|
عوامل فرهنگی- مذهبی تنش بین صفویه و عثمانی |
|
|
|
|
نویسنده :حميد حسيني
|
|
۲۷ دي ۱۳۸۸ |
|
سلسلهي صفوي دولتي با آرمانهاي مذهبي تشكيل داد و ابتدا بر بخش نسبتاً كوچكي از ايران حكم ميراند امّا به سرعت دامنهي نفوذ سياسي و معنوي خود را در نقاط ديگر گسترش داد و اين گسترش براي همسايه غربي ايران (دولت عثماني) كه ميخواست تا قلب اروپا را تصرف كند، نگرانكننده بود.از اينرو در اين مقاله زمينهها و عوامل ايجاد تنش فرهنگي مذهبي بين صفويه و عثماني مورد بررسي قرار خواهد گرفت.در اين راستا نقش عالمان و نظاميان در ايجاد تنش و پرهيز از جنگ و درگيري ميان دو دولت مسلمان بسيار مهم بود.
چکیده تأسيس دولت صفويه در سال 907 ق رقابت شديد سياسي و مذهبي بين ايران و عثماني ايجاد كرد و طي حاكميت صفويان تنشهاي متعددي ميان آنان رخداد و اين رقابت ناسالم پيامدهاي ناگواري را براي دنياي اسلام رقم زد. سلسلهي صفوي دولتي با آرمانهاي مذهبي تشكيل داد و ابتدا بر بخش نسبتاً كوچكي از ايران حكم ميراند امّا به سرعت دامنهي نفوذ سياسي و معنوي خود را در نقاط ديگر گسترش داد و اين گسترش براي همسايه غربي ايران (دولت عثماني) كه ميخواست تا قلب اروپا را تصرف كند، نگرانكننده بود.از اينرو در اين مقاله زمينهها و عوامل ايجاد تنش فرهنگي مذهبي بين صفويه و عثماني مورد بررسي قرار خواهد گرفت.در اين راستا نقش عالمان و نظاميان در ايجاد تنش و پرهيز از جنگ و درگيري ميان دو دولت مسلمان بسيار مهم بود. نتيجه اين مقاله ميتواند در زمينه وحدت و انسجام ميان فرقههاي مختلف اسلامي و دولتهاي آنان و پيامدهاي ناخوشايند تقابل و تنش بين مسلمانان، الگوي تاريخي مناسبي باشد تا با استفاده از آن براي ايجاد وحدت و همگرايي بين دولتهاي اسلامي اقدامات و برنامههاي بايستهاي تدبير شود.
کليدواژهها: صفويه، عثماني، مذهب، سياست، تنش، فتوا، علما.
مقدمه: دولت صفوي و دولت عثماني كه هردو بر اساس مذهب شکل گرفته، از همان آغاز خشم و نفرت بر روابط آنها حکم فرما بود، اقدامات مؤسس سلسله صفوي در رسمي كردن مذهب شيعه، لعن و توهين به مقدسات سنّيها توسط او واعقابش و سختگيري شديد نسبت به اهل سنّت و نفوذ روز افزون تشيّع در قلمرو عثماني و ترويج تشيّع با نيروهاي نظامي در ايران بزرگترين تهديد براي امپراتوري عثماني بود، و اين تهديد از آن جهت بزرگترين تهديد بود كه در آناتوليخاوري و در داخل مرزهاي عثماني تعداد زيادي از تركمنها ساكن بودند، كه از صفويان طرفداري ميكردند و نيز جنگ و ستيز با اوزبكان و قتل و كشتارهايي كه در ماوراءالنّهر رخداد به خاطر طرفداري صريح از شيعه و مخالفت سخت و خشونت آميز با اهل سنّت بود. در قبال اينها سلطان عثماني و به دنبال آن بزرگان دربار و علماي متعصّب سنّيمذهب كه سنّياني پرشور بودند نسبت به گسترش تشيّع در باختر آسياي صغير سخت واكنش نشان دادند.به هرحال، اقدامات شاهان صفوي در راه ترويج تشيّع و تعصّب شديد دولت عثماني در مذهب سنّي حنفي و نيز فتاواي علماي سنّي مبني بر تكفير و ارتداد شيعيان و نيز مکاتبات طرفين در باب مذهب و...كشتارهاي شيعه و سنّي در قلمرو يكديگر، سبب تنش ميان صفويان و عثمانيها گرديد، كه در اين فصل به طور اختصار به آنها اشاره خواهد شد. ۱.ترويج مذهب شيعه در ايران و آناتولي
شاه اسماعيل در سن 14 يا 16 سالگي پس از فتح تبريز رسماً بر تخت سلطنت نشست.وي خود را از اعقاب خاندان امامان شيعيان معرفي كرده و مذهب تشيّع را مذهب رسمي اعلام نمود.سپس به تمام وعاظ و خطباي مملكت دستور داد كه شهادت مخصوص شيعيان « اشهد انّ علياولي الله» و جمله « حي علي خيرالعمل» را وارد اذان و اقامه نمايند و خطبه به نام ائمهي اثناعشري بخوانند. اين تصميم شاه اسماعيل سبب نگراني علماي شيعي تبريز شد، چون بيشتر مردم آن شهر سنّي مذهب بودند.بنابراين، جمعي از علماي شيعه قبل از آن كه شاه اسماعيل تصميم خود را اعلام كند نزد او رفتند و گفتند: «قربانت شوم دويست سيصد هزار خلق كه در تبريز است چهار دانگ آن همه سنّياند و از زمان حضرات تا حال اين خطبه را كسي برملا نخوانده و ميترسيم كه مردم بگويند كه پادشاه شيعه نخواهيم و نعوذ بالله رعيت برگردند.پس بايد در اين باب فكري كرد.[شاه اسماعيل جواب داد] كه مرا به اين كار بازداشتهاند و خداي عالم با حضرات ائمه معصومين همراه منند و من از هيچ كس انديشه [باك]¨ندارم به توفيق الله تعالي اگر رعيت حرفي بگويند شمشير از غلاف مي كشم و يك كس را زنده نميگذارم و روز جمعه خودم ميروم خطبه اثناعشري را ميخوانم.» مورخ گمنام عالم آراي شاه اسماعيل مينويسد: مؤسس سلسله صفويه در عالم خواب از زبان علي(ع) شنيدهبود كه مذهب شيعه را تعميم و ترويج دهد و از بابت آن نبايد هيچ دغدغهاي به دلش راه دهد، چون تمام قزلباشان در خدمت او خواهند بود.لذا، در اوّلين جمعه سال907 ق با سه تن از نزديكانش مانند ددهبيگ، حسينبيگلله و الياسبيگ و سرداران قزلباش توافق كردند، كه در صورت لزوم متوسّل به خشونت شوند. عالم آراي شاه اسماعيل اين مطلب را به شرح زير آورده است: «روز جمعه نواب گيتي ستان به مسجد جامع تبريز تشريف آورده فرمود كه مولانا احمد اردبيلي كه يكي از اكابر شيعه بود، برسر منبر رفته و آن حضرت نيز شمشير جهانگيري را برهنه نموده خود نيز چون آفتاب تابان برسر منبر برآمده مولانا احمد مشار اليه، شروع در خطبه خواندن نمود، غلغله در ميان خلق افتاد.» حبيب السّير شرح اين روز تاريخي را اين طوري وصف كرده است: «در اول جلوس همايون فرمان واجب الاذعان شرف نفاذ پيوست که خطباي ممالک آذربايجان خطبه به نام ائمهي انثنا عشري سلام الله عليهم الي يوم الحشر خوانند و پيشنمازان تمامي بلدان در اقامت صلوه و ساير عبادات رسوم مذمومه مبتدعه را منسوخ گردانند.