصد و پنجاه‏و شش بود»
و آن‏گاه که این خلافت مزمن و بیمارگونه و فرسوده او را در زوال مى‏بینید، چشم مى‏دارد که آسمان به حق برزمین خون بارد:
«آسمان‏را حق بود گر خون ببارد برزمین     بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین»
البته این‏ها اهانتى به ساحت والاى سعدى نیست که او در جاى جاى نظم و نثر شیرین و شیوایش زبان به پندواندرزهاى بسیار گشوده، عاقبت داد و بیدادها را بیان و فرجام حاکمان جور و فرمانروایان دادگر را نیک نشان داده است.
«ابوعبداللّه‏ یاقوت بن‏عبداللّه‏ حموى» (575ـ626 ه)، ازنظر زمانى و مکانى از نزدیک‏ترین نویسندگان و گزارش‏گران دهه نخست حمله مغولان به ماوراءالنهر و خراسان است. وى که تاسال 617 ه در شهرهاى خراسان به امر تحقیق و تدوین و نیز تجارت کتاب رفت‏وآمد داشته و تا سال 616 ه یعنى یک‏سال پیش از ایلغار تاتار به مرو در آن شهر مى‏زیسته، آن‏جا را به گرمى بازار دانش و وجود بیش از ده کتابخانه موقوفه حاوى کتاب‏هاى نفیس و بى‏مانند در دنیا ستوده و گفته است:
«انس به این کتاب‏ها و کتابخانه‏ها چنان سراسر وجود مرا گرفته بود که یاد شهر و دیار و کس‏وکار را از خاطرم زدوده بود و آرزو مى‏کردم که تا زنده‏ام در آن‏جابمانم، همه آن‏چه را که در تألیف این کتاب (معجم‏البلدان) گرد آورده‏ام حاصل خوشه‏هاست که از خرمن دانش این گنجینه‏هاى کتاب چیده‏ام، همواره در خانه‏ام بیش از دویست کتاب که دویست دینار ارزش داشت بى‏هیچ گروى به امانت بود. افسوس که حمله تاتار امان نداد و شهر را با اندوه و آه وداع گفتم و سالى بعد مغولان بر آن تاختند و برهیچ چیزش ابقا نکردند» (حموى، 5 / 114 / ابن خلکان، 6 / 134ـ139).
یاقوت در جایى دیگر گوید:
«من در مروشاهجان یعنى مروى که جان شاه بود، روزگار مى‏گذراندم، در آن‏جا از کتاب‏هاى علمى و ادبى و نوشته‏هاى دانایان و فرزانگان دانش‏ها یافتم که در دنیا بى‏مانند بود مرا از خانه و خویشان باز مى‏داشت و یاد یار و دیار را از خاطرم مى‏زدود، بسان کسى بودم که گمشده‏اش را یافته و به آرزوى برباد رفته‏اش رسیده. چون گرسنه‏اى آزمند چنان به این گنجینه‏ها رونهادم که هیچ عاملى نمى‏توانست مرا از آن باز دارد، در بوستان این دانش‏ها مى‏چریدم و از نوبرها و خوبى‏ها نایابش بهره‏ها مى‏بردم و بر آن بودم که تا زنده‏ام در آن‏جا بمانم... اما دریغ که ویرانى بر خراسان روى نمود و نابسامانى بر سرزمین تاختن آورد که به خدا سوگند سراسر سازگار و آبادان بود، با باغ‏هاى خرم و هواى پاک که پرندگانش نغمه خوان و شاخسارش پایکوبان و جویبارش زمزمه کنان و شکوفه‏هایش خندان آب و خاکش پاک و درست بود... کوتاه سخن این‏که خراسان نمونه‏اى از بهشت‏برینى بود که دیدگان در آن شادان و دل‏ها بدان آرام داشت و همه خوبى‏ها و خیرات جهان، یک‏سر به سویش سرازیر و بسیار دانشمندانى که سرآمد روزگار بودند و پیشوایان دانشى که آوازه آنان جهان را فراگرفته بود آثار دانش‏هاشان در لوح زمان مکتوب و فضایل و محاسنشان در دین و دنیا محسوب بود.
خردسالانشان بسان پیران، جوانانشان خوى پهلوانان و استادانشان ابدال و لبیبان شواهد مناقبشان درخشان و دلایل مجدشان نمایان بود و از شگفتى‏هاى بزرگ این‏که سلطان مالک را تَرک این مایملک آسان آمد و ناباورانه از آن دیار دست بداشت. پس کافران سررسیدند و سراسر این دیار را کاویدند و دشمنان ویرانگر بر ویرانه‏هاى آن حکم راندند».
بخشى از این گزارش‏ها، مشاهدات یاقوت و خبرهایى است که از مرو و خراسان داده و دیگر نامه‏اى است که پس از فرار از مرو و خوارزم به هنگام حمله تاتار و رسیدن به موصل در سال 617 ه به جمال‏الدین ابوالحسن على‏بن‏یوسف قفطى، وزیر دانشمند و حکمران شام و مقیم در حلب نوشته است. بدیهى است تا آن‏گاه که نویسنده در مقام تحلیل و بیان علت و معلول رویدادها نباشد، البته بروز هر حادثه‏اى بر او عجیب مى‏نماید، لذا کافى بود یاقوت، آبادانى و عمران و رونق اقتصادى این شهرها را به یک‏سو مى‏نهاد، و در مقابل، آن‏چه را که از تضادهاى فکرى و اغتشاشات اجتماعى این شهرها توسط خود او گزارش شده بود، پیش چشم مى‏داشت تا به هیچ وجه شگفت‏زده نمى‏شد.
«ابن‏اثیر جوزى» (م 630 ه) مورخ نامدار آغاز عصر مغول نیز که غالب اوقات را در موصل مى‏زیسته و رویدادهاى رقت بار و هول‏انگیزى را دنبال مى‏کرده، کسى است که یاقوت‏حموى به هنگام فرار از خراسان در سال 617 ه در موصل بر وى وارد شده، او را وصى خود کرده، کتاب‏هایش را به او سپرده تا به کتابخانه مسجد زیدى بغداد وقف کند (ابن خلکان، 6 / 134ـ139). بدیهى است ابن‏اثیر با این‏که به ملاقاتش با یاقوت اشاره‏اى نکرده، نخستین گزارش‏ها را در حمله مغول به خراسان از طریق یاقوت به دست آورده است، چنان‏که ذکر حوادث سال 617 ه را به گزارش حمله تاتار به بلاد اسلام اختصاص داده و گفته است:
«رویداد چندان بزرگ و هولناک بود که سال‏ها از بیانش روى‏گردان و ناخشنود بودم. پایى پیش و پایى پس مى‏نهادم، کیست که نوشتن مرگ اسلام و مسلمانان بر وى آسان آید. کاش مرده و پیش از بروز این بلا از یاد رفته بودم. برخى از دوستان مرا بر آن داشتند که رویداد را بنگارم. فاجعه به حدى عظیم و مصیبت چنان بزرگ است که روزگار مانندش را ندیده، گریبان جهانیان خاصه مسلمانان را گرفته و از هنگام آفرینش آدم تا این زمان مانند نداشته است... بلا چون ابرى که باد دنبالش کند صاعقه‏آسا از حدود چین و بلاد ترکستان و کاشغر و بلاساغول و سمرقند و بخارا در ماوراءالنهر و خراسان و رى و همدان در جبال و آذربایجان و اران را در نوردید و ویران کرد و کشت و در کمتر از سالى جز آوارگانى اندک کسى جان به در نبرد... مغولان آبادان‏ترین سرزمین‏ها و بهترین آفریدگان خدا را نابود کردند. بازماندگان هر آن برخود مى‏لرزیدند که اکنون از راه میرسند ... در بخارا منبرها و ربع‏هاى قرآن را در خندق افکندند و شهر را خالى و خراب کردند. امام فقیه رکن‏الدین امامزاده و پسرش که از تجاوز به نوامیس مردم در آتش غیرت مى‏سوختند، جنگیدند تا کشته شدند و چنین کرد قاضى صدرالدین‏خان... سرانجام آتش در شهر زدند و مدارس و مساجد را پاک بسوختند. در سمرقند نیز بسان بخارا همه را کشتند و جامع را به آتش کشیدند» (ابن اثیر، 12 / 358ـ360، 366ـ367).
با این همه کشتار و ویرانى، سرنوشت دانش و دانشمندان در مراکز دانش خود پیداست.
«شهاب‏الدین زیدرى نسوى» (م 647 ه) نویسنده سیرت جلال‏الدین که بیشتر عمر را در متن زمان و مکان حمله تاتار به‏سر برده و بسیارى از این جنایات را به چشم دیده، از کشتار و خرابى نِسا ـ از شهرهاى خراسان ـ و نیز شهادت شهاب‏الدین خیوقى ـ پیشوا و دانشمند بزرگ خوارزمیان ـ چنین نوشته است:
«شهاب‏الدین فقیهى بود مبرز و فاضل و دانا و بر مذهب شافعى صاحب فتوى، بیرون از علم فقه از لغت و طب و خلاف و تمامت علوم دیگر خبیر، در فصاحت و تقریرِ بلیغ و تدبیرِ بدیع بى‏نظیر ... و در نزد سلطان به مرتبتى رسیده بود که برتر از آن در اندیشه نگنجیدى و مرغ فکر بدان جایگاه اعلى که او را بودى هرگز نرسیدى، و سلطان را با وى در امور جلیل مفاوضت بودى و در سهام ملکى مشاورت کردى... او به عادت مألوف به درس گفتن مشغول بود و حال آن بود که تدریس امامان در پنج مدرسه خوارزم بدو محول بودى، درس را قطع نمى‏کرد و به صاع تمام و پیمانه پر مى‏پیمود. آنگاه که فارغ مى‏شد حاجبان او حاجت هر یک از بزرگان و ارباب مراتب را عرض مى‏کردند و شهاب‏الدین در خوارزم در جامع شافعیان کتبخانه‏اى ایجاد کرد که مانند آن دیده نشده بود و چون به خروج از خوارزم عازم گردید و از بازگشتن بدان نومید بود دریغش آمد آن کتبخانه را به خوارزم به جا گذاشتن. نفایس آن را به همراه برد و بعد از آن‏که در نسا مقتول شد، آن کتب به دست عوام و سوقه افتاد و من [شهاب‏الدین زیدرى] درپى جمع آن نسخ از میان مردمان بودم و کتاب‏هاى نفیس و ممتاز از آن زمره مرا به دست افتاد و چون در کشاکش دست غربت افتادم، راهم گهى به خاور گهى به باختر، آن نفایس را با آن‏چه از ذخائر موروث و مکتسب داشتم در قلعه به جا گذاشتم و از براى هیچ چیز از اندوخته خویش، آن حسرت و افسوس ندارم که بر آن کتاب‏ها اندوه مى‏خورم».
نَسَوى در سرنوشت قلعه نسا گوید:
«و اما شهاب‏الدین پس از آن‏که به همراهى گروهى انبوه از مردم خوارزم به شهر نسا واصل گردید، در انتظار این‏که اخبار سلطان تازه شود بنشست تا به‏خدمت شتابند و چون خبر آمد که سلطان به نیشابور وارد شد، بى‏درنگ به راه افتاد. شهاب‏الدین در کار خود متحیر گشت و رأى او برکارى قرار نمى‏گرفت تا بهاءالدین محمد بن ابى‏سهل که امیرى از امیران نسا بود آن‏جا رسید. او گفت: سلطان که از برابر تاتار روى مى‏بگردانید مرا فرمود به شهر نسا بیایم و خلق را انذار و تحذیر کرده باایشان بگویم که این لشکر خصم چون عساکر دیگر نیست و مصلحت آنست که به ترک شهرگویید و در کوه و بیابان پراکنده شوید... اما اگر ساختن قلعه را دوست دارید و مى‏توانید، رخصت مى‏دهیم که آن را عمارت کنید و در آن متحصن شوید».
«... و آن قلعه را سلطان خود خراب کرده بود...[!] و زمین را با بیل، مسطح... و تشفى خاطر را فرمود تا در آن جو کاشتند» (نیک بنگرید وقتى حکمران خود کامه‏اى با دژهاى دفاعى خود چنین کند از دشمن مهاجم او چه انتظارى مى‏توان داشت. گویى ویران‏کردن و جوکاشتن و آب بستن بر نیشابور را مغولان از خوارزمشاه آموخته بودند).
«... و این قلعه از عجایب قلاعى بود که به تلال تعبیه کرده‏اند. سخت پهن و فراخ و سترگ و گنجایش خلق بسیار داشت و از اهل شهر، فقیر و غنى احدى نبودى که او را در قلعه، خانه و سکنى نبودى و در میان آن قلعه‏اى دیگر از آن برتر براى سلطان ساخته بودند و آب از آن به زیر جارى بود... و این بنا در عهد گشتاسب پادشاه ایرانیان روى داده بود آن‏گه که نسا ثغر مملکت گردید و به تنهایى میان ترکان و ایرانیان حایل و مانعى شد...»
«آرى اهل نسا چون پیام سلطان... بشنودند تجدید بناى قلعه را بر جلاى وطن مرجح شناختند... و خلق، اندر آن تحصن گزیدند و شهاب‏الدین‏خیوقى و جماعت خوارزمیان نزد ایشان مقیم و چند کس دیگر از امراى خراسان...».
زیدرى پس از گزارش جانکاه تسلیم نسا و قتل عام مردم که ذکرش به درازا مى‏کشد نوشته است:
«... شهاب‏الدین‏خیوقى و فرزند فاضل او تاج‏الدین را دست‏بسته به نزدیک تقاچار نویان و برکا کشیدند و صندوق‏هاى خزاین او را آوردند و در پیش روى ایشان برخاک خالى همى کردند تا پشته‏اى از زر فیمابین ایشان حایل گردید، آن‏گاه هر دو را شهید کردند و او اکنون در نسا در مزارى مسمى به میل‏جفته مدفونست... آن بزرگ دین و دنیا که در علوم بحرى بود و در مکارم اخلاق نظیر نداشت...» (زیدرى نسوى، 71ـ79).
ناگفته نماند که این شهاب‏الدین‏خیوقى همان عالم عالى‏قدرى بود که محمد خوارزمشاه در چگونگى رویارویى با مغولان با وى رایزنى کرد و او گفت:
«به صلاح است که مغولان را امان ندهیم که از آن سوى جیحون به این سو آیند. چون از مسافتى دور به کرانه جیحون رسند بامال و جان، کارشان را یک‏سره کنیم. اما فرماندهان سپاه به خلاف او گفتند: آنان را مجال دهیم تا از رود بگذرند، در راه کوه‏ها و تنگه‏هاى بسیار است که آنان ندانند و ما دانیم. بر آنان چیره شویم و احدى را زنده نگذاریم» (ابن‏اثیر، 12 / 362ـ363).