مؤذنان مساجد و معابد لفظ اشهد انّ علياً ولي الله را داخل کلمات اذان سازند و غازيان عابد و لشکريان مجاهد از هرکس امري مخالف ملت بيضا مشاهده نمايند سرش از تن بيندازند.» خواندمير در تاريخ شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي آورده است شاه اسماعيل دستور داد كه: «در مساجد و معابد محراب اهل سنّت را تغيير دهند، مؤذنان در عقب نماز شهادتين كلمه اشهدانّ عليا وليالله گفته و بعد از حي علي الفلاح، حي علي خيرالعمل، محمد و علي خيرالبشر را تكرار نمايند..و ايضاً فرمان واجب الاذعان به صدور پيوست كه من بعد هركس موافق اهل سنّت نماز گذارد و (قواعد اهل سنّت معمول دارد) با تيغ سر از تنش جدا سازند و جاهلان و متعصّبان كه قبل از اعلان لواي شاه ولايت در شهر و ولايت محبان و شيعيان را تعذيب و ايذا مينمودهاند در آتش انتقام بگذارند.» شاه اسماعيل اين گونه،تشيّع را برسنّي مذهبان ايران تحميل كرد.وي تنها به ايران هم اكتفا نكرد بلكه پارا فراتر از آن نهاد.او با اعزام افرادي تحت عنوان خليفه به قلمرو عثماني و تبليغ مذهب تشيّع و تحريك شيعيان، آناتولي را برضد حاكمان سنّي مذهب برانگيخت. از آنجا كه شيعيان عثماني از فشار و تعدي حاكمان عثماني دل خوشي نداشتند، از ظهور شاه اسماعيل و تقويت مذهب شيعه در ايران نيروي تازه گرفتند.آنها شاه اسماعيل و ايران را براي خود حامي خوبي دانستند.سلطان بايزيد (886 ـ 918ق) فرزند سلطان محمد فاتح (855 ـ 886ق) كه، قيام شاه اسماعيل در زمان او انجام گرفت با احساس نگراني از كثرت مريدان و هواخواهان شاه اسماعيل در ولايتهاي حميد و تكه در جنوب آناتولي دستورداد، که آنان را به سواحل روم ايلي تبعيد کنند و به امراي سرحدات ابلاغ کرد که بعد از آن هيچ کس حق ندارد، به نام صوفي وارد آناتولي شود. هواخواهان شاه اسماعيل در اواخر سلطنت بايزيد به خاطر حمايت از شاه ايران سر به شورش برداشتند.يكي از بزرگان قبيله تكلو موسوم به حسن اغلو خود را شاه قلي (بنده شاه) ناميد.شورشيان و شيعيان ناراضي را به دور خود جمع كرده قيام كردند.اين قيام كه به رهبري شاهقلي هدايت ميشد، مشكلات زيادي براي دولت عثماني بوجود آورد.سلطان عثماني ناگزير شد، براي دفع آن شورش سپاه بزرگي را به سرداري وزيراعظم عثماني براي مقابله به آنها بفرستد.دو سپاه دركنار رود كيوك چاي به نبرد پرداختند.شاهقلي و نيز وزير اعظم عثماني در آنجا كشته شدند و شورشيان شكست خوردند و افراد باقي مانده به سوي مرز ايران گريختند. شاه اسماعيل به تاريخ 920ق پيغامي به سلطان سليم اول داد، كه در آن ساكنان آناتولي را پيروان اجداد خود خواند و اين رفتار او به شدت بر خشم سلطان عثماني افزود. 2.لعن سه خليفه نخست شاه اسماعيل تنها به ترويج مذهب تشيّع اكتفا نكرد بلكه، لعن بر سه خليفه نخست [ابوبكر، عمر و عثمان] را اجباري كرد.دستور او اين بود كه هركس لعن آنها را بشنود و «بيش باد و كم مباد» نگويد به قتل برسد. مؤلف احسنالتّواريخ مينويسد كه اذكار مخصوص شيعه از پانصدو بيست و هشت سال قبل از آن كه طغرل بيگ بن ميكايل بن سلجوقي البساسيريرا فراري داده و كشته بود، در بوتهي فراموشي سپرده شده بود و در زمان صفويان بازهم بر زبانها جاري شد. شاه تهماسب فرزند شاه اسماعيل اول در تعصّب به سنّيها، همان رويه پدرش را ادامه داد به اين استدلال که سه خليفه نخست کارهاي زشت و ناپسند زيادي را مرتكب شدهاند با اين بيان که ابوبكر ملك فدك را به اجبارگرفت، عمر كتابي را كه در باب فدك نوشتهشده بود پاره كرده و پرداخت خمس به سادات را منع نمود، عثمان خليفه سوم نيز كتاب خدا را سوزاند و ابن مسعود از اصحاب پيامبر را به ضرب چوب هلاك ساخته و عمارياسر را كتك بسيار زد و ابوذر غفاري را پس از ايذا و اهانت بسيار زياد تبعيد كرد و نيز عمر را نكوهش كرد، براي اينكه پيامبر اسلام حج عمره و صيغه كردن زن و ورود «حي علي خير العمل» در اذان نماز را تجويز كرده بود ولي عمر بر خلاف رأي پيامبر(ص) آن هرسه را منع كرد. از مجموع آن گفتهها چنين نتيجه گرفت كه: «هركه مسلمان است در لعن ابوبكر و عمر و عثمان و تابعين آن ملاعين شياطين تأمل و تعلل ندارد.» وي ازتبراييان حمايت ميكرد و: «به مداحان و تبرائيان كه مقرري ايشان بود عنايت مي فرمود.» و حتي حاضر نشد، مدت چند روزي هنگام حمله سلطان سليمان به ايران به منظور كاهش دشمني، لعن گفتن بر سه خليفه نخست را ترك كند.وقتي كسي به او پيشنهاد كرد كه موقتاً ناسزا گويي را ترك كند، فوراً دستور قتل او را صادر كرد.تأييد بر اين مدعا گفتار قاضي احمد است كه مينويسد: «[از شاه تهماسب خواسته شد كه] چند روزي بنابر مصلحت، ترك لعن [ به سه خليفه نخست] نموده شود شاه جنت مكان از اين سخن بر آشفته گشته برين شد كه در همان مجلس او را به قتل برساند باز به واسطه سيادت ترك آن را نمود امَا ديگر به وي اختلاط نكرد.» لعن برخلفاي سه گانه تنها به زمان شاه اسماعيل و فرزندش شاه تهماسب محدود نشد بلكه در ميان بقيه سلاطين صفوي نيز كم و بيش ادامه داشت.چنانچه هنگاميکه پيمانهاي صلح بين آنها منعقد شد، يکي از شرايط آن اين بود که ايرانيان برخلفاي سه گانه لعن نگويند.از آن جمله در پيمان صلح استانبول مقررشد كه ايرانيان از لعن خلفاي سه گانه و امالمؤمنين عايشه و همهي سنيها خوداري كنند. در ميان سلاطين صفوي فقط شاه اسماعيل دوم (984 ـ 985ق) فرزند شاه تهماسب لعن بر خلفاي سه گانه را منع كرد و از بعضي علماي سنّي مذهب مثل ميرزا مخدوم شريفي و علامةالعلمايي مولانا ميرزا جان شيرازي حمايت كرد.اين امر به شدت مورد مخالفت قزلباشان قرار گرفت و با اصرار آنها شاه مجبور شد كه دست از حمايت او بردارد. واعظان و روضه خوانان نيز برروي منبر با نقل كردن داستانهاي مستهجن، سه خليفه نخست و تركان را به تمسخر ميگرفتند.در اين زمينه ميتوان به گزارش آدام اولئاريوس كه درسال ۱۰۴۵ق زمان پادشاهي شاه صفي جانشين شاه عباس به ايران سفر كرده، استناد كرد.وي مينويسد: واعظان و روضه خوانها و ابداليها مردم را به بدور خود جمع كرده مورد موعظه قرار ميدادند و «به ابوبكر، عمر، وعثمان توهين و فحاشي ميكنند، با پرداختن داستانهاي مستهجن، آنان را تحقير ميكنند و بر جميع تركان لعنت مي فرستند.»