به هرروى قضایا بر عکس شد؛ مغولان از آن سو آمدند و در این سو کسى را زنده نگذاشتند و چنان‏که زیدرى گفته است:
«فى الجمله تاتاران تا خراسان را تمام نرُفتند جایى نَرَفتند...».
وى پس از کشتار و ویرانى نیشابور که ذکرش به درازا مى‏کشد یادآور
شده است که:
... و چون سلطان جلال‏الدین از هند به در آمد (618 ه) و اقلیم خراسان را بگرفت، و بر عراق و مازندران با وجود خرابى مستولى شد دفاین نشاور را هر سال بسى هزار دینار از وى به ضمان گرفتند و بودى که در یک روز همین مقدار بلکه زیاده حاصل مى‏شد. چه مال‏ها با اصحاب در سرداب‏ها مانده بود، و این قیاس در سایر خراسان و خوارزم و مازندران و اران و آذربایجان و غور و غزنى و بامیان و سیستان تا حدود هند مطرد است. اگر شرح خرابى‏ها که در این اقلیم رفت به تفصیل یاد کرده شود، تفاوتى که باشد در اختلاف اسامى محصوران شهرها؛ و محاصران کفار خواهد بودن فَحَسْب، والا در شمول ابادت و اهلاک و احراق هیچ فرقى نیست. پس معلوم شد که بر اجمال اقتصار اولى بود» (زیدرى نسوى، 80ـ82).
از مجموع گزارش‏ها راجع به قتل عام مغول در نیشابور و ویرانى‏هاى پیاپى پیداست که سال‏هاى سال پرداختن به آموزش و دلبستگى به دانش از آن دیار رخت بربسته وآن همه مدارس و مساجد و کتابخانه‏ها سوخته و از بین رفته است و بسیارى از دانشیان گریخته یاجان باخته‏اند.
در این روزگار وا اسفا، سوانح ایام صوفیانِ با نام و نشان، نماینده برخورد چنگیزیان با عالمان ربانى و عارفانى است که غوغاى فقیهان و همهمه پیشوایان مذاهب و نیز نزدیکى زورمداران و سالوسان را به یک‏سو نهاده و در برزخ آن دوزخ، بهشتى از تسلیم و رضا تدارک دیده بودند. اما مغولان نه بر مراد و نه بر مرید آنان ابقا نکردند. عطار پیر که در واپسین ایام حیات، نفحات انس را بر گوش مولاناى جوان بلخى دمید تا عرفان آزرده از بلایاى حوزه بلخ را به دیار روم برد، خود در قتلگاه نیشابور جان داد (ح، 618 ه) (دولتشاه سمرقندى، 212).
در واقعه خوارزم که مغولان محله به محله و سراى به سراى شهر را گرفتند و سوختند و سرانجام همه را کشتند واموال را تاراج کردند، چنگیز که آوازه شیخ‏نجم‏الدین‏کبرى، بزرگ‏صوفیان و معروف به شیخ ولى‏تراش را شنیده بود کس فرستاد که چون خوارزم را قتل‏عام خواهم کرد باید که آن بزرگمرد از میان ایشان بیرون آید و به ما پیوندد. شیخ آزاده گفت: «هفتاد سال با تلخ و شیرین روزگار در خوارزم و با خوارزمیان به‏سر برده‏ام. اکنون که هنگام نزول بلاست اگر بگریزم از مروت دور باشد» (جامى، 423 / مستوفى، 669) و به سان هنگام رقص و سماع، با جمعى از مریدان مردانه جنگید و کشت تا کشته شد».
«شیخ نجم‏الدین رازى» معروف به دایه (م، 654 ه) از عارفان بزرگ سده هفتم و مرید و شاگرد به‏نام شیخ نجم‏الدین‏رازى بود که در هنگامه حمله وکشتار تاتار از خوارزم به همدان و از آن‏جا به آذربایجان شد وسرانجام هراسناک سر از بلاد روم در آورد و در آن دیار به علاءالدین‏کیقباد سلجوقى (615ـ634 ه) پیوست و کتاب ارزشمند عرفانى مرصادالعباد را به نام این سلطان سلجوقى روم نوشت. چنان‏که پیشتر نیز اشاره شد، سرزمین روم شرقى قلمرو حکمرانان سلجوقى دارالامان و پناهگاه آن دسته از دانشمندانى بود که از تیغ مغولان نیم‏جانى به در برده و به آن دیار گریخته و مشغول انعام و نواخت شاهان دانش‏دوست و ادب‏پرور سلجوقى بودند. این امر از جمله عوامل مؤثر در انتشار و حفظ میراث فرهنگ و زبان و ادب فارسى و تمدن اسلامى و نیز تجمع نام‏آورانى چون مولانا جلال الدین محمد بلخى (م، 672 ه)، صدرالدین قونوى (م، 673 ق) و اوحدالدین کرمانى (م، 635 ه)و... به شمار مى‏رود.
نجم‏الدین رازى از روزگار پریشان خراسان و احوال نابسامان خود چنین گفته است:
«تا این ضعیف در بلاد خراسان گاه در سفر و گاه در حضر بود، از تعویقات و آفات و فتنه‏هاى گوناگون فراغت و فرصت نمى یافت... چه هر روز فتنه‏اى به نوعى دیگر ظاهر مى‏شد که موجب تفرقه دل و توزع خاطر بود، خود گویى فتنه در آن دیار وطن دارد... قضاى آسمانى و تقدیر ربانى را گردن ننهادیم و به صبر و تسلیم پیش نیامدیم و شکر نعمت دین اسلام نگزاردیم.... و کفران نعمت مسلمانى کردیم تا لاجرم ناگاه صدماتِ سطواتِ «ولئن کفرتم ان عذابى لشدید» در آن دیار و به اهل آن دیار رسید و به شومى فسق فساق و ظلم ظلمه ... دمار از آن ولایت و اهل آن ولایت بر آورد».
القصه هرآنچ کرد گردون ز جفا     حق باید گفت بود دون حق ما
شکرانه نعمتش نمى‏کردم هیچ     تا لاجرمم فکند در رنج و عنا
«در تاریخ (617) لشکر مخذول کفار تتار استیلا یافت بر آن دیار و آن فتنه و فساد و قتل و اسر و هدم و حرق که از آن ملاعین ظاهر گشت در هیچ عصر و دیار کفر و اسلام، کس نشان نداده است و در هیچ تاریخ نیامده. الاّ آن‏چه خواجه علیه‏الصلوة والسلام از فتنه‏هاى آخرالزمان خبر باز داده است... قتل ازین بیشتر چگونه بود که از یک شهر رى که مولد و منشأ این ضعیف است و ولایت آن قیاس کرده‏اند کما بیش پانصد هزار آدمى به قتل آمده است و اسیر گشته».
«فتنه و فساد آن ملاعین بر جملگى اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیز عبارت گنجد... خطر وخوف آنست که از مسلمانى آن‏قدر اسمى و رسمى که مانده بود به شومى معامله با مدعیان بى‏معنى چنان برخیزد که نه اسم ماند و نه رسم...».
نجم الدین پس از برشمارى بلایا و گرفتارى‏ها سرانجام به دربار سلاجقه روم پناه برد و درباره این حکمرانان و این پناهگاه امن در آن روزگار ناامن چنین گفت:
«وچون امید از وطن و مسکن مألوف منقطع شد صلاح دین‏ودنیا در آن دید که مسکن در دیارى سازد که درو اهل سنت و جماعت باشند و از آفت و بدعت و هوا و تعصب پاک بود و به امن و عدل آراسته باشد و رخص اسعار وخصب معیشت بود و در آن دیار پادشاهى دیندار دین‏پرور عالم عادل منصف ممیز باشد که قدر اهل دین داند و حق اهل فضل شناخته... و بلادى بدین خاصیات در این وقت، بلاد روم است که هم به مذهب اهل سنت و جماعت آراسته است و هم به عدل و انصاف و امن و رخص پیراسته... پادشاهى در آن دیار از بقیت آل سلجوق و یادگار آن خاندان... و آن خیرات و مبرات که در عهد میمون آن پادشاهان دیندار دین‏پرور بوده است از غزوات و فتوحات... و بناى مدارس و خانقاهات و مساجد و منابر و جوامع و پل‏ها و رباط‏ها و بیمارستان‏ها و دیگر مواضع خیر و توقیر و تربیت علما و تبرک و اعزاز زهاد و عباد و شفقت و رحمت بر رعایا و انواع تقربات به حضرت عزت در هیچ عهد نبوده است» (نجم‏الدین رازى، 16ـ21).
این بود گزارش صوفى غرق در تعصبات مذهبى که بلاى مغول را نتیجه کفران نعمت الهى و نشان عذاب شدید خداوند، و پادشاه ممدوح خویش را نمونه ادب دوستى، و قلمرو حکمرانى او را سرزمینى آباد به مدارس، بیمارستان‏ها، خانقاه‏ها و... دانسته است.
«علاءالدین‏عطاملک‏جوینى» (م، 681 ه) که سال‏ها خود و خاندانش درعهد فرزندان و نوادگان چنگیز، خاصه به روزگار هلاگو، وزارت و امارت داشته، به رغم خدمت در دستگاه این خاندان و این‏که تاریخ جهانگشاى خود را به سرگذشت آنان اختصاص داده، از رسالت تاریخ‏نگارى روى نگردانیده، در هر فرصت و به هر ترفند از پریشانى احوال و تیرگى روزگار دانش و دانشیان سخن‏ها سروده است از جمله این‏که:
«... به سبب تغییر روزگار و تأثیر فلک دوار و گردش گردون دون و اختلاف عالم بوقلمون، مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس گشته و طبقه طلبه آن در دستِ لگدکوب حوادث پایمال زمانه غدار و روزگار مکار شدند و به صنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار، معرض سیوف آبدار شدند و در حجاب تراب متوارى ماندند».
«هنر اکنون همه در خاک طلب باید کرد     زانکه اندر دل خاکند همه پرهنران»
«... و اکنون بسیط زمین عموماً و بلاد خراسان خصوصاً که مطلع سعادات و مبرات و موضع مراودات و خیرات بود و منبع علما و مجمع فضلا و مربع هنرمندان و مرتع خردمندان و مشرع کفاة و مکرع دهاة از پیرایه وجود متجلببان جلباب علوم و متحلیان به حلیت هنر و آداب خالى شد و...».
جوینى پس از شکوه‏ها از نابخردى‏ها و این‏که «هر مزدورى دستورى و هر مزورى وزیرى و... هر شاگرد پایگاهى خداوند حرمت و جاهى... و هر دستاربندى بزرگوار دانشمندى ...» شده است، از دیدگاه دیگر راجع به این تحول (که آئین اسلامى نیز از طریق آن و توسط تاتار در سرزمین چین رواج یافت) سخن گفته است (جوینى، 2ـ5، 9 / مستوفى، 669).
و اما آن‏چه با موضوع این مقال در ارتباط است این است که در سقوط سرزمین‏هاى ماوراءالنهر، خراسان، طبرستان، جبال و آذربایجان که به خرابى تمام بخش‏هاى زیادى از شهرهاى آباد منجر شد و جمع زیادى از ساکنانش کشته یا آواره شدند، کار موقوفات و پشتوانه مالى مدارس، مساجد و کتابخانه‏ها علاوه بر ویرانى به اختلال کشید و امید به زندگى، آرامش فکرى، امنیت جانى و استقلال مالى که از لوازم تحرک و پویایى حوزه‏هاى علمى و نهادهاى آموزشى است، از سراسر این سرزمین‏ها رخت بربست و بقیه دانشمندانى نیز که باکوله‏بارى از کتاب‏ها به مناطق امن گریختند، تا سال‏ها حال گوسفندان زخم خورده از گرگان حمله‏ور به رمه‏اى را داشتند که باقى روزگار را درغربت به دهشت و وحشت سپرى ساختند. دانشمندان، عارفان، فقیهان و شاعرانى که به تیغ جهل‏وجفاى تاتار جان دادند، بیشمارند و با این گزارش که : «اگر تا هزار سال دیگر هیچ آفتى و بلایى نرسد و عدل و داد باشد جهان با آن قرار نرود که در آن وقت بود» (مستوفى، 582)، دیگر ابعاد فاجعه را حاجت به بیان نیست. به گفته ابن‏العبرى، دیگر مورخ این عصر : «در بامیان به جرم تیرخوردن یکى از فرزندان جغتاى، حیوانات و حتى جنین‏ها را در شکم مادران کشتند» (ابن‏العبرى، 235) و به قول شمس قیس‏رازى «از کنار جیحون تا در اصفهان بل تا اقاصى ابخاز و اران همه را کشتند و جز اطلال را باقى نگذاشتند» (قیس رازى، 97). در اشغال بغداد که در سال 656 ه ، یعنى چهار دهه پس از اشغال شهرهاى خراسان و ماوراءالنهر اتفاق افتاد، هرچند از شدت و سطوت حملات کاسته و تاحدودى قلم جایگزین شمشیر شده بود، اما اگر آشفتگى اوضاع سیاسى ـ اجتماعى دارالخلافه نبود وضع بهتر از آن مى‏شد و مى‏توانست از بسیارى بلاها که بر سر شهر و شهروندان آمد بکاهد. مستعصم که از غفلت و عدم لیاقتش قبلاً سخن به میان آمد، بى‏خبر از خطر، کار ملک را به ابن‏العلقمى، وزیر شیعى و با کفایتش سپرده بود که با همه درایت دیگر نمى‏توانست کارى از پیش برد. سپاه هولاگو روز به روز به بغداد نزدیک‏تر مى‏شد و درخواست‏هاى مکرر هولاگو در استمداد از خلیفه براى برکندن ریشه فساد صباحیان بى‏پاسخ مى‏ماند. از این گذشته در سال 654 ه بین کرخیان شیعه‏نشین در جانب غربى دجله و سنیان شرق دجله در بغداد زدوخوردها شد که پسر خلیفه باگروهى از اوباش و ایادیش برکرخ تاختند، خون‏ها ریختند، ناموس‏ها بردریدند و آن محله را به آتش و خون کشیدند. این حادثه دلخراش علاوه بر این‏که از چشم شیعیان بغداد دور نماند، از دیدگاه ابن‏العلقمى وزیر و خواجه