مردم عادي نيز با تأثير از حكومت و مبلغان به سهم خود ناسزا گويي را ادامه دادند خانم شيل در اين باره ميگويد: بناها، وقتي آجري را از شاگردش ميگيرد اين شعر را باصداي بلند ميخوانند: خشت بده مـــراجـــــانم لعنت الهـــي برعمــر يكي ديگر به من بده عزيزم انشاءالله خير نبينه عمـر ازجمله چيزهاي ديگر كه مردم در سال مرگ عمر در ايران جشن ميگرفتند عمر كشي بود، در آن مراسم مردم تصويري زشتي را برروي پارچهاي در تكه چوب صليب گذاشته به آتش ميكشيدند آنگاه به دل خوشي و آواز خواني ميپرداختند اين اعمال شاهان صفوي، سلاطين عثماني را وادار به عكس العمل شديد و خشن كردند. 3. كشتار شيعه و سنّي در قلمرو يكديگر صفويان و عثمانيها به شدت متعصّب بودند.آنها طي جنگهاي طولاني آباديها را ويران كردند و پير و جوان را كشتند و حتي به مساجد هم رحم نكردند.يك مورخ ارمني، به نقل از يك جهانگرد آلماني در اين باره مينويسد: «تركان و ايرانيان كه هر دو مسلمان بودند به دو شاخه مشخص و متمايز از دين اسلام تعلق داشتند.بدين معني كه تركان اهل تسنّن بودند و ايرانيان از كيش شيعه پيروي ميكردند.ظاهراًً بغض و كينههاي مذهبي هر دو حريف تا مدتي متوجه يكديگر بود و هريك از آن دو حريف آن قدر كه مسجد هاي يكديگر را آتش ميزدند به كليساي ارامنه كاري نداشتند..» در اين جا به هريك از اين كشتارها كه سبب كينه و نفرت هرچه بيشتر ميان دو طرف گرديد به طور جداگانه پرداخته خواهد شد. 3.1. كشتار سنّيها توسط صفويان شاه اسماعيل پس از تاجگذاري در ايران اهالي شيعه اين سرزمين را با خود همراه ساخته و سنّيهاي اين مملكت را با زور داخل مذهب شيعه كرد و آنهاييكه نميپذيرفتند بيدرنگ به قتل رسانيده به گفته مؤلف انقلاب الاسلام بين الخواص والعوام، از اين كار احساس رضايت ميكرد و معتقد بود، كه با اين كار مورد لطف پروردگار قرار خواهد گرفت و براي ساير شيعيان دولت صفويه را مرجع معنوي معرفي كرد و هرکس از علماي اهل سنّت ساكن ايران كه در برابر او برخاست سر باخت.بنابراين، بعضي سكوت و برخي ديگر مجبور به مهاجرت شدند.از افرادي كه مهاجرت كردند، ميتوان به ادريس بتليسي وقايع نگار دولت بايندريه، روز بهان خنجي و قاضي عمر اشاره كرد.بتليسي به روم مهاجرت كرد و از شاهزاده سليم حكمران وقت ترابوزان تقاضاي پناهندگي كرد.قاضي عمر و روزبهان نزد شيبكخان (906 ـ 916ق) رفته و او را به جنگ ايرانيان ترغيب و تحريك نمود. حسن روملو در احسنالتّواريخ آورده است كه شاه اسماعيل وارد هر شهري شد، مذهب شيعه را تحميل كرده و به كشتار سنّياني پرداخت كه حاضر به ترك مذهب خود نبودند يا مهمتر از آن دشنام دادن به مقدسات مذهبي خود نميشدند.او در همهي شهرها به ويژه در قزوين، تبريز، اصفهان، كازرون، هرات، تعداد زيادي سنّيان را كشت.مأمورين وي نيز در كشتار سنّيان از وي دنباله روي كردند.از آن جمله ميتوان به شخصي به نام قليجان بيك اشاره كرد.وي پس از فتح خراسان به نمايندگي از جانب شاه اسماعيل و وزيرش به نام نجمثاني به هرات رفت.در ابتداي امر محمد احداث را كه يكي از بزرگان هرات بود، به خاطر اين كه به استقبال او نيامده بود، به قتل رساند.سپس به دستور او همهي مردم در مسجد هرات جمع شده و خطبه را به نام شاه ايران خواند آنگاه برهمهي حاضرين دستور داد كه بر سه خليفهي نخست لعن بفرستد.سپس افرادي را كه حاضر به دشنام دادن به سه خليفه نخست نشده ازدم تيغ گذراند.شاه اسماعيل وقتي به همراه وزيرش وارد هرات شد، مقام شيخ الاسلامي هرات را به قلي جان بيك سپرد. يوسف جمالي به نقل از بستان السّياحه، در کتاب زندگاني شاه اسماعيل اول آورده است شاه اسماعيل اول پس از اينكه به قدرت رسيد فرمان داد، تشيّع اماميه، مذهب عموم ايرانيان گردد.در هرات روش خاصي براي ترويج تشيّع اجرا گرديد.شاه جوان در سركوبي مخالفان سنّي هرات و ساير نقاط جديت خاصي به خرج داد خونهاي زيادي به زمين ريخته شد.هرجا كه صداي مخالفي برضد اماميه بلند شد در گلو خفه كرد.حتّي به قبور بزرگان علم و ادب نيز رحم نكرد.قزلباشان به دستور شاه مقابر عبدالرحمان جامي شاعر و فيلسوف (817- 889 ق) و امام فخرالدّين رازي شكافته و استخوانهاي آنان را آتش زدند. از ديگر افرادي كه به دستور شاه اسماعيل اعدام شد فريد الدّين احمد تفتازاني ازاحفاد عالم مشهور سنّي سعدالدّين بود.وي در حدود سي سال شيخالاسلام هرات بود كه به دستور شاه اسماعيل درملأ عام اعدام شده آنگاه جسدش را برسردار برده و آتش زدند و نيز حافظ زينالدّين خطيب مشهور هرات از ديگر قربانياني بود كه به دست قزلباشان از منبر پايين كشيده به قتل رسيد. از طرفي همين برخورد با مخالفان در سال 914 ق در بغداد اتفاق افتاد كه در زير به مواردي اشاره ميشود. به دنبال تعقيب باريكبيگ پرناك حاكم معزول سنّي عصر آققويونلو، شاه اسماعيل بدون جنگ وارد بغداد شد.در ابتداي ورود، سلطان مراد آق قويونلو را به حلب فراري داد.سپس دستور كشتن سنّيان اعم از زنان و مردان، خصوصاً تمام افراد قبيله پرناک را صادر كرد. به گفته مؤلف خلدبرين و لبالتّواريخ، تعداد كشتهها به اندازهاي بود كه در دجله به جاي آب خون جاري گرديد. همچنين مؤلف ايلچي نظام شاه در چگونگي و قتل مردم سنّي عراق و پناهندگان طايفهي آققويونلو در اين شهر مينويسد: «چون آوازهي نهضت عساكر نصرت نشان در بغداد به سمع باريك سلطان رسيد دانست كه مقابله و معارضه با چنين كسي فوق قدرت و توانايي اوست، لاجرم به اراده و اختيار دست از آن مملكت باز داشته و سلطان مراد را برداشته با جمعي كه قدرت رفتن داشتند به صوب شام و روم رفت و مملكت عراق عرب بيقتال و جدال به تصرف بندگان حضرت پادشاه همال درآمد و بسياري از تركمانان كه گرفتار اهل و عيال بودند و قوت فرار نداشتند در آن ديار مانده بودند، در اين وقت حسب الفرمان قضا جريان، ديوسلطان با جمعي از لشكريان به كشتن آن بيچارگان مأمور شدند و تير و شمشير از صغير و كبير و برنا و پير دريغ نداشتند و مجموع را در دجله ميانداختند، چنان از خون كشتگان آب دجله گونهي سرشك عاشقان مهجور گرفت و هواي بغداد از عفونت جيفهي مردگان تغيير تمام پذيرفت.در آن اثنا عساكر ظفر مآثر، تاخت برسر اعراب باديه بردند و شتر بسيار و غنايم بيشمار گرفتند و حكومت عراق را به خادم بيگ شفقت نمودند.» شاه اسماعيل علاوه بر كشتارهايي كه در خاك ايران انجام داد صوفيان و هواخواهان خود را در قلمرو عثماني به قتل عثمانيها تهيج و تحريك كرد.اين هواخواهان كه خود را شيعه حيدري ميناميدند، به اندازهي متعصّب بودند، كه كشتن يك سنّي را با ثواب قتل پنج كافر حربي برابر ميدانستند.آنان معتقد بودند كه پيروان تسنّن از حريت خارج هستند.و بدين سبب كشتن مردان سنّي را واجب وخريد و فروش زنان آنها را جايزشمردند. افزون برآن، چيزيكه بسيار خشم سلطان سليم را برانگيخت فرستادن پوست سر پر از كاه شدهي شيبكخان اوزبك براي سلطان بايزيد دوم بود، شاه صفوي در سال 916ق شيبك خان اوزبك را شكست داده، او را كشت سپس سر او را از تنش جدا كرده و آن را براي سلطان عثماني فرستاد.