نصیرالدین طوسى شیعى که در آن زمان سر رشته امور را در دستگاه هولاگو به دست گرفته بودند نیز پنهان نبود. برخى مورخان عرب، وجود این عناصر شیعى دست اندرکار حکومت و خلافت را عامل تبانى آنان با حکمران مغول در اشغال بغداد و برچیدن بساط خلافت مى‏دانند. عناصر ایرانى هوادار خلافت و پیرو مذاهب اهل سنت (نظیر خاندان متنفذ جوینیان) در آن زمان و در آن دستگاه کم نبوده‏اند، چنان‏که پیش از این از شدت تأثر سعدى، از سقوط خلافت و قتل مستعصم سخن گفته شد. به هر روى اگر رجال باکفایتى چون خواجه‏نصیرالدین‏طوسى (م 672 ه) و ابن‏العلقمى وزیر (م 657 ه) و نیز برادران با کفایت جوینى و... در دستگاه خلافت و اردوى هولاگو نبودند، بى شک ابعاد فاجعه و نیز آن خرابى و کشتار، گسترده تراز این بود که شد (کسایى، 110). نوشته‏اند که هولاگو به هنگام اشغال بغداد از علماى شهر استفتا کرد که سلطان کافر عادل افضل است یا سلطان مسلم جایر؟ علماى مذاهب چهارگانه مستنصریه به اجماع از جواب خوددارى کردند تا این‏که رضى‏الدین‏بن طاووس، یکى از علماى شیعى مقدم و محترم علما که در مجلس حاضر بود، چون خوددارى علما را دید به تفضیلِ کافر عادل بر مسلمانان جایر فتوا نوشت (ابن الطقطقا، 17). در واقعه اشغال بغداد، شیعیان دانشمندان وفقیهان شیعى مقیم در حله چون مجدالدین‏محمدبن‏حسن‏طاووس‏حلى و سدیدالدین‏یوسف‏بن‏مطهر و شمس‏الدین‏محمد أبن‏العز را با مکتوبى به سفیرى نزد ایلخانان مغول فرستادند که «ما همه ایل و مطیعیم وپیروزى تاتار و اخبار ایلخان را در اخبار اجداد خویش از امامان اثناعشر شنیده‏ایم. هولاگو آنان را بنواخت وحله و نجف از خرابى در امان ماند» (آیتى، 28). به این ترتیب در حمله هولاگو به عراق، عصبیت عرب و عنصر خلافت و مذاهب اهل سنت بیش از شیعه آسیب دید.
اما با همه خرابى و ویرانى و کشتارى که در بغداد روى داد، حکمرانى دیرپاى علاءالدین عطاملک جوینى بر این شهر که از 657ه تا 681 ه یعنى سال وفاتش استمرار یافت، خرابى‏ها به‏گونه‏اى ترمیم شد که گفتند: «بغداد به روزگار حکمرانى علاء الدین از عهد خلفا آبادتر شد» (قزوینى، 1/ ص (لج) / کتبى، 2/ 75). این حکمران به دستیارى خواجه‏نصیر که سررشته‏دار کلیه امور خاصه و اختیاردار تمامى موقوفات قلمروایلخانان مغول بود، به‏زودى موقوفات آسیب دیده: همه مدارس، کتابخانه‏ها، مساجد، بیمارستان‏ها، خانقاه‏هاى بغداد و به‏خصوص دو مدرسه بزرگ نظامیه و مستنصریه را احیاء کرد و زندگى و گذران روزى دانشمندان و طلاب از نو سامان یافت (ابن الفوطى، 35 / کسایى، 115ـ116).
گرچه وسعت و دامنه کشتار و ویرانى ناشى از حمله مغول به حدى بود که روند زندگى را در بخش وسیعى از جهان اسلام برهم زد و مدت زمانى طولانى مسلمانانِ تحت سلطه کافران مغول را بى‏آرام قرار کرد، و علاوه بر این‏که در این سرزمین فراخ، گاه روزنه امید و فرجى پدیدار مى‏شد و حامیان دانش ودادگران و دوستداران آبادانى در گوشه و کنار رخ مى‏نمودند و نقاط امن و اماکن آرامى را به دور از جار و جنجال تدارک مى‏دیدند، اما نکته اصلى این بود که این بار نیز چون دفعات پیش ایرانِ مغلوب در جنگ، پس از فرونشستن غبار کشتار و خرابى، بار دیگر در میدان فرهنگ غالب شد و بزرگ‏مردانى از طراز برادران جوینى، خواجه‏نصیرالدین‏طوسى، رشیدالدین‏فضل‏اللّه‏ همدانى و فرزندانش در عرصه دانش و سیاست درخشیدند که آب رفته را به جویبار خشکیده فرهنگ و تمدن ایران و اسلام بازگردانیدند و حکمرانان و امیرانى که از سوى این عناصر با فرهنگ، متصدى امور در هر سوى این قلمرو وسیع شدند در احیاى آبادانى والتیام زخم‏ها نقش به‏سزا داشتند. البته هنوز پس از گذشت هفتصدسال از این حادثه هولناک چنان‏که شاید سهم به‏سزا و رسالت خطیر و انسانى خواجه‏نصیرالدین طوسى ـ این عالم متفکر و آزاده ایرانى ـ در تاریخ سیاسى ـ اجتماعى و علوم و معارف بشرى شناخته وارزیابى نشده است. این مرد بزرگ و نابغه بى‏مانند از پرتو درایت و درک عمیق خود آن‏گاه که ایستادگى در برابر سیل بنیان‏برانداز مغولان را خردمندانه نمى‏دانست به مأمن اسماعیلیان در کُهستان خراسان پناه برد و به جاى آوارگى و دریوزگى و تن به مخاطره دادن، آزاد و فارغ، از منابع مادى و معنوى محتشمان کُهستان کام گرفت و کتاب‏هاى نفیس و آثار علمى موجود در آن‏جا را یکایک مطالعه کرد تا آن‏گاه که ستاره اقبالِ اسماعیلیان ایران را در شرف افول دید و خود را به اردوى هلاگو رسانید (آیتى، 25) و در تسلیم صباحیان و نجات بخشى از کتابخانه‏هاى نفیس آنان و پیشگیرى از خونریزى‏ها، مسئولانه عمل کرد. وى به هنگام سقوط بغداد، (به رغم برخى گزارش‏هاى به دور از انصاف و واقعیات) تا آن‏جا که توانست دامنه ویرانى و آتش‏سوزى و کشتار را محدود کرد، موقوفات نابسامان را سامان بخشید، بالاتر از همه کتاب‏هاى به تاراج رفته را از کتابخانه‏هاى مشرق اسلام تا عراق ، تا سرحد امکان گردآورى کرد و از خطر نابودى نجات بخشید و با بذل جان و مال از حاصل این پراکندگى‏ها کتابخانه بزرگ چهارصدهزار مجلدى مراغه را تأسیس کرد و به هر سوى جهان اسلام کس فرستاد و آوارگان و زخم خوردگان و در زاویه خزیدگان دانشمند را از هر سنخ و مرام به مناطق امن بازگردانید، رصدخانه بزرگ مراغه را براى احیاء علوم دقیقه بنیاد کرد و از دانشمندان علوم، نجوم و ریاضى و نیز از فضلاى زمان، همچون نجم‏الدین قزوینى، مؤیدالدین عرضى، فخرالدین مراغى، قطب‏الدین شیرازى، محى‏الدین عربى، فخرالدین اخلاطى طبیب، تقى‏الدین حشایشى، نفیس‏الدین طبیب دمشقى و پسرش صفى‏الدین نصرالدین ملکى بهره گرفت.
«خلاصه آن کرد که باید وجودش را در این روزگار وااسفا از الطاف و عنایات خداوندى در حقِّ مخلوقى دانست که از ادامه حیات دل بریده و بازگشت به زندگى معتاد را محال مى‏دانستند» (ابن‏العبرى، 287).
این بخشایش الهى نیز شامل حال بندگان شد که تاتار نیز چون نومسلمانان عرب و ترکان و دیگر بیگانگانى که بر این مرزو بوم تاخته‏اند این درک و درد را داشته‏اند که ایرانى، عنصرى است که مى‏توان از دانش، درایت و هنر کشوردارى او در اداره قلمروى که به شمشیر گشوده شد بهره گرفت. شگفتا از بازى قدرت و نغربازى‏هاى روزگار! بیگانگانى به ایران تاختند و بر آن غالب شدند که به گاه حکمرانى اندک اندک ایرانى شدند و شرف و غیرت ایرانى یافتند و کوشیدند که خود ونیاکان خود را به گذشته پرافتخار ایران پیوند دهند واز ذخایر مادى و معنوى و فرزانگان این ملک بهره‏گیرند، و نیز گاه خودى‏هایى از درون همین جامعه جوشیدند و زمام امور را به دست گرفتند که باگذشته و تاریخ ایران بیگانه شدند، نیروهاى کار آمد را کنار زدند و سرمایه‏هاى انسانى را طرد و تبعید کردند، با اخافه و ارعاب، امید به زندگى را از اذهان جامعه ربودند و با تجسس و تفتیش عقاید و تهدید در جوى آکنده از اختناق و خفقان بر مردم حکم راندند.
بلاى تفرقه، تعصب، فرقه‏گرایى و شکاف عمیقى که پیشوایان مذاهب و سیاست به نام دین‏مدارى و حفظ اسلام و... بر سر جامعه آوردند، بیش از هربلاى جنگى جامعه را گرفتار جهل و بى‏خردى و درون ستیزى کرده بود. ایرانى که در بیشترین ادوار تاریخش درلایه دو سلطه حکمرانان و دین‏مداران، استقلال فکرى و تشخص انسانى خود را خرد شده دیده بود، در حمله مغولان کافر دست کم تا مدت زمانى از سلطه مدعیان دیانت بیاسود. این مغولان که غرور و خودکامگى حاکمان خوارزمشاهى و جهل و تعصب عوام‏الناس، پاى آنان را به درون ایران کشانید، نخست با جامعه مارواءالنهرى، خراسانى، طبرستانى و آذربایجانى کارى نداشتند و لذا نوامیس مردم مصون و محفوظ بود. اینان که خود از خبرچینى بیزار بودند، چه بسیار از خیانت خاینان بهره مى‏گرفتند اما بلافاصله سزاى خیانتشان را خود مى‏دادند (مرتضوى، 157ـ162). اینان این شعور را داشتند که در بسیارى از شهرها پیش از دست‏زدن به قتل و غارت، هنرمندان و صاحبان صنایع را یک‏سو زدند و آنان را به سمرقند بردند و از وجودشان در عمران و آبادانى بهره گرفتند (قیس رازى، 7ـ9 / ابن العبرى، 235 / جوینى، 1 / 101، 127، 140 / آیتى، 301، 306ـ307 / همدانى، 1 / 373). هرکس بناى عظیم گنبد سلطانیه و برخى دیگر از بناهاى بازمانده از عصر ایلخانان را به دیده انصاف بنگرد مى‏پذیرد که در این ایلغار چنان‏که گفته‏اند درخت تناور تمدن و دانش یکباره نخشکید. البته که آسیب‏ها دید و بسیار هم پژمرد، اما اگر پس از آن جامعه ایرانى بار دیگر بسان روزگار سلجوقیان و خوارزمشاهیان و خلیفگان عباسىِ مقارن آنان گرفتار عفریت تعصب نمى‏شد کافى بود که آن همه تلاش‏هاى خواجه‏نصیر و رشیدالدین فضل‏اللّه‏ همدانى و... را پاس مى‏داشت و بامرگ یک متفکر و یک حامى دانش و سازنده مراکز علمى یکباره شیرازه برنامه‏هاى علمى و فرهنگى کشور از هم نمى‏گسست. یاساى غازانخانى را نمى‏توان تنها محصول و نتیجه فکرى مغولانى دانست که آن همه از توحش و درنده‏خویى‏شان سخن گفته‏اند، این‏ها ثمرات تلاش‏هاى بزرگمردانى است از سنخ فضل اللّه‏ همدانى وزیر و نظایر او. با مطالعه وقفنامه ربع‏رشیدى و مقایسه شرایط زمانى و مکانى آن روزگار تیره با امروز مى‏توان به این نتیجه رسید که امروز در هیچ یک از دانشگاه‏ها و شهرک‏هاى دانشگاهى حتى در کشورهاى پیشرفته جهان نمى‏توان جامعیت ربع‏رشیدى و شنب‏غازان و مجتمع سلطانیه را با آن همه پشتوانه‏هاى مالى و برنامه‏هاى وسیع علمى و تحقیقاتى و خدمات مردمى مشاهده کرد (آیتى، 210).
چنان‏که اشاره شد حکمرانان مغول از فرزندان چنگیز به بعد به‏تدریج با فرهنگ اسلامى ایران خو گرفتند و دلبستگى در آبادکردن آن‏چه خود یا پدرانشان ویران کرده بودند، در وجودشان پیدا شد. دیگر ایران را مرده ریگ پدران خود مى‏دانستند که مى‏خواستند بر آبادان آن حکم برانند، از این رو مدارس درس از نو دایر و موقوفات براى مدرسان و به قرار پیشین معین شد. چنان‏که نوشته‏اند حتى به هنگام قشلاق به ییلاق مدارس سیار دایر کردند و کتاب‏ها در خورجین‏ها نهادند تا به وقت ماندن درجایى طالبان دانش کتاب‏ها را بگشایند و همواره ابزار علم در اختیار داشته باشند.
انتشار اسلام را در بسیارى از سرزمین‏هاى شرقى از جمله چین و خاور دور مرهون فرار یا انتقال بسیارى از ایرانى مى‏دانند که در این حادثه نارواى تاریخ، جلاى وطن کرده، در آن دیار به تجارت، پیشه‏ورى یا مشاغل سیاسى در رکاب ایلخانان مغول اشتغال یافتند و اسلام، آیین ایران را با خود به آن سرزمین‏ها بردند و مساجد، مدارس، کتابخانه‏ها، خانقاها و بیمارستان‏هاى بسیارى را دایر کردند و به این ترتیب موجب رونق دوباره بازار دانش شدند. اما افسوس که جامعه ایرانى سررشته فکر کارگر و رهایى‏بخش و تمدن‏ساز را همچون یکى دوسده پیش از حمله مغول از دست داده بود (و تسلیم در برابر تاتار نیز یکى از نشانه‏هاى آن بود) و در دوره پس از مغول هم نتوانست از اندک فرصت‏هایى که پیش‏آمد، بهره برگیرد و افکار تیره نفاق و بى‏خبرى هم‏چنان بر افق جهان اسلام سایه افکنده بود وگرنه از آن هنگامه تا این هنگام، گاه و بیگاه حکومت‏هایى بر سر کار آمده‏اند که در سازندگى و عمران و تأمین نیازهاى مادى گام‏هاى ولو آهسته برداشته‏اند اما روند فکرى همان بود، که بود همه رویدادها را به قضا و قدر حوالت دادن جزو عادات خاص و عام شد.