موقع تحويل سر شيبكخان شاهزاده سليم حاكم وقت ترابوزان در آنجا حضور داشت و از اين عمل شاه اسماعيل بسيار خشمگين شد و ضمن توهين به پدرش كه در مقابل اين رفتار شاه ايران واكنش مناسب را نشان نميدهد، در همان مجلس قسم ياد كرد، كه انتقام خون شيبكخان را از شاه اسماعيل بگيرد. عالم آراي صفوي در اين باره مينويسد: «[سلطان سليم] پدر خود را بيغيرت و بيحميَت خوانده و با سفير شاه اسماعيل گفت: برو به آقايت بگو تو ما را به خاك تيره يكسان نمودي، امّا حال اگر بلايي به سرت نياورم كه در ميان پادشاهان عالم خجل شوي و شرمنده گردي، پس سلطان سليم پسر قيصر نبوده باشم.» شاه تهماسب نيز نسبت به سنّيها تا قبل از صلح آماسيه هميشه احساس كينه توزانهاي داشت.اين دو بيت كه منسوب به او است كينهي او را نسبت به سنّي ها بيان مي كند: صاحب الامر لطف كرده كه ما روي همّت به هر كجا كه نهيم سنّيان را زخون كفــن ســازيم شيعيان را قبـــــاي فتح دهيم به دستور او پوست سر خواجه كلان غورياني سنّي را كندند وپوست او را پر از كاه نموده و بر سر چوب آويزان كردند.جرم خواجه كلان اين بود كه از عبيد خان در غوريان استقبال كرده و به شاه تهماسب دشنام داده بود. شاه محمود كنجاني يكي ديگر از سنّيهايي بود، كه هنگام تسلّط عبيدخان در هرات، تعداد زيادي از شيعيان را كشت.وقتي شاه تهماسب بر هرات مسلّط شد به دستور حاكم هرات، گوشت بدن او را با انبرك جدا كرد. شاه عباس نيز خطاط معروفي به نام ميرعماد را كه از اهالي قزوين بود، به جرم اشتهار به سنّي زدگي كشت. پس از اشغال بغداد توسط شاه عباس به فرمان او سنّيهاي بغداد از آن جمله قاضي بغداد و واعظ مسجد بزرگ شهر كشته و شهر غارت شد و همزمان با آن آرامگاه ابوحنيفه و پير عبدالقادر گيلاني هم غارت و تخريب گشت.اينها كشتارهاي بود كه توسط صفويان صورت گرفت.طرف مقابل نيز به كشتارهاي وسيعي دست زند.که در زير به آن اشاره ميشود. 3.2. كشتار شيعيان توسط عثمانيها درقلمرو عثماني تعدادي زيادي از ساكنان آسياي صغير شيعه بودند و بسياري از آنان هواخواهان شاه اسماعيل و قزلباشان بودند، مارينوسانتو وقايع نگار ونيزي در باره تعداد آنان اظهار ميدارد: «چهار پنجم مردم ترك زبان آسياي صغير شيعه بودند و به صفويان حسن توجه داشتند.» با توجه به كثرت اين شيعيان و عقايد افراطي آنها كه كشتن يك سنّي را با ثواب قتل پنج كافر حربي برابر مي دانستند.شيخالاسلام استانبول را كه عالي ترين مقام آن كشور بود، وادار به واكنش كرد.و اين فتوا را صادر كرد كه: «كه قتل يك نفر شيعه بيش از قتل هفتاد كافر حربي و مسيحي ثواب دارد.» و نيز حسين بن عبدالله شرواني در رساله احكام الدّينيه نوشت: کشتن هريک از شيعيان بهتر از کشتن هفتاد کافر حربي است. سلطان سليم اول (918 ـ920ق) فرزند سلطان بايزيد براي بر طرف كردن خطر شيعيان علاوه بر حربه سياسي به حربه مذهبي رو آورد و با استفاده از فتواي فوق و مانند آن با كمك علماي سنّي مذهب اين عقيده را رايج كرد كه شيعيان واجب القتل هستند، بدين منظور وي دستور داد، كه جاسوسان، اساميكساني را كه احتمال تشيّع در بارهي آنها ميرفت و يا تا سه پشت طرفدار صفويه بودهاند از هفت ساله تا هفتاد ساله به دست آورند، خصوصاً کساني كه قيام مسلحانه كرده بودند و پس از شكنجه به قتل برسانند يا به زندان اندازند و پيشاني بقيه را با آهن گداخته داغ كردند تا در همه جا براي هميشه شناخته شوند.سپس آنان را با بستگان و اولاد كشته شدگان به روم ايلي كوچ دادند. سرپرسي سايکس دراين باره ميگويد: سلطان سليم جمعي را درخفا مأمور کردند تا تعداد جمعيت شيعهي رافضي را در قلمرو عثماني برشمارد چنانچه از ميان هفتاد هراز شيعهاي که بودند او چهل هزار نفررا محکوم به قتل کردند. اين قتل عام كه در سال ۹۱۹ق روي داد در حدود چهل هزار شيعه به قتل رسيدند كه سعد الدّين سلاك زاده و علي ابوالفضل بن ادريس بتليسي اين تعداد كشته را بدين صورت به نظم در آورده است: فـر ستاد سـلطان دانـا رسـوم دبيـران دانــا به هـرمـرزو بــوم كه اتباع اين قوم راقسم قسـم د رآرد بـنوك قــــلم اسـم اسـم زهفت و زهفتــاد ساله بـنـام بيـارد به ديـوان عــالـي مــقـام چودفترسپـردنداهـل حسـاب عددچهل هزارآمداز شيخ وشـاب پس آنگه به حكام هركشوري رساندند فــــرمـانبران دفتـري شداعداد اين كشته هـاي ديـار فزون از حساب قـلم چهل هـزار ادوارد براون پس از گزارش قتل عام شيعيان در امپراتوري عثماني اظهار تعجب كرده است، كه چرامورخان ايراني از قتل عام شيعيان عثماني چيزي نگفتهاند يا كم گفتهاند؟ ادوارد براون به نقل از پورگشتال خاورشناس مشهور اتريشي كشتار شيعيان عثماني را يكي از وحشتناكترين اعمالي توصيف ميكند كه به نام مذهب صورت گرفته است. قتل و كشتار شيعيان توسط سليم تاجايي رسيد كه حتي مورد اعتراض سربازان وفادارش ينيچريان قرار گرفت.آنها پس از جنگ چالدران خواهان بازگشت سپاه عثماني از ايران بود، و عريضهي به سلطان عثماني دادند مبني براينكه شيعيان همانند آنان مسلمان هستند و آنها حاضر به جنگ ديني نيستند عريضهنامه بدين شرح است: «قرب چهل وپنج هزار نفس در مملكت ما و قريب بيست هزار نفس در خاك ايران به تهمت رفض و الحاد، طعمة شمشير غدر و بيداد گرديد.علماي با تعصّب ما، به ما از معني رفض و الحاد اطلاع كامل نداده، اعلي حضرت اقدس همايوني را اغفال كردند و باعث ريخته شدن خون آن قدر نفوس مكرمه شده ما را به قتل مسلمين واداشتند.آيا در مملكتي كه مانند اهل سنّت، در اوقات خمس اذان محمدي گويند و وضوگرفته، نماز را به جماعت اداكنند و روزه گيرند و زكات دهند و قرآن خوانند و حج كنند و كلمة طيبه لا اله الاالله، محمد رسول الله را هميشه از زبان جاري سازند، آنها را به چه جهت شرعي ميتوان كشت؟ اگردست باز نماز خواندن، اذان و اقامه [اشهد انّ علياً ولي الله و حي علي خير العمل] گفتن خلاف شرع است، چرا شافعيها گاه دست باز، گاه دست بسته نماز مي گزارند؟ و أشهد انّ عليا ولي الله گفتن، اگرچه بدعت است، امّا مثل مناره به مسجد ساختن، از بدعت حسنه است و ما همه مقر و معترف هستيم كه علي ولي خداست و مؤذنين ما هم در اذانهاي صبح حي علي خيرالعمل را ميگويند.راستي سخن اين است، ما با ايرانيان به اسم دين جنگ نخواهيم كرد.هرگاه فرمايند كه جنگ ما بر سر ملك است، اين مملكت ويرانه، به آن خونها نمي ارزد كه از براي ضبطش ريخته خواهد شد.» عريضه ينيچريان به سلطان عثماني روشن ميدارد كه آنها از كشتار شيعيان تحت عنوان رفض و رافضي ناراضي بودند.آنها شيعيان را برخلاف علماي با تعصّبشان مسلمان دانسته صراحتاً بيان داشتند كه با ايرانيان به اسم دين نخواهند جنگيد چون ايرانيان مانند آنها قرآن و نماز ميخوانند كلمه توحيد را بر زبان جاري ميسازند و شهادت به رسالت پيامبر خاتم ميدهند.ولي آنها با دست باز نماز خواندن و گفتن «اشهد انّ عليا ولي الله و حي علي خيرالعمل» را در اذان و اقامه خلاف شرع نميدانند.چون كه شافعيها نيز گاهي دست باز نماز ميخوانند امّا كسي در مسلماني آنها تشكيك نميكنند. ظاهراً اين اعتراضات نيز مؤثر واقع نشد، چون سلطان سليم پس از جنگ چالدران و تصرف ديار بكر دستور داد كه شيعيان دياربكر را قتل عام نمايند براي اين كار ايالت دياربكر را مانند صفحه شطرنج تقسيم كرد و هر مربع را به قسمتي از قشون خود واگذار نمود تا خون شيعيان را بريزند محمد قرهباغي رئيس يكي از عشيرههايي كه در حوالي درياچه اروميه ساكن بود در گزارش خود به شاه اسماعيل به نقل از اظهارات اسيران كه به چنگ وي افتاده بود، چنين نوشت: «قتل عام شيعيان در ايالت دياربكر روز و شب ادامه داشت تا اينكه نسل مردان شيعه قطع شد و امروز در دياربكر يك مرد شيعه وجود ندارد مگر آنهايي كه توانسته اند خود را دربيغولهها و كوچهها و كوهها پنهان نمايد.» سلطان سليم دوم (974ـ982ق) فرزند سلطان سليمان و نوه سلطان سليم اول مبلغان صفوي را به اتهام دزدي و حراميگري يا به صورت مخفيانه در آناتولي به قتل مي رساند وي در تاريخ ۲۲ ربيع الاول ۹۷۶ ق نامهاي به والي آماسيه نگاشت كه شخصي به نام سليمان فقيه با «بعضي از ملاحده و مفسدان كه خليفه ناميده مي شود در صدد گمراه كردن مردم است در صورت صحت، افراد مذكور را دستگير كن و بدون آن كه افشاكني، مخفيّانه به قزل ايرماق ببر و غرق شان كن و يا به وجهي ديگر چنان كه مناسب تشخيص داده شود.ادعاكن كه دزدي و حراميگري كردند و به كيفرشان برسان.» طبق گزارش احمد رفيق، والي آماسيه دستور سلطان را اجراكرد و به هركسي كه اتهامي بسته شده بود، دستگير كرده يك شبه به كيفرشان رساند. اوزبكان نيز به عنوان متحد مذهبي سياسي عثمانيها از هر فرصت ممكن استفاده كرده به كشتن شيعيان دست زدند.شايد آنها در تعصّب مذهبي متعصّبتر از عثمانيها بودند، دشنام دادن به سه خليفه نخست را بر نميتافتند.لذا، در هر لشكركشي قتل عام مذهبي نيز با آنها همراه بودند.عبيدخان در سال935ق هرات سپس مشهد را گرفت.تبرائيان و شيعيان خصوصاً دشنام دهندگان خلفاي سهگانه را قتل عام كرد، از جمله كشته شدگان صاحب نام مولانا هلالي از تركمانان جغتايي بود و به اتهام رافضي و نيز به خاطر ثروتش به قتل رسيد. تعداد زيادي را به اتهام اينكه در زمان قزلباشان به خلفاي سه گانه ناسزاگفتهاند كشت.براي اثبات گفته متهم كافي بود، به مجرد شهادت دو نفرجاهل متهم را به قتل برساند ولو اينكه آن شهادت ناحق و از روي غرض ورزي ميبود.قاضي باشنيدن شهادت حكم به قتل ميداد و متهمان مانند دزدان به قتل ميرسيدند.مؤلف احسنالتّواريخ و خلاصهالتّواريخ و...در ضمن وقايع سال 942ق هنگام حمله عبيدخان اوزبك برهرات از اوضاع اين شهر اين چنين ياد ميكنند: «هرروز به حكم آن خان بي ايمان پنج شش كس بواسطه تشيّع با اقوال جهال در چهار سوق هرات كشته مي شدند و روستائيان بيديانت و شهريان با خيانت با هركس كه عداوتي داشتند او را گرفته نزد قاضي ميبردند كه اين مرد درزمان قزلباش لعن ابوبكر و عثمان كرده است به سخن آن دو گواه جاهل قاضي به قتل آن مظلوم حكم ميكرد و او را كشان كشان به چهار سوق هرات ميبردند به قتلش ميآوردند و از شوميايشان امواج محن و افواج فتن به درجهي اعلي رسيد و سلب ونهيب در اطراف خراسان واقع گرديد.» 4.فتواي علماي سنّي برتكفير و ارتداد شيعيان در زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوي عثمانيها و اوزبکان با مذهب رسمي سنّت و جماعت در همسايگي ايران قرار داشتند.شاه پس از آنكه بر تخت سلطنت نشست تشيّع را مذهب رسمي بلكه تنها مذهب آزاد ايرانيان اعلام كرد.عالمان متعصّب سنّي مذهب در برابر نفوذ روز افزون سياست مذهبي شاه اسماعيل و گسترشتشيّع واكنش خصمانه ابراز كردند.آنها در هر جا كه توانستند، مردم و حكام را برضد شيعيان برانگيخته، شيعيان را خارج از اسلام دانسته و آنها را كافر، ملحد و مرتد خواندند.سلاطين عثماني هر بار كه عازم جنگ با ايران مي شدند از شيخ الاسلامهاي دربار فتواي مبني برلزوم جنگ با ايران را مي گرفتند، آنان كشتار شيعيان را وظيفه شرعي خود ميدانستند، شاه تهماسب در تذكرهاش مينويسد كه عالمان سنّي عثماني شيعيان راکافر و مرتد خواندند. «و فتوا دادند كه خون ومال و اهل و عيال شرق [ايرانيان] از سپاهي و رعيت مسلمان و ارمني و يهودي حلال است.» آنها كينه توزي با شيعيان را در تمام دوران دودمان صفويان و پس از آن ادامه دادند پورگشتال برخي از فتاواي شيخالاسلام عثماني به نام علي جمال افندي را در تاريخ خود نقل كرده از آن جمله كسي از او ميپرسد كه: «اگر يكي از پادشاهان اسلام اقدام به نابودي ملحدان و بي دينان نمايد و پادشاه ديگري از اين دشمنان دين حمايت كرده در صدد ممانعت بر آيد از نظر شرع ميتوان او را كشت و اموالش را متصرف شد يا خير؟» افندي در پاسخ به آن ميگويد: «كسي كه از ملحدان و بي دينان حمايت نمايد او نيز از جمله آنها محسوب ميشود.» پورگشتال توضيح ميدهد كه منظور افندي از ملحدان و بي دينان ايرانيان است.او در جاي ديگر جهاد با ممالك سنّي را به اين دليل كه به صفويان كمك كرده بود، جايز شمرد.بنا به گفته طاشكپري زاده، افندي دشمني خاصي نسبت به شيعه داشت در حاليكه نسبت به مسيحيان و يهوديان تبعه دولت عثماني بسيار مهربان بود و از هرگونه ظلمي به آنان جلوگيري كرد. علماي عثماني گفتههاي علماي شيعي را كفر و جهاد با كافران را ضروري دانستند.طبق فتواي آنها ثواب كشتن يك شيعه به مراتب بيش از ثواب كشتن هفتاد كافرحربي و مسيحي است.آنها شيعيان را مرتد و از دين برگشته خواندند. آنها در حمله به ايران با سربازان ينيچري شركت كردند. سلطان سليم پس از آنكه عريضهي قشونش مبني بر بازگشت را مطالعه كرد.بسيار متأثر گشته از علما و قضات سنّي كه در اردوي او بود، خواست كه اظهار نظر نمايند و آنها مذهب شيعه را مخالف با قرآن خوانده و پيروان آن را مرتد ناميدند.سپس براي آگاهي ينيچريان فتوا را در اردو اعلان كرد.استفتاي سليم از علما و پاسخ آنها چنين بود. «آيا اين مذهبي كه با اقدامات صوفي اغلي [شاه اسماعيل] در ايران روبه شيوع است يكي از مذاهب حقه اسلام محسوب مي شود يانه؟» علماي عثماني در جواب چنين نوشتند: «چون در نزد علماي مذاهب حقهي اهل سنّت و جماعت به ثبوت رسيده كه اين مذهب مخالف با قرآن و سنّت و اجماع است، لهذا، باطل و عدول از اسلام است.هرشخص از اسلام اين طريقه را قبول كرده، پيروي نمايد، مرتد است، بر پادشاه اسلام واجب است كه مرتدين را به سزا رسانيده، نگذارد كه درممالك اسلام اين مذهب ناحق شيوع و رواج يابد، زيرا قرآن را كه كلام خداي قديم ازلي است و كلام قائم به متكلم است، اينها حادث و مخلوق ميدانند، و معاني شريفهي آن را تأويل مي نمايند.و در هر نوع مسألهي شرعيه كه در حقش محكم نباشد، قياس را قبول نكرده، عمل را در ضد آراي اهل سنّت به جا ميآورند و اين ضديت را واجب ميدانند، و اجماع امت را مشروع ندانسته، شيخين ذويالنّورين را غاصب خلافت و مرتد قرار داده، ناسزا ميگويند و در حق امالمؤمنين عايشه انواع افترا و بهتان بسته، متهم به تهمتهاي بسيار شنيع نموده، لعنت ميكنند و غالب اصحاب كبار، من جمله اغلب عشرهي مبشره و اصحاب صفه وبدر و تحت الشجره را تكفير كرده سب ميكنند و اهل سنّت را بدتر از كافر حربي معرفي نموده، مال و جان و عرض مسلمانان پاك را براي خودشان حلال ميدانند.اغلب چيز هاي حرام را حلال و حلال را حرام كرده، به احكام قرآن تغيير ميدهند.» آشكاراست كه اين اظهارات علماي عثماني كاملاً مغرضانه و ناحق است در هيچجا شيعيان حلال را حرام و حرام را حلال نكردهاند به گزارش نويسنده انقلابالاسلام علماي حاضر مجلس جز يكي، همه آن را مهر كرده، به اردو فرستاد.ظاهراً اين فتوا آرامشي در ينيچريان ايجاد كرد، ولي در واقع اظهار ميكردند كه نمي توان با ايرانيان مانند كافر حربي جنگيد.اين مخالفت ينيچريان در همان شب باعث شد كه سه تير به چادر سليم پرتاب گردد. تعصّبات مذهبي علماي عثماني روشهاي غارتگرانهي لشكريان عثماني را توجيه ميكرد.سلطان مراد سوم (982 ـ 1003ق) در زمان شاه محمد خدابنده به تحريك علماي عثماني به آذربايجان و شروان حمله كرد.با آنكه مطابق حكم اسلامي برده كردن مسلمان جايز نيست، ولي روحانيون سنّي عثماني مذهب شيعه را ناحق و مخالف با قرآن اعلام كردند.