«منهاج سراج» مورخ عصر مغول مى‏نویسد:
«در سال 621 ه پس از آن‏که خراسان از لشکر مغول خالى شد به سبب نایافت جامه و مایحتاج اندک... و در ضیق معیشت مانده به قلعه‏هاى اسماعیلیان در قهستان رفتم، فرمانده آن‏جا در آن وقت، محتشم شهاب منصور ابوالفتح بود. او را دریافتم در غایت دانایى به علم و حکمت و فلسفه، چنان‏که در بلاد خراسان مثل او فلسفى و حکیمى در نظر نیامده بود، غربا را بسیار تربیت مى‏کرد و مسلمانان خراسان که به نزدیک او رسیده بودند جمله را اعزاز فرموده بود و نیکو داشت کرده، چنان‏چه تقریر کردند که در آن دو سه سال فترات نخست خراسان یکهزار وهفتصد تشریف و هفتصد اسب تنگ بست از خزانه وافر او به علما و غربا رسیده بود. چون شفقت و انعام و مجالستِ بر مکالمت آن محتشم با مسلمانان بسیار شد جماعت ملاحده آن قصه‏ها به الموت فرستادند که نزدیک است تا محتشم شهاب تمام اموال دعوتخانه را به مسلمانان دهد. از الموت فرمان رسید تا او به طرف الموت رود...» (منهاج سراج، 183)
و این نمونه‏اى است از ضربه‏هاى درونى و آن‏چه از عناد خلق برسر خلق رفته است.
با این همه نوشته‏اند که به روزگار اوکتاى و منکوپسران و جانشینان چنگیز، کارهاى کشور بر طریق دادگرى و رعیت‏پرورى قرار گرفت. بسیارى از ویرانى‏ها را آبادان کردند و به نزدیک خوارزم شهرى بزرگ بنیاد نهادند. مسلمانان ملک، مرفه و با حرمت شدند و در شهرهاى شرق از دیار کفر تا تبت و چین مساکن و مساجد ساختند و نمازهاى جمعه اقامه کردند و مسلمانان که از روزگار حمله به ماوراءالنهر و خراسان به پیشه‏ورى و تجارت و حشم دارى و سیاحت به مشرق زمین مى‏رفتند، مقیم و متأهل آن دیار شدند و در مقابلِ بتخانه‏ها مدارس و مساجد ساختند و به افادت و تعلیم پرداختند (منهاج سراج، 151ـ153 / جوینى، 1 / 9ـ11، 159 / مستوفى، 583 / ابن‏خلدون، 4 / 756ـ757). در عهد منکو در بخارا مدرسه‏اى با پشتوانه مالى بسیار ساختند. به‏فرمان او شیخ‏الاسلام باخرزى را متولى و مدیر آن کردند و مدرسان و طالبان علم را در آن ساکن گردانیدند (جوینى، 3 / 9). به هرروى رویکرد بسیارى از پسران و نوادگان چنگیز از کشتار و ویرانى به آبادانى وایجاد رفاه و رعیت‏پرورى و دانش دوستى و بنا نهادن مدارس و مساجد و دیگر مراکز علمى و آموزشى واقعیاتى است که نباید نادیده انگاشت که این رفتار اندک التیامى بود به آن همه زخم‏ها و سوز و گدازها که بر اندام جامعه ایرانى وارد شده بود. اما از بررسى سرگذشت دانش‏ها و دانشمندان و روند فکرى جامعه ایرانى به این واقعیات تلخ نیز مى‏رسیم که این بلاى بزرگ و حادثه سترگ نتوانست چنان‏که شاید ساختار فکرى مردم را از بى‏راه‏ه به راه راست سوق دهد و آن‏ها را وادارد تا از آن‏چه بر آنان و سرزمینشان رفته بود درس عبرتى گیرند و تنبهى حاصل کنند و به کارنامه اعمال گذشته خود نظرى دوباره افکنند.
نوشته‏اند که به روزگار شیخ سعدالدین‏حمویه (م 651 یا 658 ه) که ایران گرفتار بیداد بسیار بود به خراسان حاکمى عادل فرمان مى‏راند. خراسانیان در خدمت شیخ شکر حاکم کردند. شیخ گفت: «زود برافتد». گفتند: «شیخا در این روزگار که مردمان از ظلم حاکمان به بلایاى بزرگ گرفتارند حق تعالى خراسان را که چنین حاکمى عادل داده بایستى که شیخ در حق او دعاى خیر فرماید تا موجب آسایش خلق بوده، چه سر است که شیخ چنین فرماید» گفت: «او مخالفت اقتضاى زمان کند و کس به آن پسندیده نباشد» (مستوفى، 670ـ671).
از آن‏چه گذشت در مى‏یابیم که ایران و دیگر سرزمین‏هاى اسلامى پیش از آن‏که گرفتار این حمله بنیان برانداز شود، تفکر عمیق عقلى و درست‏اندیشى و وحدت دینى و ملى را از دست داده، سطحى‏نگر و خرافه‏گرا و خردستیز شده بود. این عوامل با بى‏کفایتى حکمرانان زمان که خود مسبب بسیارى از این نابسامانى‏ها شده بودند درآمیخت و راه را براى هجوم مغولان و تسلیم ناباورانه هر شهر و شهروندى هموار ساخت. شکى نیست که سرزمین‏هایى گسترده و مردمى بسیار از این ایلغار مصون ماندند و مایه‏هاى دانش و معرفت یکباره نابود نشد و بزرگمردانى از سنخ کسانى که نام بردیم آب رفته را هر چند ناچیز به جویبار ایران بازگردانیده، چراغ نیم‏مرده محافل علمى را اندک فروغى بخشیدند، چنان‏که درخشش دوباره دانش و هنر و ادب در عصر تیموریان خاصه در خراسان و مارواءالنهر نشانه همان مایه‏هاى بازمانده از روزگار پیش از مغول بود که دوباره بر درخت تناور اما نیم‏خشک علوم و معارف جوانه زد، به همین دلیل این گفته ابن‏خلدون مغربى را که با ویرانى شهرهاى ایران و ماوراءالنهر و عراق در حمله مغول، کاروان دانش بشرى از این بخش از سرزمین‏هاى اسلامى کوچید و در قاهره بار انداخت، چندان مقبول نمى‏نماید (ابن‏خلدون، 2 / 1033، 1148، 1152)، چراکه به‏رغم اندک روشنایى‏هایى که در پرتو حکومت ممالیک برافق تیره شام و مصر پدید آمد و دانشمندانى نه چندان چشمگیر در زمینه علوم انسانى درخشیدند اما در موارد بسیارى خود و آثارشان از آن‏چه در همان دوران در ماوراءالنهر و ایران آسیب‏دیده و دانشمندان و آثارشان چهره نمود چندان وزنى نداشت و از آن بعد جامعه اسلامى در قلمرو بابریان دانش دوست هند و در سرزمین‏هاى تحت‏السلطه عثمانیان سنت گرا یا ایران شیعى عصر صفوى از آن‏چه در اروپاى مسیحى در حال شکل گیرى بود طرفى نسبت و اگر نیک بنگریم در کل جهان اسلام از نظر فکرى و توجه به واقعیات علمى بین مردم و سرزمین‏هاى آسیب دیده از حمله مغول و بخش‏هاى مصون‏مانده تفاوت چندانى به چشم نمى‏خورد.