سلطان عثماني را مؤظف كردند كه از شيوع آن جلوگيري نمايد.به اين استدلال كه شيعيان كلام خدا را حادث ميداند و معاني آيه را تأويل مي برد و قياس را قبول نكرده، ابوبكر و عمر را غاصب خلافت ميداند.بنابراين، برده ساختن و فروختن شيعيان را مجاز دانستند و بدين سبب سربازان عثماني حتّي به سادات آن شهر هم رحم نكردند.آنها را در بازار برده فروشان استانبول به گبر و يهود فروختند. به گفته اسكندربيگ. «[اين اقدام] در هيچ زمان وقوع نيافته بود و هيچ پادشاه ذي شوكت از سلاطين اسلام تجويز اين امر شنيع ننموده بودند.در زمان او شايع گشته بسياري از نساء و صبيان[زنان و كودكان] مسلمان در آذربايجان و شروان اسير نموده به گبر و يهود و ترسا فروخته شد.چنانچه چند نفر از ذريه طيبه سادات در سلك اسرا به معرض بيع درآوردند و اين فعل مذموم از روم[عثماني] به ماوراءالنّهر سرايت كرده عبيدخان و پسرش نيز همين عمل كردند.» هنگاميكه سلطان مراد چهارم (1032 ـ 1049ق) به بغداد يورش برد، نوح افندي حنفي از او حمايت معنوي كرده، فتوا داد: «كه مقاتله با شيعه واجب است بايد آنها را كشت اموالشان را به يغمابرد و زن و فرزندشان را اسير كرد.» پس از كشته شدن شاه سلطان حسين پسرش شاه تهماسب دوم حاكميت قسمت كوچكي از ايران را به دست گرفت.سلطان عثماني با استفاده از هرج و مرج وآشفتگيهاي ايران در صدد تجاوز به آن برآمد.چون مطابق صلح ذهاب بدون توجيه نمي توانست آن را نقض كند لذا، براي موجه ساختن آن از مفتي چاره جويي كرد او گفت: «مسلمين مخصوصاً وظيفه دارند که اين ملاعين [ کشور ايران] را نابود کنند قلمرو دشمن و مردم آن مرتد محسوب ميشوند در مورد روافض و مردهايشان بايد از دم تيغ گذرانده شوند و زنان و کودکانشان به اسارت درآيند و اموالشان به غارت رود زنان و کودکان را بايد به وسايل ديگري غير از شمشير مسلمان کرد.ولي کسي اجازه ندارد با زنانشان قبل از اسلام آوردن آنها آميزش کند.» و نيز در پاسخ به اين سؤال كه آيا بر ضد روافض در ايران و نيز آن عده از افرادي كه اصلاً [كافرند اشاره به عيسويان مقيم گرجستان و ارمنستان] ميتوان اقدام كرد.مفتي استانبول در پاسخ گفت: «در مورد روافض، مردهايشان بايد از دم تيغ گذرانده شوند و زنان و كودكانشان به اسارت درآيند و اموالشان به غارت رود.زنان و كودكان را بايد به وسايل ديگري غير از شمشير مسلمان كرد.ولي كسي اجازه ندارد با زنانشان قبل از اسلام آوردن آنها آميزش كند.در مود كفار.[يعني عيسوايان] زنان و كودكان آنها بايد اسير و اموالشان ضبظ شود.زنان و كودكان آنها را نبايد مجبور به مسلمان شدن كرد و با زنان آنها ميتوان آميزش نمود و لو اينكه نخواهند اسلام بياورند.» اين فتوا ايران را كشور دشمن و مردم آن را مرتد به حساب آورده مطابق احكام اسلامي مرتد را بايد كشت طبق اين فتوا زنان و كودكان ايراني را بايد به اسارت برد و مردان آنان را كشت.با زنان گرجي و ارمني كه مسيحي بودند بدون اسلام آوردن آنها ميتوان ازدواج كرد ولي با زنان ايراني تا زمانيكه شيعه باشد يعني در سلك تسنّن در نيامدند نميتوان ازدواج كرد.ابوالفضل محمد بدليسي مينويسد كه تمام علماي عثماني و قاضيان و حكام برضد قزلباشان چنين فتوادادند: «هرآينه سلطان در باب الحاد و افساد ايشان استفتاء فرمود همگي علماي اسلام [علماي عثماني] و جملهي ارباب و مسند نشينان محاكم قضا و اهل حكومت به قانون شريعت سيد انام به وجوب دفع آن طايفهي قزلباش و جمهور طاعيان قزلباش بدمعاش...فتوادادند.» 5.نامهنگاري تند مذهبي شاه اسماعيل اول در هفتمين سال جلوسش بغداد را تسخير و سنّيان را قلع و قمع كرد.سپس فرمان داد تا قبر ابوحنيفه نعمان بن ثابت را شكافته و استخوانهاي او را بيرون كرده سوزانيد و سگي را به جايش دفن كردند و بعد از آن حكومت بغداد را به خادم بيگ (خليفة الخلفا) داد و او را ريش سفيد دوازده هزار خانه صوفي كرد.اين رفتار شاه اسماعيل نسبت به ابوحنيفه به شدت مورد اعتراض علماي روم قرار گرفت و همه اين عمل را تقبيح كردند و از سلطان بايزيد خواستند كه دربرابر آن عكسالعمل نشان دهد.سلطان عثماني درپاسخ گفت: «مارا چه افتاده است كه باز خواست امام اعظم بكنيم او خود بازخواست خواهد كرد.» در آن زمان مردم به اين جواب راضي شدند. هنگامي كه سلطان سليم بر سركار آمد كينهي آن را در دل داشت، طي نامهاي خطاب به شاه اسماعيل نوشت كه آن چه عمل زشتي بود كه از تو سرزد؟ و عمل شاه اسماعيل را نسبت به سوزاندن استخوان ابوحنيفه به شدت تقبيح كرد.عالم آراي شاه اسماعيل اين نامه را به شرح زيرآورده است: «اين چه عمل قبيح بود كه از شما [خطاب به شاه اسماعيل] سرزد كه سب خلفاي ثلاث را ميكنيد.ايشان كه درزندگي در شرف ملازمت حضرت رسالت پناهي بودند و بعد از آن در جوار قبر آن سرور عالم مسكن دارند و نسبت به آن خلفاي ثلاثه كفر و زندقه ميكنند، بر شما نيز ظاهراست كه اگر آن دو خليفهي كبار قابليت قبر آن سيد انور نداشتند، كل عالم برآن اجماع نميكردند اگر چه پارهي غلط مينمودند امّا جماعت ديگر در صدد منع ايشان نمي آمدند.» در ادامه، مذهب او را ساختگي و ناحق دانسته، نسبت به تاريخ آن تشكيك كرد.سپس اين نامه را به وسيله قاضي چلبي نزد شاه اسماعيل فرستاد، وي پس از شنيدن محتواي نامه رو به قاضي زاده كرده و گفت: « تاريخ مذهب مرا ناراحت كرده است.» قاضي زاده پاسخ داد كه؛ جواب آن سهمسئله مورد سئوال سليم ( تاريخ مذهب، دفن كردن سگ به جاي ابوحنيفه و ناحق بودن مذهب) را بايد شيخ علي عرب بدهد. «شيخ هم پاسخ آنها را به شاه گفت و باعث خوشحالي[شاه اسماعيل] گرديد.» شاه قبل از دادن جواب نامه به اتفاق قاضي چلبي و علما به شكار سه روزه رفت تا به گنبدي به نام قيدارنبي رسيد. «مرشد كامل پرسيد اين چه گنبدي است.جواب داد: كه قيدار پيغمبر ابن حضرت اسماعيل ذبيحالله.» شاه و همراهان آن را زيارت كردند.سپس طوله سگي را با پارچهي زربافت پيچيد و در كنار قبر پيامبر دفن كردند و علما بروي آن خاك ريختند كه اين عمل مورد اعتراض قاضي چلبي قرار گرفت.همراهان شاه اين جواب را به قاضي چلبي داد.: «كه هرگاه مرشد كامل امر كند ديگر لازم نيست كه ثواب و گناه اورا بدانيم.» سفير عثماني به بارگاه آمد جواب آن نامه را خواست.شاه اسماعيل گفت: كه مطلب خود را دوباره اعاده كن وي اين گونه بازگو كرد: چرا به جاي ابوحنيفه سگ گذاشتيد؟ قاضي زاده پاسخ داد: «زيرا كه مارا به او اعتقاد نبود و سيد نبود، امام زاده نبود نه حسب داشت و نه نسب و ما او را سگي ميدانستيم و ما را رشك آمد، كه سگ سنّيان در اين مزار و دخمه باشد و سگ شيعيان را اين قسم مزار نباشد سگ سنّي را در آورديم و سگ خود را به جاي او گذاشتيم اگر او امام و برحق بود، ميبايست آزاري به ما برسد و اگر باطني نداشت اين سهل پرسيدنيداشت.؟» در مورد تاريخ مذهب گفت: «اين مذهب از ائمه به ما رسيده و لهذا شما را خرد نباشد و كور ميباشيد به ظاهر و باطن كوريد گناه ما چه باشد اين مذهب حق است.چون قاضي چلبي اين را بشنيد رنگ از رويش پريد و سر به زير انداخت.شاه فرمود حقيقت مذهب حق را ديدي كه چگونه رنگ از رويت پريد.قاضي جواب سوم را خواست پاسخ داد كه ما گمان مي كنيم كه تو در همان ساعت فهميده باشي چقدر بي شعوري؟ بعد گفت آن سگ را كه در جوار پيامبر خدا دفن كردند به خاطر اينكه پادشاه از ما راضي باشد.بعد افزود آن روز كه آبابكر صديق مرد.فاروق كه عمر باشد خليفه بود و پادشاه امركرد كه او را در آن جا بگذارد.گذاشتند و فاروق كه مرد عثمان پادشاه بود حكم كرد كه او را نيز در آنجا دفن كردند و چون عثمان مرد ديگر صاحب حكم نبود كه به زور عثمان را در آنجا مدفون سازند چرا خلايق اجماع نكردند كه او را در جور آن نورحدقهي بينش دفن كنند او را در مزار يهوديان انداختند.اين نيز جواب سوم آن.» چيزي كه لازم به ذكر است اين است كه اعمال غير انساني و متعصّبانه از هر كه باشد، پذيرفتني نيست. امّا رفتار شاه اسماعيل و هواخواهانش تا قبل از جنگ چالدران مورد پسند قزلباشان بوده ولي پس از شكست او در چالدران تعصّب بيهوده او جايش را به عفو و بخشش داد. البته رفتار شاه اسماعيل بيجواب نماند اعتراضات زيادي از سوي عثمانيها و اوزبكان صورت گرفتند.عثمانيها نمايندهاي براي اعتراض به ايران فرستادند و از اين گونه هتك حرمتها سؤل كردند.علاوه برآن يكي از علل جنگهاي خونين 228 سال بين ايران و عثماني نتيجه همين رفتارهاي تعصّب آميز بوده است. شيبك خان اوزبك و فقهاي اوزبك نيز به سبب اشتراك مذهبي كه با عثماني داشتند در برابر رفتار شاه اسماعيل(لعن و توهين به مقدسات سنّيها) وي را بيجواب نگذاشتند، از جمله دراوايل سلطنت شاه عباس در زمان عبداللهخان، اوزبکان به غارت و ويران کردن مشهد پرداختند، بزرگان مشهد عريضهي زير را نزد اوزبکان فرستادند. «جناب خان و لشكريان ايشان به چه دليل و برهان محاصره بلدهي مشهد مقدس و استيصال مردم او را كه اكثراً ذريّهي حضرت رسولند به خود حلال ساختهاند و دست نهيب و تاراج و قتل برجان و اموال و مزارع مردم اوقاف سرکار فيض آثار گشاده اند.» عبدالله خان پس از دريافت اين عريضه به علماي ماوراءالنّهر که در اردوي او بودند گفت: که پاسخ آن را بنويسند آنها چنين نوشتند: «تعرض به اموال و نفوس كسانيكه گويندهي كلمهي لاالله الالله محمد رسوللهاند [تا وقتي كه] افعال و اقوالي كه موجب كفراست صادر نشود ...[جايز نيست] امّا وقتيكه تكلم اين كلمهي طيبه و مذهب اهل سنّت و جماعت و طريقه كلام علما و اتقيا را بالكليه مهجور گردانند و مؤمنان را با ايمان اول نگذاشته اظهار طريقهي شيعهي شنيعه نمايد و لعن حضرات و سب شيخين ذوالنّورين و بعضي ازواج طاهرات رضوان الله عليهم اجمعين كه كفر است تجويز كنند بر پادشاه اسلام بلكه برساير انام بنابر امر ملك علاّم قتل و قلع قمع آن اعلاءالدّين الحق واجب و لازم است و تخريب واخذ اموال امتعه ايشان جايز است.» سپس استدلال كردند در صورتيكه حاكم زمان از آن كوتاهي كند نزد خداوند بايد جوابگو باشد و نيز علماي ماوراءالنّهر اين آيه «لاتأكلواموالكم بينكم بالباطل» و حديث «لايحل مال امرو مسلم الا من طيب النفس» را نوشتند و استدلال كردند كه در آيه و حديث اموال به مؤمن و مسلم تخصيص خورده است و اظهار داشتند: «آنچه بتواتر ثابت شده كه جماعت شيعه شنيعه ميكنند و ميگويند از زمره اهل اسلام و ايمان بيرونند ....اين آيه و حديث و آيات و احاديث ديگر دلالت بر آن دارد كه قتل و غارت اموال و سوختن و ويران كردن زراعت و باغات و عمارات اهل كفر جايز است و هيچكس را در آن خلافي نيست.» اين نامه را علماي خراسان به قلم محمدمشكك به صورت بسيار مفصّل و منطقي جواب دادند.وقتي جواب نامه را عبدالله خان به طور اجمال نگاه كرد.به علماي ماوراءالنّهر ارجاع داد تا پاسخ بنويسد.علماي مذكور پس از خواندن از نوشتن جواب عاجز شد و در پاسخ خان گفت: گفت و شنيد با اين مردم موجب ضعف اعتقاد ديگران ميشود.پيشنهاد دادند كه آيات قرآني كه در آن نامه است جداشده و باقي را بسوزانند و بگويند كه سخنان آن طايفه قابل جواب نيست و آخر چنان كردند. بايد به اين نكته توجّه كرد كه اعمال غير انساني و متعصّبانه محكوم و مطرود بوده، در اين باره روايات زيادي از طرف شيعه و سنّي وارد است كه گوينده شهادتين را مسلمان دانسته و از اينكه يكديگر را كافر تلقي كنند منع كرده است.امام جعفر صادق(ع) مي فرمايد: « اسلام همان امر ظاهري است كه همه دارند، يعني شهادت به يگانگي خدا و رسالت پيغمبر به پا داشتن نماز پرداختن زكات انجام مناسك حج و روزه گرفتن ماه رمضان.» علامه شرف الدّين ميفرمايد: «رواياتي از پيشوايان ما نقل شده است كه آنان به مسلمان بودن سنّيان حكم كردهاند و فرموده اند كه سنّيان مانندشيعه هستند و احكام اسلام بر همهشان جاري است.» و از بزرگان سنّي تعدادي زيادي از امام شافعي نقل كردهاند كه: « من احدي از اهل قبله را بر اثر گناهي تكفير نمي كنم.» و « من كساني كه باتوسل به تأويل از ظواهر روي گردان شدهاند را به گناهانش تكفير نميكنم.» و « من شهادت همه اهل بدعدت را به غير از خطابيه قبول ميكنم.» آنچه از اين دست روايات بر ميآيد ارزش شهادت است كه گوينده شهادتين مسلمان بوده و همه احكام اسلام بر او جاري است.با وجود اين روايات نه شيعه و نه سنّي نمي تواند يكديگر را متهم به كفر كنند همچنانكه اين سيره در ميان بزرگان شيعه و سنّي وجود داشته و اينكه چرا سنّيان شيعيان را تكفر ميكردند به نظر مي رسد كه تحت تأثير مسائل سياسي اين حكم را صادر كردهاند وگرنه در متون مذهبي چنين فتوايي وجود ندارد. علامه شرف الدّين ميفرمايد: از علماي سنّي مانند ابوحنيفه اشعري، امام شافعي، سفيان ثوري، ابن ابيليلي، داود بن علي، حسن بصري، سعيدبن مسيب، ابن عيينه، ابن سيرين، زهري، ابا طاهر قزويني، امام سبكي، ابا محاسن روياني، ابن حزم، ابن عربي، عارف شعراني، نبهاني و همه علماي سابق بغداد شيعه و غير شيعه را مسلمان ميدانند. در اين چند سال اخير نيز تعداد زيادي از بزرگان شيعه و سنّي مسلمانان را از اختلاف و تفرقه به شدت منع كردهاند و از افراد نام برده مي توان به افراد زير اشاره كرد:سيد جماالدّين، محمد عبده، عبدالرحمان كواكبي، ابوالاعلي مودودي، امام شرف الدّين، امام موسي صدر، امام خميني(ره)، آيت الله سيستاني، مقام معظم رهبري و آيت الله محسنّي. نتيجه شاه اسماعيل مذهب اثناعشري را مذهب رسمي قلمرو ايران اعلام كرد و اين نخستين باري بود كه رسميّت دادن مذهب شيعه در سراسر ايران اجرا شد و خطبهي شيعي و لعن سه خليفه نخست معمول گشت.او مذهب شيعه را برسنّيان تحميل كرد، هرچند سنّي مذهبان در بعضي نقاط مقاومتي كه غالباً غير فعال بود، ابراز داشتند امّا اين مقاومت به شدت سركوب شدند.در اصفهان، شيراز، كازرون، يزد، بغداد، هرات و ديگر شهرها اعدام دسته جمعي و شكنجه سنّيان به عمل آمد، ولي بخش بزرگي از آنان به مذهب شيعه درآمدند و جان خود را نجات دادند.او تنها به ايران هم اكتفا نكرد بلكه پارا فراتر از آن نهاد و با اعزام افرادي تحت عنوان خليفه به قلمرو عثماني و تبليغ مذهب تشيّع، بسياري از شيعيان آناتولي را برضد حاكمان سنّي مذهب برانگيخت.افزون بر آن قزلباشان مقابر بعضي از بزرگان سنّي را شكافته و استخوانهاي آنان را آتش زدند. عالمان سنّي مذهب در برابر نفوذ روز افزون سياست مذهبي قزلباشان و گسترشتشيّع واكنش خصمانه ابراز كردند.آنها با ملحد خواندن صفويان خون آنها را مباح، مال آنها را حلال، و ثواب دشمني با آنها را از ارزش خصومت با مسيحيان اروپا براي خود بالاتر ميدانستند.