منابع و مآخذ
ـ آیتى، عبدالمحمد. تحریر تاریخ وصاف، تألیف وصاف الحضرة شیرازى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1372خ.

ـ ابن‏أثیر، ابوالحسن عزالدین. الکامل‏فى‏التاریخ، بیروت: 1386 ه / 1966 م.

ـ ابن‏الطقطقا، محمد بن على بن طباطبا. الفخرى، بیروت: دار صادر 1386 ه/ 1966م.

ـ ابن‏العبرى، ابوالفرج. مختصر تاریخ الدول، افست لندن: بى‏تا.
نامه پژوهش » شماره -4 (صفحه 320)

ـ ابن‏بطوطه، ابوعبداللّه‏ محمد بن عبداللّه‏ محمد بن ابراهیم طنجى. سفرنامه، ترجمه محمدعلى موحد، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1337 خ.

ـ ابن‏بى‏بى، ناصرالدین یحیى بن مجدالدین محمد. اخبار سلاجقه روم، به اهتمام محمد جواد مشکور، تهران: 1350 خ.

ـ ابن‏خلدون، عبدالرحمن. تاریخ العبر، ترجمه عبدالمحمد آیتى، مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1368 خ.

ـ ابن‏خلدون، عبدالرحمن. مقدمه، ترجمه پروین گنابادى، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ دوم.

ـ ابن‏خلکان، شمس الدین ابوالعباس احمد بن ابراهیم اربلى شافعى. وفیات الاعیان، تحقیق احسان عباس، قم: شریف رضى، 1364خ.

ـ ابن‏فوطى، کمال‏الدین. الحوادث الجامعه، تصحیح مصطفى جواد، بغداد: 1351 ه .

ـ اشپولر، برتولد. تاریخ مغول در ایران، ترجمه محمود میرآفتاب، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1368 خ.

ـ اقبال آشتیانى، عباس. تاریخ مغول، تهران: امیرکبیر، 1365 خ.

ـ امین ریاحى، محمد. مرصادالعباد، تألیف نجم الدین رازى معروف به دایه، تهران: انتشارات علمى و فرهنگى، 1366 خ.

ـ بوسورث، کلیفورد. سلسله‏هاى اسلامى، ترجمه فریدون بدره‏اى، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى، 1371 خ.

ـ جامى، عبدالرحمن. نفحات الأنس، تصحیح مهدى‏توحیدى‏پور، تهران: انتشارات محمودى.

ـ جوینى، عطاملک. تاریخ جهانگشا، تصحیح محمد قزونى، تهران: نشرکتاب، 1367خ.

ـ دولتشاه، ابن علاء الدوله سمرقندى. تذکرة الشعراء، تصحیح محمدعباسى، تهران: بارانى، 1337ش.

ـ رشیدالدین، فضل‏اللّه‏ همدانى. جامع التواریخ، ج1.

ـ زیدرى نسوى، شهاب‏الدین. سیرت جلال‏الدین منکبرنى، تصحیح مجتبى‏مینوى، تهران: انتشارات علمى‏وفرهنگى، 1365 خ.
نامه پژوهش » شماره -4 (صفحه 321)

ـ شمس‏الدین محمدبن قیس رازى، المعجم فى معاییراشعارالعجم، تصحیح محمد قزوینى، مدرس رضوى، تهران: رشدیه.

ـ ظهیرالدین نیشابورى. سلجوقنامه، کلاله خاور، 1332 ش.

ـ غنیمه، عبدالرحیم. تاریخ دانشگاه‏هاى برزگ اسلامى، ترجمه نوراللّه‏ کسایى، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1372 خ.

ـ قزوینى، محمد. مقدمه تاریخ جهانشگا، ج1.

ـ کتبى، محمد بن شاکر. فوات الوفیات، تحقیق محمد محى‏الدین عبدالحمید، قاهره: 1951م.

ـ کریستین‏سن. ایران در زمان ساسانیان، ترجمه رشیدیاسمى، تهران: ابن‏سینا، چاپ دوم.

ـ کسایى، نوراللّه‏. مدارس نظامیه، تهران: امیرکبیر، 1363خ.

ـ مرتضوى، منوچهر. مسائل عصر ایلخانان، تهران: انتشارات نگاه، 1370 خ.

ـ مستوفى، حمداللّه‏. تاریخ گزیده، به اهتمام عبدالحسین نوایى، تهران: امیرکبیر، 1364 خ.

ـ منهاج السراج، ابو عمر منهاج الدین عثمان بن سراج الدین جوزانى. طبقات ناصرى (تاریخ ایران و اسلام)، تصحیح عبدالحى‏حبیبى، تهران: دنیاى کتاب، چاپ دوم، 1363.

ـ نجم الدین‏رازى، شیخ عبداللّه‏ بن محمد (مکنى به ابوبکر و معروف به شیخ نجم الدین دایه). مرصاد العباد، تصحیح محمد امین ریاحى.

ـ نظامى عروضى، ابوالحسن نظام الدین (نجم الدین احمد بن عمر بن على سمرقندى). چهارمقاله، تصحیح محمد معین، تهران: ابن‏سینا.

ـ یاقوت حموى، شهاب‏الدین ابوعبداللّه‏ یاقوت بن عبداللّه‏ حموى بغدادى. معجم البلدان، بیروت: دارصادر، 1388 ه / 1968 م.
آخرین بروز رسانی ( ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ )

Mambo is Free Software released under the GNU/GPL License.
Developed By Mambolearn Group