طبق فتواي آنها ثواب كشتن يك شيعه به مراتب بيش از ثواب كشتن هفتاد كافرحربي و مسيحي بود. بدين منظور سلاطين عثماني با استفاده از فتواي عالمان سنّي دست به كشتار گسترده زدند و به دستور آنان جاسوسان، اساميكساني را كه احتمال تشيّع در بارهي آنها ميرفت و يا تا سه پشت طرفدار صفويه بودند از هفت ساله تا هفتاد ساله به دست آوردند و پس از شكنجه به قتل رساندند يا به زندان انداختند و پيشاني بقيه را با آهن گداخته داغ كرده، سپس آنان را با بستگان و اولاد كشته شدگان به روم ايلي كوچ دادند.مورخّان تعداد كشتههاي آناتولي را در حدود چهل هزار نفر بر شمرده است.افزون بر آن فقهاي سنّي مذهب آسياي ميانه و عثماني برده ساختن و فروختن شيعيان و حتي سادات را در بازار برده فروشان جايز شمردند.قتل و كشتار شيعيان توسط سليم تا جايي رسيد كه حتي مورد اعتراض سربازان وفادارش ينيچريان قرار گرفت. روايات معتبره از جانب شيعه و سنّي گوينده شهادتين را مسلمان دانسته و از اين كه يكديگر را كافر تلقي كنند به شدت منع كرده است. منابع و مآخذ 1. قرآن 2. ابن اثير، الكامل فيالتاريخ، بيروت: دارالكتاب العربي، 2004م. 3. اسپناقچي پاشاه زاده، محمد عارف، انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام(تاريخ زندگاني و نبردهاي شاه اسماعيل صفوي و شاه سليم)، قم: انتشارات دليل، 1379. 4. اسكندربيگ منشي، تاريخ عالم آراي عباسي، تهران: دنياي كتاب، 1377. 5. افندي، ميرزا عبدالله، رياض العلما و حياض الفضلا، قم: خيام (نسخه عكسي)، 1401. 6. اوزون چارشلي، اسماعيل حقي، تاريخ عثماني، ترجمه وهاب ولي.[تهران]: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات،1380. 7. اولئاريوس، آدام، سفرنامه آدام اولئاريوس، ترجمه، كردبچه، تهران: كاشان محتشم، 1379، ص۳۳۴. 8. براون، ادوارد، تاريخ ادبيات ايران(از صفويه تا عصر حاضر)، ترجمه بهرام مقدادي.[تهران]: مروايد، 1369 9. پارسادوست، منوچهر، زمينههاي تاريخي اختلافات ايران و عراق، تهران: شرکت سهامي انتشار، 1364. 10. ــــــــــــــــــــ ، شاه اسماعيل اول و شاه محمد خدابنده(پادشاهي با اثرهاي ديرپاي در ايران و ايراني)، تهران: شرکت سهامي انتشار،1375. 11. ـــــــــــــــــــ ، شاه تهماسب اول، تهران: شرکت سهامي انتشار،1377. 12. پاسدرماجيان، هراند، تاريخ ارمنستان، ترجمه محمد قاضي.[تهران]: نشرتاريخ ايران، 1377. 13. پطروشفسکي، ايليا پاولويچ، اسلام در ايران(از هجرت تا پايان قرن نهم هجري)، ترجمه کريم کشاورز.[تهران]: انتشارات پيام، 1354. 14. پورگشتال، هامر، تاريخ امپراطوري عثماني، ترجمه ميرزا زکيعلي آبادي.[تهران]: زرين، 1367. 15. ثابتيان، اسناد و نامههاي تاريخي و اجتماعي دوره صفويه، تهران: ابن سينا، 1343. 16. جعفريان،رسول، اطلس شيعه، تهران: سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، 1387. 17. ـــــــــــــــــــــ ، قم: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، 1379. 18. جون بارك اشتن متز، شاه جنگ ايرانيان در چالدران، ترجمه ذبيح الله منصوري، تهران: انتشارات امير كبير، 2537. 19. حسينيزاده، محمدعلي، علما و مشروعيت دولت صفوي، قم: انجمن معارف اسلامي، 1379. 20. خنجي، فضل الله بن روزبهان، وسيلة الخادم الي المخدوم درشرح صلوات چهارده معصوم،قم: انتشارات انصاريان، 1375. 21. خواندمير، اميرمحمود، ايران در روزگارشاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي، تهران: انتشارات ادبي و تاريخي موقوفات دکتر محمود افشار يزدي، 1370. 22. خواندمير، غياث الدين به همام الدين الحسيني، تاريخ حبيب السير، تهران: كتاب فروشي خيام، 1362. 23. خوانساري، محمد باقر، روضات الجنّات فياحوال علماء والسادات، تهران: مكتبه اسماعيليان، 1348. 24. خورشاه بن قبادالحسيني، تاريخ ايلچي(نظام شاه و تاريخ صفويه از آغاز تا سال 972هجري)، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1379. 25. دوغلات، محمد حيدرميرزا، تاريخ رشيدي، تهران: مركزنشر ميراث مكتوب، 1383. 26. روملو، حسنبيگ، احسن التّواريخ، تهران: اساطير، 1384. 27. سايکس، سرپرسي، تاريخ ايران، ترجمه محمد تقي فخر داغي گيلاني.[تهران]: انتشارات علي اكبرعلمي، بيتا. 28. سحاب، ابوالقاسم، فرهنگ خاورشناسان،( شرح حال و خدمت دانشمندان ايران شناسو مستشرقين)، تهران: كتاب سحاب، 1356. 29. سكايا، پيگولو و ديگران، تاريخ ايران، ترجمه كريم كشاورز.[تهران]: انتشارات پيام، 1354. 30. شرف الدّين، عبدالحسين، الفصول المهمّه في تأليف الامة، بيروت: بينا، 1415ق. 31. ــــــــــــــــــــــ ، الفصول المهمّه في تأليف الامة، ترجمه زير نظر محمد يزدي.[قم]: انتشارات آزادي، بيتا. 32. شيباني، نظام الدّين مجير، تشكيل شاهنشاهي صفويه(احياء وحدت ملي) تهران: دانشگاه تهران، 1346 33. شيرواني، زينالعابدين، بستان السّياحه، بيجا، انتشارات سنايي، بيتا. 34. طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، تهران: شركت سهامي كتابهاي حبيبي، 1349. 35. غفاري فرد، عباسقلي، روابط صفويه و اوزبکان، تهران: وزارت امورخارجه، 1376. 36. غلام سرور، تاريخ شاه اسماعيل صفوي، ترجمه محمد باقر آرام و عباسقلي غفاري فرد.[تهران]: مرکز نشردانشگاهي، 1374. 37. فلسفي، نصرالله، تاريخ روابط ايران و اروپا در دوره صفويه، تهران: چاپخانه ايران، 1316. 38. ــــــــــــــ ، جنگ ميهني ايرانيان در چالدران، تهران: هيرمند، 1381. 39. ــــــــــــــ ، چند مقالهي تاريخي و ادبي، تهران: وحيد، 1347. 40. ـــــــــــــ ، زندگاني شاه عباس اول، تهران: انتشارات علمي، 1371. 41. قمي قاضياحمد بن شرفالدّين الحسيني، خلاصة التّواريخ، تهران: دانشگاه تهران، 1359. 42. گمنام، جهانگشايخاقان(تاريخ شاه اسماعيل)، اسلام آباد: مرکز تحقيقات ايران و پاکستان، 1986م. 43. گمنام، عالم آراي صفوي( عالم آراي شاه اسماعيل)، تهران: اطلاعات،1363. 44. لاکهارت، لارنس، انقراض سلسله صفويه، ترجمه اسماعيل دولت شاهي.[تهران]: بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1344. 45. لين بول، استانلي، طبقات سلاطين اسلام، بيروت: الدارالعالميه، 1406ق. 46. محسنّي، آصف، تقريب مذاهب اسلامي از نظر تا عمل، قم: اديان، 1386. 47. نوايي، عبدالحسين و عباسقليغفاريفرد، تاريخ تحولات سياسي اجتماعي اقتصادي ...ايران در دوره صفويان، تهران: سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انساني دانشگاهها، 1381. 48. واله قزويني، محمد يوسف، خلدبرين(ايران روزگار صفوي)، تهران: بنياد موقوفات محمد افشاريزدي، 1372. 49. هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران، تهران: سپهر، 1377. 50. يوسف جمالي، محمد كريم، زندگاني شاه اسماعيل(با نگرشي خصوصيات جسمي، روحي، ذوقي، اخلاقي و مذهبي)، كاشان: محتشم، 1376.
نشريات: 51. احمد رفيق، «مقاله شيعيان و بكتاشيان»، ترجمه توفيق سبحاني، مجله معارف، دوره دهم، (فروردين تير، 1372). 52. شهرياري، محمد علي، «پيامدهاي سياسي و اقتصادي جنگهاي ايران و عثماني و تأثير آن بر سقوط دولت صفوي»، پژوهشنامه تاريخ، شماره هشت، (پائيز 1386). 53. صالحي، نصرالله، «رويارويي ايران و عثماني برسر بغداد (1048 ـ1049/1638 ـ 1639): علل و نتايج» فصلنامه مطالعات و تحيقيقات تاريخي، شماره پانزدهم، ( بهار، 1386). 54. طارمي، محمد حسين، «بررسي فقهي اقدامات ترورستي در جوامع اسلامي». فصلنامه علمي ترويجي علوم سياسي دانشگاه باقر العلوم، شماره چهل و يكم، (بهار1387). تعداد کلمات: 10668
|
|
آخرین بروز رسانی ( ۲۷ دي ۱۳۸۸ )
|